صدای پای سوره (فهیمه مصدرالامور)

صدای پای سوره (فهیمه مصدرالامور)

داستان کوتاه ( کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

صدای پای سوره

 نویسنده: فهیمه مصدرالامور

.

“- این شالو ببند توی کمرت، پت و پهلوت رو هم خوب بپوشون، سرما نخوری مادر. به عباس بگو زودتر برگرده. بگو خوبیت نداره عروست تنها وسط زمستون شال و کلاه کنه راه بیفته دنبالت تو زندانا؛ بگو نذر کردم شب جمعه، شب ِسال ِبابات، همسایه ها رو شله زرد بدم و ختم هزار قل هو الله گرفتم برات.”

مادر جون اینها را تندتند وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم گفت و قابلمه غذا را داد دستم. صدای جیغ زن همسایه کلام مادر را برید. دویدم پشت پنجره. چند نفر از ساواکی ها ریختند خانه شان و مثل همیشه کاغذ و اعلامیه ای بود که وسط حیاط سوزانده شد و یکی از پسرهای خانه هم برای بازجویی خود را تسلیم کرد. مادر لیوان آب ِقند را داد دستم. دستهای لرزانش را بوسیدم. صدای جیغ زن و بچه که افتاد، دوباره به سمت در رفتم. مادر را زیر چشمی نگاه کردم. روی زمین کنار سماور نقره ای نشسته بود و با دستهای حنا زده اش چای دم میکرد. گره روسری سفیدش را بازکرد و توت خشکیده ای در آورد و در دهان گذاشت. سینی پاک نکرده ی برنج کنار دستش بود. تسبیح به دست گرفته بود و آرام ذکر می گفت. با سر به ساعت اشاره کرد. دستم را به نشانه ی تعظیم روی سینه ام گذاشتم و از خانه بیرون زدم.

از کنار بقالی دریائی رد شدم. سر کوچه ی توحید که رسیدم، بوی خون مشامم را پر کرد. ردّ ِ خون روی زمین را گرفتم. انتهای کوچه، عکس پنج انگشت روی دیوار با رگه های سرخ ِخون یکی شده بود و مردی کمی آنطرف تر روی زمین افتاده بود. نفسم را حبس کردم. قطره ای عرق از پیشانی ام روی زمین افتاد و بوی خون تازه راه افتاد. از آن کوچه ی جهنمی بیرون دویدم. همه جا خلوت بود و پرنده پر نمی زد. سوز می آمد و خورشید کم کم داشت از پشت ابرهای قرمز زمستانی ناپدید میشد. صدای ضربان قلب مردم را می شد از پشت دیوارهای کاهگلی و قدیمی شهر شنید. از چند کوچه آنطرف تر صدای تیر اندازی آمد. یاد مادر افتادم وقتی تسبیح را در دستانش می چرخاند و لبهایش را تکان میداد. پیرزن از بس ذکر گفته بود لبهایش خشک شده بود. زیر طاقی مسجد پناه گرفتم. درِ ورودیِ مسجد را عکس چند شهید پوشانده بود. از میان عکس ها ابوالفضل را شناختم، پسرِ همسایه. مادر جون گفته بود ساعت حکومت نظامی توی لاله زار با تیر زدنش. یاد قولی که بر  سر ِساعت به مادر دادم افتادم. بوی خون و دود حالم را به هم زد. نفسم را حبس کردم و آرام سرفه کردم. از پشت دیوار نگاهی به خیابان انداختم و چند قدم به جلو برداشتم. تا چشم کار میکرد دود بود و آتش. از کوچه ی پشت مسجد صدای شلیک چند گلوله ی نزدیک، سوتی در گوشم انداخت. به سمت خیابان دویدم. پایم به جدول کنار خیابان گرفت و تلوتلوخوران روی چکمه های سیاهی افتادم و چشمهایم سیاهی رفت. وقتی به خودم آمدم که روی زمین افتاده بودم و از درد می نالیدم. ظرف غذا ریخته بود روی زمین. با زحمت بلند شدم و کشان کشان خودم را به درِ زندان رساندم. با پشتِ دست، خون بینی ام را پاک کردم. بوی قرمه سبزی و خون چادرمشکی ام را پر کرده بود. با دست، جلوی بینی و دهانم را گرفتم .

جلوی در زندان؛ سربازِ نگهبان، درِ قابلمه ی روحی را باز کرد و با نگاهی تمسخرآمیز مسیر را نشانم داد. ته ظرف یک ردیف لوبیا و سبزی و گوشت خشکیده مانده بود.

دستم را به دیوار گرفتم و از راهروی تاریکی گذشتم و روی صندلی انتظار نشستم. عباس را لنگان لنگان مقابلم نشاندند. از دو ماه پیش تا حالا چقدر زرد و لاغر شده بود. زیر چشمهایش حسابی گود افتاده بود. از پشت شیشه داخل قابلمه را نشانم داد و لبخند زد. گوشه دهانش زخمی بود و نامفهوم چیزی به زبان میراند. انگشتان هر دو دستش باند پیچی داشت. گوشی را برداشت و پرسید: -” خوبی؟ چرا رنگت پریده؟”

با دست، سیاهی صورتم را نشان داد. دست خونی ام را زیر چادرم پنهان کردم: – “چیزی نیست، توی کوچه زمین خوردم. دستات؟”

از درد به خود پیچید و گفت: – “یه مدت طول میکشه تا دوباره ناخونام در بیاد. مادر؟”

با نگرانی دستهایش را ورانداز کردم:- “خوبه دلتنگته”. دستم را بر شیشه تکیه دادم. خم شدم و به خودم پیچیدم. پرسید: – “چیزی شده؟ ” سرم را بالا انداختم: – ” نه می خوام بهتر ببینمت.”

نگاهی به ساعت دیواری گوشه ی زندان انداخت: – ” زهرا جان حکومت نظامی شروع شده چرا اومدی؟ مادر حتما” نگرانته.” چهره ام را درهم کشیدم: – “عباس … ”

با بانداژ دستش به شیشه زد و نزدیکتر شد و صدایش را آهسته کرد: – ” قرار نبود ساعت حکومت نظامی بیرون باشیم، قرار بود یه تبادل ساده ی اعلامیه باشه. یهو همه چی به هم ریخت و خیابون شلوغ شد. منم اون وسط گرفتن مثل خیلیای دیگه. ”

بغض گلویم را قورت دادم: – ” قرمه سبزیو بخور از دهن میفته.”  خندید. خندیدم. قابلمه را بلند کرد و سر کشید. چند دانه لوبیا قِل خورد در دهانش. هر دو خندیدیم. دلم را گرفتم و اشک از گوشه ی چشمانم جاری شد.

موقع خداحافظی از نسخه ی شله زرد و نذر هزار قل هواللّهی که مادر برایش پیچیده بود ؛ گفتم.

در راه بازگشت به خانه، یک دستم را به دیوار میکشیدم و دست دیگر روی شِکمم. یاد حرف مادر افتادم که میگفت: “- وقتی بگی کاکل زریه، خودش میفهمه دختره یا پسر.”

فکر کردم آنقدر با هم خندیدیم که نپرسید دختره یا پسر؟ آنقدر که نخواستم بگویم در راهِ ملاقاتت، وقتی بوی قرمه ی مادر و خونِ روی زمین به هم آمیخت و خیابان را پر کرد؛ وقتی باتوم و چکمه های سیاهِ مَردکِ کلاه به سر بر پهلویم نشست؛ دیگر لگدهای پسرت، شکمم را نوازش نکرد.

در راهِ بازگشت، سوز سرما و برف بر صورتم نشست و بوی خون و صوتِ قل هو الله احدهای مادر با صدای افتادن دانه های فیروزه ای تسبیحش، غروب برفی آن روز را سرد و سنگین تر کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =