هشت و نيم (یگانه خالقی)

هشت و نيم (یگانه خالقی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

هشت و نيم

نویسنده: یگانه خالقی

من هر چندوقت يكبار خواب ميبينم يك بازجو از ان طرف يك ميز دراز اهني هزاربار ازمن ميپرسد “محسن كيه؟”
صورتش را نميبينم. فقط دوتا دست افتاب سوخته ازش پيداست كه جابه جا پينه بسته. داد ميزند، روي ميز ميزند، روي هوا ميزند. ميپرسد محسن كيه؟ چقدر ميشناسيش؟ هزاربار ميگويم نميشناسم. داد ميزنم ولله ، بالله هيچچ محسني نميشناسم. بعد عكس يك جنازه نشانم ميدهد با موهاي سياه خيس و سينه دريده شده. باز نميشناسم اما تا خود صبح زار ميزنم براي بوي خون تازه اش كه از عكس ميريزد بيرون، روي دست هام ..
ديشب هم ديدمش. جنازه محسن را كه نميشناختم و بازجو را كه باورش نميشد كسي براي جنازه يك غريبه تا صبح زار بزند. تا صبح ميگفت بگو محسن كي ات ميشود؟ چه نسبتي داري با محسن؟ سه شنبه ٢٠ ابان با محسنن كجا بودي؟
سه شنبه ٢٠ ابان است امروز. چك دارم. اگر محسني دركار بود باهاش ميرفتم پيش رضايي تا يك هفته مهلت بگيرم. بعد لابد رضايي مهلت نميداد و دعوا ميشد. محسن مارا از هم جدا ميكرد، تا اينكه رضايي يك كلت از كمرش درر مي اورد و سينه من را نشانه ميرفت اما محسن ميپريد وسط و سينه اش جاي من ميشكافت .. من هم تا شب بالاي سرش زار ميزدم و شب به بازجو ميگفتم محسن رفيقم بود. اما نيست. عجيب است يك نفر سي سال زندگي كرده باشد اما هيچ وقت هيچ محسني توي زندگيش نبوده باشد. هيچ رفيقي نداشته باشد به اسم محسن.. محسن با موهاي سياه خشك و سينه تخت.
تلفن ميزنم به رضايي. تهران نيست و اخر هفته برميگردد از هر قبرستاني كه رفته. تا اخر هفته اگر بيست ميليون پر نشود برگشت ميخورد آن چك لعنتي. تكيه ميدهم به صندلي و يك بشكه بنزين ميپاشد توي صورتم. كولر مغازه بويي بنزين ميدهد. هرچه فكر ميكنم يك محسني بايد وسط زندگيم مي بود كه الان بتوانم بهش زنگ بزنم و بگويم من اقلا ماهي چهار پنج بار تا صبح برات زار زدم،داري بيست تومن دستي ؟ چهار ماهه پسِت ميدم. ولي نيست. عليرضا و مهرداد و حميد هم كه برايشان هزارجور تره خورد كردم نيستند، ندارند، گرفتارند، يا حالا هرچي.
هدي سرش را از لاي در مي كند تو و چشم مي چرخاند. مي گويم “خانوم نمي بيني مغازه جا نداره؟ بفرماييد نيم ساعت ديگه بيايد”. الكي هار هار مي خندد و كوله اش را پرت مي كند روي صندلي. دماغش را مي گيرد، كولر راا خاموش مي كند و براي هزارمين بار مي گويد ” مهراب بخدا هربار مامانم از بوي نفت لباسام مي فهمه اومدم پيش تو بسكه اين كولرت بو مي ده. عوضش كن بابا.” گونه هايم انگار هزار تن وزنشان باشد. هرچي سعي مي كنم شبيه آدميزاد باشم نمي شود. يك چيزي توي سرم عيب كرده انگار. هدي چندبار پلك مي زند و انگار از روي پيشانيم چيزي خوانده باشد دوباره كوله اش را برمي دارد كه برود. بلند مي شوم براش چايي بريزم كه بيشتر بماند. با شك مي گويد ” شب كافه مياي؟ به بچه ها گفتم ميايا..محراب! مي شنوي؟” كيسه را سه بار توي ليوانش غسل مي دهم و بعد مي اندازم توي ليوان خودم و مي گويم “اره بابا ميام. كجا حالا؟ بشين چايي ريختم.”
جوابم را نمي دهد. زير چشمي نگاهم مي كند و از توي كوله اش يك كتاب بنفش مي كشد بيرون. مي گذارد روي دخل و مي گويد همين بود؟ كتاب را برمي دارم و زير و روش مي كنم. خودش است. صفحه اول، صفحه دوم،، مقدمه، موخره، پاورقي، پشت نويس.. هيچ جا. هيچ جا اسمي از من و وحيد نزده. جلوي اسم مترجم هم بزرگ نوشته عبدالرضا تمدن! زيرلب چيزي حواله جد و آبادش مي كنم و كتاب را پرت مي كنم روي ميز. هدي با يواش ترين تن صداش مي گويد “به ماهم داره همينو درس ميده .. اگه خودشه مي توني ازش شكايت كنيا.. خودشه نه؟”
خودش است.
هشت سال است كه دارم فرار ميكنم از اسمش. خود نامردش هم نكرد يك بار سراغ بگيرد از ما .. انگار نه انگار بوديم يك زماني. ترم سه دوتا كتاب با وحيد براش ترجمه كرديم كه به نام خودش چاپ كرد. نفري چندرغاز هم دستمانن داد و گفت باقي اش باشد وقتي حق تاليفش را گرفت ميدهد. بعدش اما بهم ريخت همه چي.از اين همه چي فقط يك مشت تصوير برفكي دارم توي سرم. از نشريه ، از تجمع، از راديو، از جلسه . من كجا بودم؟ پشت چشم هام..توي ماشين لباسشويي سرم. صورت ها دراز ميشود و ميپيچد توي هم. آدم ها پهن ميشوند، سوراخ ميشوند و ميريزند پايين. تا اينكه تصوير يكهو واضح ميشود. صورت وحيد صاف ميشود. وحيد رفت بالاي كاپوت ماشين كه از جمعيت عكس بگيرد. من كنار ماشين بودم. صداي شليك آمد از پشت سر. برگشتم ديدم جمعيت جوشيد . پشتم به ماشين بود، بلند گفتم وحيد از تو دوربين ميبيني چيزي؟ ميبيني كي بود؟ ولي جمعيت مي آمد سمت من. من نه، سمت وحيد..
..
هدي كتاب را بر مي دارد و مي گذارد توي كيفش. مي گويم من به جهنم.. از وحيد نبايد دو خط مي نوشت؟ ديگه يه اسم خشك و خالي چيه؟ يه جا اسم شو نبايد مياورد..؟
هدي كاربلد ترين آدم دنياست وقت بدحالي. يك كلمه نصيحت از دهنش در نمي آيد.صبر مي كند تا هرچي دلت مي خواهد را تكه تكه كني. بي منطق يا منطقي، يك كلمه نمي گويد نكن،نگو،نه.. منهم تا جا داشت تمدن را تكه پارهه كردم. بعد كه كوه روي سينه ام سبك تر شد يادم آمد چايي هايمان سرد شده اما دير هم شده بود. هدي بلند مي شود كه برود. مي گويم شرمنده، باز جنگ زده شدم. فكرش يك جايي گير كرده، جوابم را نمي دهد. دم در زير لب مي گويد “همين فردا حذفش مي كنم” و در را پشت سرش مي بندد. به خودم لعنت مي فرستم كه اينهمه سال است نمي توانم خودم را جمع و جور كنم. هدي چه گناهي كرده كه هرچي اسلحه ست توي سر من شليك مي شود؟ رضايي چه گناهي كرده كه هيچ محسني توي زندگي من نيست كه اينجور وقت ها حسابش پر باشد؟
تلويزيون را روشن ميكنم. پنج به علاوه يك،دوسه.چهار.. قسمت آخر اخبار كي است؟ دوباره خاموش ميكنم. فقط پنج بعلاوه پانزده اگر بود خوب ميشد. صادقي تازه بار پارچه اش رسيده، پول ندارد. مغازه سمت راستي هم يكيش راا كرده دوتا، بنايي دارد. عليرضا كه لنگ يك و پانصد بود هفته پيش، مهتاب هم از روزنامه بيست تومن درنمي اورد. دربياورد هم من بايد يك چيزي بگذارم روش. نه اينكه توقع كنم بيست تومن پول را يك كاره بدهد به برادر وامانده اش. خدا بيامرزد مامان و بابا و وحيد و … وحيد اگر زنده بود،دانشگاه اگر زنده بود،آن مهراب وامانده اگر زنده بود الان سرم تا گردن لاي پرونده بود و با وحيد سر ماده و قانون بحث ميكردم. محسن هم گريه نداشت .. لابد يك وكيل ديگر بود كه شريكي دفتر وكالت زده بوديم باهم. بيست تومن پيش پرداخت يك پرونده مالي هم نميشد، وحيد اگر زنده بود.
مشكل اينجاست كه هيچ وقت حواس اسلحه ها را نمي شود پرت كرد. حتي اگر بيست سال گذشته باشد، حتي اگر بيست ميليارد چك برگشتي داشته باشي دست مردم، باز يك دستي هست كه رفتنش روي ماشه برايت گرانن تر تمام شود از همه اينها. تلفن را برميدارم. شماره قديمي ست، تمدن اما جواب ميدهد. صداش را كه مي شنوم دستم مي رود روي زبانه تلفن تا قطع كنم اما نمي كنم. توي سرم صداي وحيد مي پيچد لابه لاي صداي بازپرس و انگار من دوباره سينه همه شان را پاره مي كنم اگر دستم را فشار بدهم روي زبانه. صدام را از ته چاه بيرون مي كشم و ميگويم “اقاي تمدن من مهراب رحيميانم. دانشجو اخراجي ترم چهار حقوق … دوتا كتاب براتون ترجمه كرديم من و وحيد سعيدي نژاد، ٨ سال پيش. خاطرتون هست؟”
ميگويد سعيدي نژاد ..؟
ميگويم “اقاي تمدن چاپ چندم كتاب ها رو تدريس مي كنيد؟” دور و برش شلوغ است. يكي از آن پشت دارد نمره ميگيرد. حواس پيرمرد ميرود پي نمره دانشجوش. باهاش بحث ميكند و دست اخر ميگويد خيله خب . ازين خيله خبب ها به من و وحيد هم ميگفت. خيله خب كشدار كه يعني قبوله ولي حالا تو التماس كن. التماس كن براي يك مشت قانون به درد نخور كه هيچكدام عرضه نداشتند ثابت كنند يك خري خارج از جمعيت وحيد را كشت.. انوقت هدي ميگويد بيا ادامه بده. بيا باز هشت و نه بگير تا تمدن خيله خبش را بيشتر كش بدهد و به روش نياورد حق وحيد را خورده. همه شان حق وحيد را خوردند و آنقدر به روي خودشان نياوردند كه الان اين مردك پاي تلفن اينجوري بگويد “سعيدي نژاد..؟ ”
هشت و نيم را كرد ده. توي ليست دنبال اسم ملتمس ميگشت ..صداي بال درآورده دانشجو درامد ” ايناهاش استاد، محسن جمالزاده. بزن دهُ .. آ قربون شكلت”
قطع مي كنم. يك چيز گرم توي سينه ام جابه جا ميشود. خون ريخته شده آن عكس از توي سرم ميريزد توي گلوم. صداي پشت تلفن محو مي شود و اصلا يادم مي رود چرا و به كي زنگ زدم. هزارتا محسن هست توي اين شهر.. يكي ازين هزارتا سينه اش شكافته نشده. دارد مثل بچه ادم درسش را ميخواند. هشت و نيمش را ده ميگيرد. دفتر وكالت هم ميزند؛ خودش تنهايي، يا با يك مهراب و وحيد ديگر كه انها هم سينه هايشان شكافته نشده. ده چرا، بيست بگيرد اصلا. بخيل نيستيم كه…
كولر را روشن ميكنم. زنگ ميزنم به عليرضا،حالا شايد بتواند از باباش قرض كند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × یک =