آبی روشن (فهیمه مصدرالامور)

آبی روشن (فهیمه مصدرالامور)

داستان کوتاه ( کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

آبی روشن 

 نویسنده: فهیمه مصدرالامور

راننده چمدان ها را یکی یکی از صندوق عقب ماشین بیرون می آورد و می گذاشت کنار ساختمان. مهشید توی تاریکی کلیدها را یکی یکی نگاه می کرد. کلید در ساختمان را پیدا کرد و در را باز کرد و به راننده گفت: لطفا” چمدان ها را بیارید طبقه ی یازدهم . وارد ساختمان شد و رفت به طرف آسانسور که ته راهرو بود. توی آینه ی آسانسور خودش را برانداز کرد. دکمه ی طبقه ی یازدهم را زد. روسری اش را برداشت و دستی به موهاش کشید. از توی کیفش ماتیکی درآورد و مالید به لبهاش . دکمه های بارانی اش را باز کرد. آسانسور طبقه ی یازدهم ایستاد …

مردی جلوی در خانه ایستاده بود. مهشید روسری اش را نصفه نیمه روی سرش انداخت: بفرمائید؟ مرد با ته لهجه ای که داشت جواب داد: چه عجب بالاخره یه نفر اومد… خانم پیتزا سفارش میدید پس چرا وای نمی ایستید بگیرینش آخه؟! یه ربّه دارم زنگ میزنم … الاّف کردید ما رو؟! مهشید کلید را در قفل چرخاند و انگار که داشت با خودش حرف میزد ساعتش را نگاه کرد . ساعت یازده و نیم بود: کی پیتزا سفارش داده این وقت شب؟ همزمان با چرخاندن کلید، در از پشت باز شد . نگاه امیر که داشت صورتش را با حوله خشک می کرد به نگاه مهشید گره خورد: مهشید؟!

مهشید گل از گلش شکفت. کیف دستی اش را داد دست چپش و آن یکی دستش را دور گردن امیر قلاب کرد : سلام.

امیر با دستپاچگی : سلام. تو… تو اینجا چه کار میکنی؟

مرد زیر لب چیزی گفت که فقط خودش شنید! مهشید خنده ا ش راخورد، عقب رفت. به مرد و پیتزاهایی که دستش بود نگاهی کرد و به امیر هم: می خوای برگردم؟!

  • : نه عزیزم … نه … فقط غافلگیر شدم.
  • : من هم همین قصدو داشتم! نمی خوای پیتزاها رو از دست آقا بگیری ؟ ظاهرا” خیلی وقته منتظرند .

آسانسور در طبقه ی یازده ایستاد . چمدانها یکی یکی از آسانسور خارج می شد.امیر با پیکی که پیتزا آورده بود حساب کرد. با عجله رفت سمت آسانسور و چمدانها را از دست راننده گرفت و به داخل خانه برد. مهشید پیتزاها را روی اپن گذاشت.

امیر آخرین چمدان را که آورد در را بست . پیتزاها را از روی اپن برداشت و روی عسلی کوچک جلوی مبلی که مهشید نشسته بود گذاشت: نگفته بودی امشب بر میگردی؟ میگفتی می اومدم دنبالت؟ شام که نخوردی؟!

مهشید که روی مبل تکیه داده بود به سمت پیتزاها خیز برداشت. یکی از پیتزاها را به سمت خودش کشید . در آن را باز کرد و با ولع یک تکه ی آن را در دهان گذاشت. دوباره سرش را به مبل تکیه داد و درحالی که میخورد چشمانش را بست: فکر میکردم زودتر برسم. توی فرودگاه مشهد اسیر شدم. پروازم تاخیر داشت. امیر بلند شد ریز نگاهی به مهشید انداخت و موبایلش را که روی کاناپه بود برداشت و همانطور که روی صفحه ی موبایلش چیزی می نوشت حرف هم میزد: چی شد؟ کارای ثبت نامتو انجام دادی ؟ به این زودی دلت تنگ شد؟ حداقل یه خبر میدادی داری میای. گرچه … منم امروز سرم خیلی شلوغ بود…  مطب غلغله بود… خسته شدم از دست این مریضا.  رفت روی مبل روبروی مهشید نشست. مهشید همچنان چشماش بسته بود . امیر یک تکه پیتزا برداشت و شروع کرد به خوردن : حالت خوبه عزیزم؟ نگفتی چرا زود برگشتی؟ این کتابا رو هر دفعه می خوای با خودت از مشهد تا اینجا بکشی؟

مهشید چشماشو باز کرد و به سمت امیر خم شد: دیگه قرار نیست با خودم بکشمشون. امروز رفتم دانشگاه و انصراف دادم . با صاحب خونه هم تسویه کردم.

امیر تکه ی دیگری پیتزا را نزدیک دهانش برد، درحالی که هنوز اولی را پایین نداده بود سرفه ای کرد: چه کار کردی؟!

  • : تلفنی که گفته بودم تصمیمات جدیدی دارم میگیرم.

امیر بلند شد و با عصبانیت داد کشید:هیچ معلوم هست چه کار میکنی؟ من نباید بدونم این تصمیمات جدید چیه؟ خونه رو که تازه اجاره کردیم . خودت انتخابش کردی. گفتی دوا درمون دیگه فایده نداره منم گفتم باشه … خودتو اذیت نکن … ولی نگفتی می خوای از دانشگاه انصراف بدی اونم از تخصص پوست! تو چت شده؟!

مهشید خیلی خونسرد انگار نمیشنید امیر چه میگفت: مثل اینکه این یه هفته ای که من نبودم بهت خوش گذشته! …آب افتاده زیر پوستت. دو تا دو تا پیتزا میگیری!

امیر رنگش پرید . سر جایش خشکش زد . خودش را جمع و جور کرد و به سمت آشپزخانه رفت . در کابینت ها را یکی یکی باز میکرد. در صدایش لرزشی نامحسوس به گوش می خورد: من… فقط نگرانتم . چند روز پیش عمو خسرو زنگ زد. گفت مدارک پزشکیتونو بفرستید دوباره بررسی کنم . میگفت هشت سال اینجا صبر کردید بس نبود؟ گفت با یکی از دوستاش تو آمریکا که متخصص نازائیه صحبت کرده، اگه مهشید خانم بخوان می تونه برای آمریکا…. ای بابا پس این قهوه کجاست؟!

مهشید از جاش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت . خانه به شکل غیر منتظره ای مرتب بود. از توی کیف دستی اش کاغذی درآورد و به سمت پذیرایی رفت. حال و پذیرایی با انحنایی مایل به هم راه داشتند. دور تا دور پذیرایی مبل چیده شده بود. میز ناهار خوری بزرگی کنار پنجره چوبی با نقش و نگار های سنتی حکاکی شده لبه های آن به چشم می خورد. گلدان بلور روی میز که همیشه خالی از گل بود توجهش را جلب کرد. چند شاخه ارکیده ی تازه ی قرمز صورتی با رگه های باریک زرد رنگ وسطش در گلدان جا خوش کرده بودند. دو شمع با پایه های نقره ای در دوسوی گلدان نقش بادی گاردهای گلدان را بازی میکردند.

مهشید کاغذ را روی میز گذاشت . صندلی پشت میز را به عقب کشید . خواست بنشیند که تلفن زنگ زد. امیر که هنوز در آشپزخانه بود و داشت داخل کابینتها سرک میکشید با عجله بیرون آمد.

مهشید به سمت گوشی تلفنی که روی کاناپه افتاده بود رفت و با خودش فکر کرد: کیه این وقت شب؟!

امیر : من برمیدارم . این … این آقای نعمتی مدیر ساختمونم همش نصف شب زنگ میزنه . شارژ واحدو میخواد! به اتاق خواب رفت . سر راه تعادلش را از دست داد و نزدیک بود زمین بخورد. زنگ تلفن قطع شد .امیر آنقدر آهسته حرف میزد که صدایی از اتاق بیرون نمی آمد.

مهشید اخم هایش را درهم کشید . موبایل روی میز داشت چشمک میزد و میلرزید. مهشید با عجله موبایل را برداشت و صفحه پیام جدید را باز کرد: باشه عزیزم پس فردا شب من منتظرتم. مینا

صفحه پیامهای فرستاده شده را که باز کرد گُر گرفت: قرارِ امشب منتفی.

موبایل امیر بود. مهشید سرش گیج رفت. انگار آتش مذاب روی سرش ریخته بودند. موبایل را روی میز انداخت. با پشت دست ماتیکش را پاک کرد . ردّ سرخی از ماتیک بر پشت دستش جا ماند. دکمه های پالتویی را که هنوز تنش بود بست. روسری اش را روی سرش انداخت و کیف دستی اش را از روی مبل برداشت و به سمت در رفت. یک لحظه ایستاد . درآینه ای که کنار چوب لباسی آویزان بود نگاهی انداخت. چشمهاش قرمز بود . امیر هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. مهشید در را باز کرد و محکم به هم کوبید.

با صدای در امیر از اتاق بیرون آمد .در خانه را باز کرد. دکمه ی آسانسور را زد. نمایشگر طبقه ی ششم را نشان میداد . برگشت داخل خانه و به پذیرایی رفت . پنجره را باز کرد و کوچه را رصد کرد. پرنده پر نمیزد یا آنقدر فاصله زیاد بود که در آن تاریکی چیزی ندید. برگشت . دستش را روی سرش گذاشت. باد سردی به داخل می وزید. کاغذ روی میز تلو تلو خوران به زمین افتاد .حاشیه ی آبی بالای کاغذ توجهش را جلب کرد. امیر خم شد و کاغذ را برداشت .اسم مهشید را دید. خواند، از چپ به راست. کاغذ از دستش روی میز رها شد . پایین که میرفت هر سه چهار تا پله را یکی میکرد.

در خانه باز مانده بود و پنجره هم. کوران، گلدان را روی میز انداخت . در محکم به هم خورد و کاغذ افتاد روی زمین .قطره های آبی که از گلدان بلور شکسته ی روی میز بر روی کاغذ میچکید نتیجه ی مثبت آزمایش بارداری را

پررنگ و پرنگ تر میکرد.

 

پایان

یک نخ وینستون آبی (پریسا نجم روشن)

یک نخ وینستون آبی (پریسا نجم روشن)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

یک نخ وینستون آبی

نویسنده: پریسا نجم روشن

.

یک    

ترا روی کاغذ ها جامیگذارم و میروم ،مثل زنِ جوان موخرمایی، که  چند ساعت پیش، بی آنکه بیدارت کند با چمدانی در دست از این خانه رفت.

اما قبل از رفتن باید همه چیز را بنویسم. کاغذ های سیاه شده را کنار میزنم و روی کاغذ سپید می نویسم

:” اولِ مرداد ماهِ هزارو سیصدو.. ”

دلم بهم میخورد،از پشت میز بلند میشوم، گویی چیزی از درونم کنده میشود.شیر آب را می چرخانم ،آبِ سردو تازه را به صورتم میزنم،نگاهی به آینه ی بالا ی دستشویی می اندازم ،دختری رنگ پریده با مو های مشکی، درون آینه ،به من خیره شده است ، به سختی میشناسمش، سرم گیج می رود،دستم را به دیوار تکیه میدهم .

صدای زنگ ساعت ،سکوت خانه را میشکند، مي بينمت، روي كاناپه ي آجري رنگ بخواب رفته یی با يازدهمین زنگِ ساعت بلند ميشوی ومثل همان سالها  به سراغ پاكت سيگارت ميروی،نه، تا جایی که درخاطرم هست ، آن روزها هنوز عادت نداشتی، ناشتا سیگار بِکِشَی، پس به طرف آشپزخانه ميروی و زيرِ كتري را روشن ميكنی و تا جوش آمدن آب ،سری به دستشويي میزنی.کنار آیینه می ایستم و نگاهت میکنم دستانت را از آب پُر میکنی و به صورتت میزنی ، دستی به ته ریش ات میکشی، بی حوصله تر از آنی که صورتت را اصلاح کنی ، چشمانِ بادامی پف آلودات، از بدخوابی شب پیش خبر میدهد.نگاهت میکنم و زیر لب از خودم میپرسم

:هنوز هم دوستش داری؟

سوتِ کتری بلند میشود، شیرِ آب را می بندی وبه آشپزخانه برمیگردی، ،مثل همان سالها دوست داری خودت چای دم کنی،همان صبح هایی که قبل از بیدار شدنم ،بلند میشدی و بی صدا صبحانه را آماده میکردی، عطر‍‍ِ چای، خانه را پرُ ميكند.

با لیوانِ چای به کنار کاناپه میروی و یک نخ وينستونِ آبی، روشن میکنی .یادم هست قبل از تحريم سيگارهایِ آمريكايی – مالبرو قرمز مي كشيدی و من عاشقِ بُویش بودم –میخواهم  کنارت روی کاناپه بنشینم ،اما می ترسم بوی سیگار دوباره حالم را بهم بزند، این تهوع ،این روزهاست هر لحظه با من است ،این روزها ترا و عشق ترا بالا می آورم ،بهتر است به اتاق برگردم شاید بتوانم کمی بنویسم ، قبل از رفتن ،نگاهت میکنم _هنوز هم پس از این همه سال ،دل کندن از تو برایم سخت است_حلقه های دود چهره ات را می پوشاند،به سیگارت پُک میزنی و روي كاناپه لم می دهی وبه صفحه ی تلويزيون كه يا از ديشب اصلاً خاموش نشده يا هنگام بيدار شدن از خواب ، بلافاصله، آنرا روشن كرده ای ،‌خيره ميشوی ،‌كه در آن ساعاتِ روز ، اخبار ورزشی نشان ميدهد يا بازپخش بازی فوتبالِ شبِ قبل– راستی امروز چند شنبه است؟ اگر پنج شنبه باشد از کار خبری نیست ،البته برای تو هر روز این دو سالِ گذشته یا پنج شنبه بوده است یا جمعه. از آشپزخانه فاصله میگيرم وبه طرف اتاق میروم ، در‍ِ نيمه باز‍ِ اتاقِ سمتِ چپی را باز میكنم ،بویِ تندِ سيگار و عطرِ مردانه كه از لباس هایِ تَلنبار شده در گوشه ی اتاق بلند میشود،به مشامم می رسد، پلیور ارغوانی ات هم اینجاست ، آخرين روزي كه ديدمت تنت كرده بودی،آن روزِبهاری را خوب بخاطر دارم، موهايت ،‌كوتاهِ كوتاه بود،یادم هست گفته بودم:چقدر مویِ كوتاه به تو مي آيد و تو خندیده بودی.

سَرم گیج میرود به طرف میز میروم و روی صندلی کنارِ میز مینشینم ، ناخودآگاه ،نگاهم به وسایل روی میز می افتد، کنار کاغذهایِ من،لب تابِ نقره يی رنگِ كاركرده يی،روی میز  نشسته .خسته به نظر می رسد، لب تاپ نقره يی،دوستِ مشتركِ  ما،من وتو، که دیگرخیلی وقت است،”ما” نیستیم.چه خوب تمام حرف هایمان را به یاد دارد،تمام روزهای ِ خوبِ مرداد ماه.

در كنارش زير سيگاریي پُر از ته سيگار و خاكستر ، يك پاكت سيگار وينستون آبي خالي وچند كتاب كه از مدتها پيش بسته مانده و چند قابِ دی وی دی . روي ديوار پُر از عكس است مي توانم ببينمت،‌ اين عكسها ، شبيه مستنداتِ تاريخي اند ، كه تو را در سالهاي مختلف زندگيت گزارش مي كنند، شروع اين تاريخ دوران دانشجويي توست ،شروع كارهايِ دانشجويي ات ، همکلاسی ها، مي توانم تك تك دوستانت را ،‌در اين عكس ها پيدا كنم ، دوستاني كه هنوز ، يكي ،‌دو نفر از آنها ،‌كنارت هستند _ البته وقتي پول داری ،‌ يا مشغول انجامِ كارِ پُر منفعتي هستی –تنها یک چیز اینجا کم است ، یکی از همکلاسی ها که همیشه کنارت بود،چرا عکسش را پیدا نمیکنم؟همان دخترِجوانِ موخرمایی ،که عاشقت شد.عکس اش را چرا کنار باقی عکس ها نمی بینم؟ پیدایش نمیکنم ،شاید دوباره گُمش کرده ای؟

پایین تر چند تا عكس دیگرهم هست، مثل عكس هاي پشت صحنه ، پشتِ صحنه یِ فیلم هایت. چقدر جوان بودی، مغرور و کله شق_ اين قيافه جدي را كه به خودت مي گيري ،خيلي بامزه مي شوی شبيه كارگردانهاي بزرگ،اما فقط شبيه كارگردانهاي بزرگ،مثل فيلمهایت كه فقط اسمشان شبيه،فيلمهايِ بزرگِ تاريخ سينماست _سَرم سنگین میشود، به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمهایم را می بندم. از خودم می پرسم :”‌من اینجا چه میکنم،من که سالها پیش از این خانه رفته ام. اما حالا من؟ دوباره ؟در اتاقِ تو؟ اتاقي كه مثل تو ، فقط گذشته دارد و حال و آينده برایش مُرده.

 

وقتی به این خانه آمدم ، تو تنها بودی. اما من همیشه حضور کسی را حس می کنم. تو حرفی نمی زنی اما صدای پاهایش را می شنوم. عطر نفس های زنِ جوانِ موخرمایی، در تار و پود این خانه  جا مانده است .در همه ی خوابهای من ،ما سه نفربودیم. .صدای زنگ ساعت در خانه می پیچید ، به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه ها ، شروع مي كنند به عقبگرد:‌ يازده ، ده ، نه ‌و روي عدد هشت مي ايستند، چند ساعت قبل از بيدار شدن تو.در ِ اتاق سمت راست باز می شود،می بینمش، زنِ جوانِ موخرمايي را ،که روي تختِ دو نفره چوبي غلت می زند ، زنِ جوان مو خرمایی ،همان دخترِجوانی که عکسش روی دیوار نبود.دوباره ، سه نفر شدیم،مثلِ خواب های من.

دو

غَلتي مي زنم ،‌جاي خالي و سَردت را زیر دستانم  حس مي كنم ، مثل بيشتر شب ها رویِ كاناپه، جلوي  تلويزيون خوابیده یی.  صداي تيك تيك ساعتِ كنار تختم را مي شنوم ، به ساعت نگاه مي كنم ، ساعت ۸ صبحِ ، پنج شنبه اول مرداد ماهِ هزار و سيصد و…. از شمردن ، روزها و سالها‌، خسته شده ام ،‌ از این خانه ، از این شهر، خسته شده ام،شهری  که روزی ،شهر رویاهایم بود ،حالا دارد خفه ام می کند. هفت سالِ پيش با تو به این شهر آمدم .در يك روز گرم تابستاني مثلِ امروز .یادت هست ؟ اولين روزِ زندگي مشتركِ ما؟ تو همه چیز را از یاد برده ایی ،حتي سالگردِ ازدواجمان را .بلند مي شوم،دربِ حمام را باز مي كنم و به داخل حمام ميروم ، قطره هاي سَرد آب ، روي  موهای خرمایی رنگم می ریزند. اتفاقاتِ تمام اين هفت سالِ گذشته ، از جلوي چشمانم عبور مي كنند آن روزها گمان مي كردم ، خوشبخت ترين زن دنيا هستم، اما حالا خودم را گُم کرده ام ،دختر جوان موخرمایی ،که عاشق توبود وهفت سالِ پیش ،دست در دست تو پا به این شهر و این خانه گذاشت . همه چيز عوض شده است ، ‌سالهاست که برای هم حرفي نداریم ، اگر گاهی هم این سکوت می شکند، بلافاصله دعوایمان ميشود ،‌خودم را غرقِ كاركرده ام تا شاید زمان همه چیز را به حالت اولش برگرداند،اما دورتر شدیم. نه،عزیزم. گلایه نمی کنم. تو تمام تلاشت را کردی. هفت سال ،ُتمامِ تلاشت را  كردی تا نااميدم كنی  ،‌از كارم ، از زندگي ، حتی از خودت. بغض تمام این سالها در گلویم می شکند.بي اختيار، قطره هاي اشك روي صورتم ردِ گرمي برجای مي گذارندو می گذرند، ‌شير آب را مي بندم و به طرف كمد داخل حمام مي روم ، حوله یِ تني صورتي رنگمم را بر مي دارم و تنم مي كنم ، از حمام بيرون مي آيم  روبروي ميز آرايش مي نشينم ،‌ به عكس خودم در آينه نگاه می کنم .کنارم نشسته یی و موهای خرمایی رنگم را شانه مي كنی ، تمام خاطراتمان در دلِ آينه زنده مي شود. بی اختیار دستم به شيشهِ عطرِ خالي روي ميز مي خورد و زمين مي افتد، شانه را كنار مي گذارم ، شيشه خالي عطر را از زمين بر مي دارم، اين اولين هديه يي بود كه به من دادی ، ‌درش را باز  مي كنم اما ، دیگر هيچ بویی  ندارد ،‌ از دربِ نيمه باز اتاق ، نگاهت مي كنم ، هنوز خوابی. به دستانم نگاه می کنم ،به حلقه ی طلایی ام، مثلِ حلقه ی مردانه در دستانِ تو.تنها نشانی که از هفت سال زندگی مشترک هنوز نگه داشته ایم.هفت سال!” هميشه شنيده بودم كه عدد هفت ،‌ عدد مقدسي ست،‌اما،‌حالا، در هفتمين سالِ زندگیِ مشتركِ ما،نه قداستي هست نه عشقی.اين زندگي بيشتر از هر چيز نيازمندِ يك شهامت است.يكي از ما‌ ، بايد شهامت اين راپیدا کند که ‌اين حلقه را از انگشتش جدا كند ،‌ شايد اين طلسم هفت ساله ، بشكند.سرمایی در تنم می پیچد حوله را به خود می پیچم و كشوي لباسها یم را باز مي كنم.لباسِ زير،ساده ایِ سپید، يك بلوزِ صورتي و شلوار لي روشن،حوله را روی تخت می گذارم ولباس هایم را بر تن میکنم،موهایم را كه هنوز نمداراست ، پشت سرم جمع مي كنم ، بليط و پاسپورتم رابر مي دارم، نگاهي به ساعت دقيق حركت مي اندازم

:‌”مقصد :‌فرانکفورت، ساعت پرواز : ۱۰صبح پنج شنبه ،‌ اول مرداد ،‌ هزاروسيصد و .. “‌

مانتوي خردلي رنگم را از داخل كمد بر مي دارم و تنم مي كنم ، با يك شالِ طرح دار زرد ،‌ نگاهی به چمدانِ کنار میز می اندازم ،همه چیز برای رفتن آماده است، بليط و پاسپورت را داخل كيف دستي ام مي گذارم ، در حاليكه كيف دستي و چمدانم را به همراه دارم از اتاق بيرون ميایم،‌ هنوز روي كاناپه خوابی،‌ خوشحالم كه مجبور نيستیم خداحافظي كنیم. از امروز، هر كدام از ما به راه خود می رود من با چمدانم ،‌ به سوي آينده و توبا حسرت هایت به سوي گذشته.

مي توانم ، امروز ، فردا وفرداهایت راتصور كنم ،‌كه بي خيالِ من رو به روي تلويزيون نشسته یی و تيم مورد علاقه ات را تشويق مي كنی، نگاهم را از تو میگیرم، چمدان را داخل راهرو مي گذارم و كفشهايِ پاشنه کوتاهِ قهوه یی ام  را مي پوشم، دلم می خواهد یکبار دیگر برگردم و به خانه نگاهی بیاندازم تا طبق عادت مطمئن شوم همه چیز مرتب است، اما وقتی من در این خانه نباشم دیگر چه اهمیتی دارد که همه چیز مرتب است یا نه؟

سه

برف می بارد ، موهای مشکی ام بلند شده است ،حالا ماههاست که زنِ مو خرمایی از این خانه رفته است و دربِ اتاقِ سمت راست بسته مانده . تو هرگزبه آن اتاق نمی روی.اما خوب می دانم که زنِ مو خرمایی را از یاد نبرده یی ، یک نخ سیگار وینستون ِ آبی روشن می کنی و من به زنِ مو خرمایی می اندیشم.او رفته بود روزی که من به این خانه آمدم .آن شبِ گرم ِ تابستانی را چه خوب به یاد می آورم. شبی که دختری با موهایِ مشکی ، مهمان لحظه هایت شد. یک دوست قدیمی ، تنها رفیقی که برایت مانده بود.تنها رفیقی که وقتی زمین خوردی نخندید و دستت را گرفت.آن شب را چه خوب به خاطر دارم.جشنِ کوچکی برپاشده بود دراین خانه .یادت هست؟ وقتی که دیدمت غمِ عجیبی در چشمانت بود. چشمانی که همیشه دوستشان داشتم . که همه چیزت را یک باره از دست داده بودی. کاری که همه ی زندگی ات بود و همسرت،زن مو خرمای، که ترکت کرده بود.وقتی که آمدم تنها بودی. تنهایی ات را  نفس می کشیدم در جای جای این خانه . آمده بودم رفیق قدیمی ام را ببینم و بروم اما.ماندنی شدم

برف می بارد ، روزهای زندگی ما مثل همین فصل های زیبا چه زود می گذرد و من هنوز این صفحات ِ آخر را تمام نکرده ام.اینجا سرد است ، سردرد،سردردهایِ کِشدار امانم را بُریده است. کاغذ ها را رها می کنم.دنبال شیشه داروها می گردم باید اینجا باشد،اما نیست.

کسی دستش را روی زنگ می گذارد و می فشارد. نگاهت می کنم. تو منتظر کسی نیستی. ماه هاست که کسی به این خانه نیامده است به طرفت می آیم  کنار ِپنجره ، نگاه میکنم زنِ جوانِ موخرمایی،پشتِ در است،او بی خبر بازگشته است باچمدانی در دست. نگاهم میکنی و به سیگارت پک می زنی. منتظرم چیزی بگویی و از این برزخ نجاتم دهی.اما تو سکوت می کنی.چیزی مرا از این لحظه جدا میکند.میان حال و اینده معلق میشوم. صدایی در گوشم فردای این خانه را پیش گویی میکند.فردایی بدونِ من.

صدایی در درونم میگوید : زن موخرمایی، آمده است که بماند.آمده است تا همه چیز را از من بگیرد . صدای تپشِ قلب کوچکی را می شنوم.او تنها نیست. نبضِ ضعیفی  که میزند در درون او قلبِ کوچکِ نوزادی که در شکم دارد.نوزادِ به دنیا نیامده اش بهانه یی ست که او را به این خانه کشانده است… کودکی که حالا  با او نفس میکشد… او آمده است تا همه چیز را از من بگیرد… از این فکر به خود می لرزم…نگاهت میکنم شاید مرا در آغوش بگیری و از این کابوس نجاتم دهی…شاید بوسه های گرمت مرا به رویاهای عاشقانه یی که باهم ساخته بودیم برگرداند و از این کابوس نجاتم دهد… منتظرم تا شاید حرفی بزنی،چیزی بگویی ، بخواهی که بمانم،منی که دیگر تنها یک رفیقِ قدیمی نیستم و منی که زندگی ام با تو گره خورده است،از تهِ دل تنها یک آرزو دارم که حمایتم کنی،اما، تو بی حرکت ایستاده یی و به سیگارت پک می زنی ،صدایِ زنگِ در، دوباره  به صدا در می آید…… نگاهم را از تو می گیرم، تودر تردید هایت می مانی و من تصمیم میگیرم ، در را باز میکنم و از پله ها بالا میروم.. دکمه را فشار می دهی، صدای درب آهنی_درب ِورودی اصلی ساختمان_  تیرِ خلاصی ست برایِ من                                             .زنِ موخرمایی یکی یکی پله ها را پشت سر میگذارد… ازپله ها بالا می روم، تو به سیگارت پک می زنی، زنِ موخرمایی  هم از پله ها بالا میآید،به طبقه اول می رسد،من طبقه ی چهارم را پشت سر میگذارم،به طبقه ی دوم میرسد،من طبقه ی پنجم را پشت سر میگذارم، به طبقه سوم می رسد،نزدیک دربِ واحد پانزده، من دربِ  پشت بام را باز می کنم.

چمدان را از دستِ زنِ جوانِ موخرمایی  میگیری، لبخندی که خودت هم باورش نمی کنی تحویلش می دهی ، زن وارد خانه اش میشود،تو کنار در می مانی و به بالای  پله ها نگاه می کنی، دنبال ردِ مبهمی از ردِ پای ِمن که بر پله ها باقی مانده است….نگاه می کنم ،زنی شبیه من، با موهای بلند مشکی روی لبه ی پشت بام، چون درختی در سکوت ایستاده است،چشمانش بسته، دستانش باز، شبیه زنی تکیه داده برصلیبِ خویش….

زنِ جوانِ مو خرمایی صدایت میکند، وارد خانه میشوی و درب را می بندی…زنِ مو مشکی آرام خود را به دستِ باد می سپارد و سقوط میکند…

حالا پس از سالها هنوز هم زنِ مو خرمایی با دختر کوچکت در همان خانه، طبقه ی سوم واحدِ پانزده زندگی می کند، دختری با چشمانی شبیه چشمان ِتو                                                                 و من سالهاست که ازاین خانه رفته ام ،اما هنوز اولِ مرداد ماه ِ هزارو سیصدو هشتادوچند را..از یاد نبرده ام.. کفش هایم را روی پشت بام جا گذاشتم و ترا روی کاغذ ها… روزی شاید دخترکِ کوچکت که چشمانش شبیه چشمان توست، نوشته هایم را بخواند یا کفش هایم راکه روی  پشتِ بام جامانده است، پیدا کند.

منیر و …  (سیما تاجدینی)

منیر و … (سیما تاجدینی)

منیر و …

نویسنده: سیما تاجدینی

منیر با ابروهایی پر و پشت لبی پرتر از آن ، شالی را شلخته دور سرش پیچیده بود، روی راحتی چرمی نشسته بود، به صحبت های زن های کنارش گوش می کرد و نگاهش از دهانی به دهان دیگر حرکت می کرد. و زیر لب این جملات را می گفت و نحوه گفتنش را توی ذهنش تمرین می کرد.

“(من میخوام حامله بشم، یعنی باید حامله بشم”

زن های با شکم های برآمده مثل توپ از کنارش رد می شدند و هر یک خبر از وقت زایمان خود می دادند. یکی دو مرد هم برای همراهی و نازکشی همراه همسران خود آمده بودند.

پیرزن پرحرفی که یک چشم نظرهم به روسری اش وصل بود و خال گوشتی روی لپش  ، کنارش نشسته بود.  همراه عروس پا به ماهش آمده بود و مدام  از سختی های داشتن بچه و بی وفا بودن آنها در این روزگار می گفت، که زنی در جمع با صدای بلند حرفش را تایید کرد:

-بزرگ کردن بچه اگه اسون بود که با درد زایمان شروع نمی شد. زن بدون آرایش بود و صورت ورم کرده ای داشت . تک و توک سفیدی ریشه موهایش معلوم بود . دستی بر کمر  و دستی روی شکمش از مشکلات دو فرزندش می گفت و با اشاره به شکمش از وجود ناخواسته سومی شاکی بود.

منیر حوصله شنیدن این حرفها را نداشت و دوست داشت سریع تر نوبتش شود . پیرزن سربرگرداند تا علت حضور منیر را جویا شود در حالی که  دکمه پالتویش را بازمی کرد بی مقدمه  گفت:

-این گر گرفتن تنم از همون هشت سال پیش  که یائسه شدم شروع شدم. تو که نشدی هنوز شدی؟ شدی؟

منیر با این که می دانست اغلب دو سه سالی بیشتر از سنش نشان می دهد ولی با سوال پیرزن عرق سردی پشتش نشست و شروع کرد به تند تند پلک زدن .هر وقت موضوعی ناراحتش می کرد به همین حالت می افتاد. همیشه  از تغییر موقعیت خود فراری بود. اولین بار هم در چهارده سالگی خونریزی دردسر ساز زنانه هر ماه که به سراغش آمد حس بدی داشت .وقتی احمد  او را از دنیای دخترانه اش به زنانگی پرت کرد هم حس خوشی نداشت. همین طورحس خوشی برای رسیدن به یائسگی نداشت. هنوز خود را جوان می دید و با این که چند سالی نمانده بود باورش نمی کرد.

ولی  برای فرار از جواب دادن” ببخشید” آرامی گفت و پیش منشی رفت و خود را با بروشور های روی میز سرگرم کرد. پیرزن هم با نگاهش او را تا پای میز دنبال کرد و خود را به صندلی کناری اش رساند و سر صحبت را با دیگری باز کرد.

 

با اشاره منشی به سمت در اتاق پزشک رفت . سالها با دکتر نریمانی آشنا بود .دکتر نریمانی به احترامش بلند شد و با هم دست دادند و منیر روبرویش نشست. قبل از احوالپرسی های مرسوم منیر خیلی سریع و بدون مقدمه چینی گفت

من میخوام حامله بشم!یعنی باید حامله بشم. الانم اومدم هر ازمایش و توصیه ای که نیازه انجام بدم.

دکتر نریمانی لبخندی کنج لبش انداخت و گفت

-حالا حاضر شو معاینه بشی. چه خبره ! همین طور فیتیله بالا و بی ترمز داری میری؟

-جدی میگم

-خوبی تو؟احمد چی میگه؟اونم راضیه؟

-احمد خبر نداره!

-به قول مامانم گل شما زن و شوهر رو از یه تغار برداشتند . پارسال اومدی گفتی دادخواست طلاق داده و تصمیمون جدیه. حالا این جوری. اینا رو بیرون مطب هم می تونستیم با هم حرف بزنیم . اومدی وقت این بنده خداهای رو گرفتی

-ببین شوخی نمی کنم

-پارسال یادمه گفتم  تو الان چهل و خرده ای سنته چه وقت جدایی الانم میگم تو این سن حاملگی ضرر داره ،پوکی استخوان و هزار تا چیز دیگه که تو از من بهتر می دونی

پس از سکوت کوتاهی از پشت میزش بلند شد وکنار منیر نشست.

-تو چت شده؟سرحال نیستی!چیزی شده؟

منیر بغضش را فرو خورد وبه اشک حلقه زده شده  اجازه فرود نداد.کمی این پا و اون پا کرد و گفت

چه جوری بگم که دلم داره اتش می گیره میثم سه هفته پیش کم کم دچار مشکل حرکتی تو پاهاش شد

منیر  لرزشی در صدایش افتاد ، ادامه داد:

حالا هم  کامل فلج شد .دکتر هام هنوز علتش رو نفهمیدند!

لبخند روی صورت دکتر نریمانی ماسید و با سکوتش دنبال کشف بیشتری بود.بغض امان منیر را نداد و اشک ها مانند شیر آبی که بعد از قطعی با فشار بیرون می آید بیرون ریختند و روی شال آبی رنگش لکه انداختند.

همان طور که با پشت دستش اشک را پاک می کرد گفت :شنیدم اگه بچه دار بشم و از خون بند ناف بچه ام استفاده کنم شاید بشه کاری کرد. خودمم در همین حد می دونم.ولی من باید حامله بشم .

دکتر هنوز دنبال کشف بیشتری بود و سکوت کشداری برقرار شد. می دانست منیر از ترحم و دلسوزی های نمایشی هم خوشش نمی آید.

منیر با گریه کمی آرامتر شده بود و فقط به حامله شدن فکر می کرد. یاد اولین بار که سر میثم حامله بود افتاد .۱۵ سال پیش بود شکم بر آمده اش را از همه پنهان می کرد و خجالت می کشید . این بار هم در آن سن به دنبال راهی بود برای پنهان نگه داشتن شکم! همان طور که سالها کل زندگی اش را از همه پنهان کرد.

به راضی کردن احمد و آشتی با او فکر می کرد . آیا می توانست او را ببخشد که با زدن برچسب  سرد مزاجی سالهاست با او کاری ندارد و جفت تنش را همیشه بیرون از خانه پیدا می کند ،  ولی مثل همیشه میثم تنها بهانه زندگی اش بود.

کلاس داستان نویسی/ناهید طباطبایی

شهریور۱۳۹۳

 

لاس خشکه  (مریم محمدی)

لاس خشکه (مریم محمدی)

لاس خشکه

نویسنده : مریم محمدی

آره من دیدمشون ؛درشت و سفت و شیار دار وسط آب شناور بودن .کارشون با یه دکمه تموم بود .شایدم کار به بار دوم  می کشید .خوب که نمی سازن .لعنت بهشون که با همون  با ر اول  کاسه توالت خالی نمیشه .ولی بازم مشکلی نبود .یه چند دقیقه صبر می کنی و دوباره دکمه سیفون فشار میدی و تموم . همه تیکه های عن می رفتن  تو راه مارپیچ چاه .

ولی بگما قبلا اتفاق های  این مدلی افتاده  بود . عادی بود . مثل اینکه  هر روز از خواب بیدار شی  و بری سر وقت یخچال و درش باز و بسته کنی . مادربزرگه چشماشو که  باز می کرد  واسه رفع ناشتایی  چند ابدارشو  نثار پدربزرگه  می کرد  و همین طور ادامه  داشت .  ” چرا دندوناتو گذاشتی بالا سرمن ” فحش ابدار .”چرا تخت مرتب نکردی ؟!” فحش ابدار .” چرا لیوان شیرتو نذاشتی  تو ظرفشویی ؟!” فحش ابدار .حالا اگه  پدربزرگه  اون روز  درجه  صبرش روی بالا تنظیم  کرده بود ، چیزی نمی گفت .گاهی هم لوندی  می کرد  و می گفت  “باشه الان درستش می کنم ، تو  خودتو ناراحت نکن  ! ”  ولی اگه صبرو  تو تختخوابش  جا گذاشته بود ، از فحش های ابدار  سیل راه می افتاد  و عصا می یومد وسط .چند بار اگه نرسیده بودم  ، مغز پدربزرگه مثل هندونه  قاچ خورده بود .

اصلا جای یکی از این نبردها هنوز باید رو دست پدربزرگه  باشه .قلپ اخر قهو ه شو  سرازیر کرده بود  روی رومیزی .مادربزرگه  هم از دور که حالت دفاعیش خراب نشه با دسته عصا چنان  کوبیده بود روی بازوی پدربزرگه  که اندازه ته همون فنجون قهوه سیاه شده بود .

باید منصف بود من عاشق برنامه های آخر هفتم .دلقک بازی رو دوست دارم .بابابزرگه هم خواب نداشت .مادربزرگه یکریز غر می زد.” کم کن !” ” خاموش کن ” ” همش مزخرفات نشون میدن ” تلویزیون هی خاموش میشد .روشن میشد . ولی روزای تعطیل پشت بابابزرگه در می یومدم و ۴و ۵ ساعت خزعبلات  می دیدیم . مادربزرگه هم می رفت و می یومد و فحش می داد و راهشو کج می کرد  از جلوی کاناپه ای که پدربزرگه  روش میشست  و به هوای گردگیری  روی میز ، با عصاش مثل گلف بازا  ، وقتی  فاصله توپ با سوراخ چیزی نیست ، ضربه ای می زد  و می گفت : ” پاتو جمع کن تا خورد نشده ! ”

ولی با شاشش منم مشکل داشتم .بوی شاش همیشگی بود .ولی کاریش نمیشد کرد .دکتر بابا بزرگه رو روی تخت  دولا کرد و انگشتش کرد و گفت :” اه خیلی بزرگ شده ! ”  از یه جایی به بعد  دیگه مغز مردا بزرگ نمیشه  و پروستات گنده میشه و جایی می رسه  که فقط خودش  تو دم و دستگاه  شاش کار می کنه .دیگه اینجا هر دومون غر می زدیم ، من و مادربزرگه .غر الکی . پروستات  کار خودشو می کرد و مادربزرگه هم هر روز  این تک جمله  نمایش نامه ریختن  شاش در شلوار رو تمرین می کرد :” مرگ چیز خوبیه ! ”  و بابا بزرگه خیلی قیافه حال خراب کنی  پیدا می کرد و تو دلم می گفتم  دفه بعد که شاشید  ، بهش میگم :” دمت گرم ، همه می شاشن ! ”

هر کسی یه جا دیوونه میشه .بابابزرگه زورش می یومد  بالا سر کاسه وایسه تا تیکه ها راهی شن .مادربزرگه با دیدن اون تیکه ها  تو کاسه توالت  به جنون می رسید .مثل مهاجم فوتبال  که زمین حریف بدون دفاع  می  دید  با عصا حمله می کرد .مستقیم به سمت سر بابابزرگه  هر جا که بود .

میشد جلوش گرفت .زدن دکمه تخلیه و محروم شدن مادربزرگه از دیدن نمایش شناوری تیکه ها .میشد ولی بابابزرگه  نذاشت .نذاشت که دکمه رو فشار بدم .مادربزرگه افتاده بود  روی تخت و خودشو لوس کرده بود و ناله می کرد و می گفت :” دوباره تب کردم ”  بابابزرگه  هم سینه ها ی آویزونشو  می مالید .موقع تب ، فحش و عصا در کار نبود . از اون زاویه توالت ، بالاسر تیکه ها ، صحنه حال بهم زنی بود  لاس خشکه بابابزرگه .اینم نقطه تعطیلی  من بود . اونجا بابابزرگه  ده سال بود مثل بادکنک باد خالی شده ، چروک و شل شده بود . وقتی سر میز دستشو می کرد  زیر دامن مامان بزرگه  و اونم می گفت  دستتو بکش و دلش خنک میشد  که من فهمیدم ، اونقدر رقت امیز بود که حتما بالا می اوردم .

حالا عن ها در کاسه و سینه ها تو دست های بابابزرگه چرخ می خوردن. بابابزرگه چندش  اور بود .رفتم تو اتاق  منتظر شدم .خیلی زود مادربزرگه جیشش گرفت . بیرون نرفتم . خودش مقصر بود .صدای عصا تو سر بابابزرگه  مغزمو سوراخ کرد . من باز هم منتظر موندم .ضربه دوم و فقط صدای نفس زدن های  مادربزرگه موند .

میچورها… (محمد رضا طهرانی)

میچورها… (محمد رضا طهرانی)

 میچورها…

نویسنده: محمد رضا طهرانی

اولین باری که بهم زنگ زد، هیچوقت یادم نمیره.

نه به خاطره اینکه دم دمای صبح بود، چون من معمولا این ساعتا بیدارم و همه آزادن که نیمه شب به بعد هم بهم زنگ بزنن.

برا همین، اون ساعت اصلا برام عجیب نبود که تلفنم زنگ بخوره.

ولی روی گوشیم هیچ شماره ای نیوفتاده بود. هیچی نبود، فقط گوشی زنگ میخورد.

منم با خودم گفتم حکما یکی از دوستای به اصطلاح کوول، نصفه شبی بازیش گرفته و با این نرم افزارهای عجیب و غریب امروزی میخواد سره کارم بذاره.

با خودم گفتم بهت نشون میدم.

گوشی رو برداشتم

گفتم الو،

هیچ کس هیچی نمیگفت. دوباره گفتم الو. یه صدایی اونور خط گفت هاولوو. صدای مرد نبود. صدای زن هم نبود.

ولی نشونت میدم همانا و از اون شب هرشب بهم زنگ میزد و تا طلوع آفتاب باهم حرف میزدیم. ولی درست دو دقیقه مونده به طلوع، تلفن قطع میشد.

اون میگفت که فرکانس های کادوماسیور روی میچور ها تاثیر بد میذارن. میگفت ذره های میچور لیبیره که تنها راه تماس ماست، توی لایه فیگوساخ زمین، با برخورد با کادوماسیورهای نور خورشید ازبین میرن.

طفلک میچورهای کوچک من. که تو لایه فیگوساخ، کادوماسیورهای نامرد خورشید میکشتنشون.

اون میگفت فقط از ساعت سه تا طلوع خورشید کادوماسیور ها قدرت ازبین بردن میچورها رو ندارن.

یه شب ازش پرسیدم میچورها چی ان؟ گفت میچورها هفده برابر کوچیک تر از اتم اند.

عجب.

کل روزها رو به انتظار غروب خورشید لعنتی میشستم و کل شب ها تا ساعت سه دلشوره میگرفتم که اگه دیگه زنگ نزنه. چه جوری  پیداش بکنم دوباره؟

دوستش داشتم. کسی که نه مرد بود و نه زن. یه چیز دیگه بود.

میگفت ما هم عاشق میشیم، جفت داریم، ولی یه چیز دیگه ایم. خیلی پیشرفته تر از شماها.

مثلا میگفت ما با نگاه تو صورت همدیگه عشق بازی میکنیم. یا مثلا وقتی یکی از اعضای بدنمون خراب میشه، با اشعه پیتا و راتا درستش میکنن.

میگفت شماها هم همه این ذره ها رو دارید، ولی انگار ندارید. چون نمیدونید که دارید.

طفلک میچورهای نازنین من. که تو لایه فیگوساخ، کادوماسیورهای نامرد خورشید میکشتنشون.

دوستش داشتم.

ولی دیشب گفت آخرین باریه که بهم زنگ میزنه. گفت مامور مخفی های اونجا فهمیدن که با من حرف میزنه و جریمشون کرده. گفت دیگه حق استفاده از میچور ها روندارن.

آخه میچورها رو هرکسی نمیتونه استفاده کنه، ولی چون باباش اونجا فیزیک دانه گنده ایه، به خونشون حق استفاده از میچورها رو داده بودن برا کارای تحقیقی، که دیگه ازشون گرفتن. باباش خیلی از دستش عصبانی بود که به خاطر تماس با من، میچور های نازنین رو ازشون گرفته بودن.

حالا من سوالم از اساتید فیزیکه، لطفا راهنماییم کنن که چند ساله دیگه میچورها رو کشف میکنن و من میتونم دوستم که اسمش فیبوژانیساپیتور بود رو پیدا کنم؟

 

شهریور نود و سه،

کلاس داستان نویسی ناهید طباطبایی

 

 

کارگاه داستان نویسی پایه

کارگاه داستان نویسی پایه

 


داستان نویسی پایه

مدرس: ناهید طباطبایی

 

شرح کارگاه: در این کارگاه به اصول مقدماتی و پایه داستان نویسی پرداخته خواهد شد …نگارش یک داستان کوتاه براساس آموزه های هر جلسه و ارائه در کلاس و بحث و بررسی توسط استاد و سایر هنرجویان از اصول عملی کارگاه است و هنرجویان بعد از گذراندن این دوره انتظار میرود بتوانند یک داستان کوتاه که از لحاظ ساختاری و اصولی داستان نویسی کامل و درست است، بنویسند.

زمان : روزهای چهارشنبه ساعت ۱۷

طرح درس کارگاه پایه:

  • مفهوم داستان
  • درونمایه
  • موضوع و پیرنگ
  • الگوی حادثه
  • شخصیت پردازی
  • زاویه دید داستان
  • فضاسازی
  • دیالوگ در داستان

 

کارگاه فیلمنامه نویسی پایه

کارگاه فیلمنامه نویسی پایه

کارگاه فیلمنامه نویسی

مدرس کارگاه: امیررضا نوری پرتو

تعداد جلسات: ۱۰ جلسه

طرح درس کارگاه:

  • لوازم نویسندگی
  • جرقه و ایده
  • بن اندیشه
  • طرح،صحنه
  • دیالوگ نویسی
  • اغاز و میانه و پایان
قهوه ات را من هم می زنم. (امیرمحمد فضلی)

قهوه ات را من هم می زنم. (امیرمحمد فضلی)

مونولوگ (کارگاه نمایشنامه شهرام کرمی)

قهوه ات را من هم می زنم.

نویسنده: امیرمحمد فضلی

من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم.

ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. می خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همین رو گفتم. چون حقیقتا نمیدونم جز تأسف خوردن چی کار باید بکنم. امیدوارم این بار دیگه مثل همه ی دفعاتی که توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز، با گفتن متأسفم ناراحت و عصبانیتون کردم ناراحت و عصبانی نشده باشین.

خوب چی می گفتم؟ آهان… سفر با قطار. شاید بپرسین چرا با قطار؟ این بر میگرده به … اوه انگار این بار هم ناراحتتون کردم. (سکوت) سفر با قطار. این بر می گرده به اولین سفر ما یعنی من و همسرم. اون بار هم ما با قطار رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. از اون به بعد بود که هر بار می خواستیم بهمون خیلی خوش بگذره یا وقتی خیلی دلمون برای هم تنگ می شد با قطار می رفتیم سفر. بهتر بگم با قطار می رفتیم شمال.

فکر می کنم دارم زیادی حرف می زنم. یه چیزایی هست که فقط باید بین آدم و همسرش بمونه. مطمئنم شمام با من در این مورد موافقین. اون روز هم مثل روزای معمولی دیگه بود. به موقع راه افتادیم. به موقع رسیدیم و سوار قطار شدیم. عجیبه ولی قطار هم سر وقت حرکت کرد. همه چیز عالی به نظر می رسید.

من یه شلوار خاکستری که رگه هایی از قرمز و قهوه ای داشت، پوشیده بودم با یک پیرهن صورتی و پالتوی پشمی طوسی. همسرم هم لباسای قشنگی تنش بود. مانتوی آبی … (سکوت) زیادی دارم حرف می زنم. خلاصه سوار قطار شدیم. یه کوپه ی چهار تخته… داشت یادم می رفت. من کلاه هم داشتم. یه کلاه نقاب دار خاکستری.

من نمی دونم این آقای محترم که با کینه و غیض به من نگاه می کنه و همسر محترمش اون روز چی پوشیده بودن. ولی به نظر من مهمه که آدم روزای مهم زندگیش چی پوشیده باشه. واسه همین توضیح دادم چی پوشیده بودم. این جزییات هستن که یه فاجعه ی بزرگ رو می سازن.

امیدوارم از اصل موضوع دور نشده باشم که توضیح درباره ی کشته شدن همسر این آقای محترم و عصبانی بر اثر کشیدن ناگهانی ترمز قطار توسط من و پرت شدن اون مرحومه و اصابت سرشون با دیوار کناری کوپه و فوت خودشون و فرزندشونه. (سکوت)

عنوان اتهامم رو خوب به ذهنم سپردم.

بله من ترمز رو کشیدم. همون طور که در پرونده اومده من همون فردی هستم که از کوپه ی چهار واگن هفت ساعت ده و بیست و پنج دقیقه ناگهانی ترمز رو کشیدم. اما چرا این کار رو کردم؟ من خصومتی با این و آقا و خانوادشون نداشتم. اصلا نمیشناسمشون. راستش توی اون لحظه من هیچکس رو نمی شناختم. جز یک نفر . (سکوت) همسرم. به خاطر اون این کار رو کردم. یعنی مسبب این اقدام جنایت گونه ی من همسر عزیزم بوده آقا. (سکوت منتهی به خنده ی هیستریک)

من طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم و برای شاد کردنش این کار رو کردم. گیج شدید. بگذارید توضیح بدم. ببینید ما کنار پنجره ی قطار ایستاده بودیم. سرعت قطار زیاد بود و باد تندی به سر و صورتمون می خورد. من داشتم برای همسرم شعر می خوندم.

تک درخت خشکیده ای در دورترین بیابان تشنه بودم، یا تو سبز شدم، با تو گل دادم …

ببخشید. فکر کنم بعضی چیزها بهتره بین آدم و همسرش بمونه. به هر حال داشتم شعر می خوندم که باد کلاهم رو برد. بهتر بگم کلاه رو از سرم دزدید و پرت کرد کنار ریل قطار. همسرم اون کلاه رو خیلی دوست داشت. چشماش پر از اشک شده بود. من می خواستم خوشحالش کنم. دویدم و ناگهانی دستگیره ی ترمز قطار رو کشیدم. آقای عزیز اگر شما جای من بودید برای خوشحال کردن همسر عزیزتون از کشیدن ترمز و پرداخت جریمه اش دریغ می کردید؟

تازه همین جاست که به نظرم پای افراد دیگه ای هم به این پرونده باز میشه. اگر ترمز به نحو درستی تعبیه شده بود یا طراح قطار به فکر پرتاب احتمالی یک زن حامله هم بود و به زوایای اجسام متصل به در و دیوار کوپه دقت می کرد، این اتفاق نمی افتاد یا خسارت کمتری داشت. هر چند به نظرم به جز طراح رئیسش هم مقصره. خوب اون طرح رو تأیید کرده. بعد هم رئیس راه آهن که با این شرکت قرارداد بسته. این طوری پای وزیر و حتی رئیس جمهور هم به میون میاد.

می خندید؟ باشه! پس از این اتهام زنی مسخره می گذرم و نقل ماجرا رو ادامه می دم. شاید براتون سوال شده باشه که مگه یک کلاه چقدر اهمیت داشت که به خاطرش همسرم اینقدر ناراحت بشه. راستش این کلاه رو خودش برای من خریده بود. هدیه ی خیلی خوبی بود. صبح اون شبی که برام کلاه رو بخره، من قبل از رفتن به سر کار روی یک تکه کاغذ یه شعر نوشتم و چسبوندم به در یخچال. نوشته بودم:

کلاه پشمی دلم سردش است. دانه برف زیبای بهاری من، بر سر من بنشین و زندگی ببخش.

متأسفم؛ بعضی حرفا باید بین آدم و همسرش بمونه. اما همین شد که شب وقتی رسیدم خونه دیدم این کلاه رو با یک گل سرخ برای من خریده و آویزون کرده به در یخچال. تصدیق می کنید کنید که کلاهی با چنین پیشینه ی عاشقانه حتما باید خیلی برای من و مخصوصاً همسرم مهم باشه.

حالا که صحبت کلاه شد باید بگم که من میتونم برای روشن تر شدن ابعاد این جنایت پای افراد دیگه ای رو هم بکشم وسط. بله اون کلاه دقیقا اندازه ی سر من نبود. یعنی یک سایز کوچکترش سرم نمی رفت و این هم کمی برام گشاد بود. این رو بعدا که با همسرم رفتیم همون مغازه فهمیدیم و ناچار همون رو سرم کردم.

حالا من این سوال رو دارم که اگر مسئولیت پذیری اون خیاط درباره ی سایز همه ی سرها به یک اندازه بود، این فاجعه ی عمیق انسانی رخ می داد؟

لبخند بعضی از شما حضار به این معنیه که از اتهام زنی بیهوده دست بردارم. اما من افراد دیگه ای رو هم در این جنایت مقصر می دونم. شما فکر نکردید که اصلا چرا ما لب پنجره ایستاده بودیم؟ اجازه بدین. همین مسایل هستن که این فاجعه رو ترتیب دادن. همین قهوه ای که در قطار سفارش دادیم. همان بو را می داد. اصلا لعنتی هر دومان را برد به پونزده سال پیش. من اول قهوه ای او رو هم زدم و فنجون رو دادم دستش بعد هم فنجون خودم رو … (سکوت طولانی)

آقای قاضی من خیلی خسته م. می خوام اعلام کنم که جرم خیاط و طراح و وزیر و رئیس جمهور رو به گردن می گیرم. بعد از شونزده ماه و دوازده روز از دستگیریم و شکایت این آقا که خبر فوت همسرم رو بهم دادن، این تصمیم رو گرفتم. چند روز پیش اومدن و بهم گفتن همسرت تصادف کرده و مُرده. اما من می دونم اون از غصه مُرد. دلش برای شعرای من تنگ شده بود. از دلتنگی مُرد حتی اگر تریلی از روش رد شده باشه.

آقای قاضی، من آدم کشتم و آماده ی اجرای حکمم. آخه دلم لک زده برای هم زدن فنجون قهوه ی همسرم.