این فیلم سانس ندارد (هامون حجار)

این فیلم سانس ندارد (هامون حجار)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

این فیلم سانس ندارد 

نویسنده: هامون حجار

.

پنجره ی اتاق خواب خانه ی یک طبقه ی خانم و آقای جوادی اگر بخواهد باز شود، رو به اینجا باز میشود. باز هم که نشود، باز رو به اینجا است. آقا حمید میگوید خیلی خوش شانسیم ما. چون میتوانیم هر چند وقت یکبار فیلم سینمایی ببینیم بدون خرید بلیط . و بعد می خندد. نمیدانم به من میگوید یا زیر لب به خودش. چون چند بار که این را گفت و من پقی زدم زیر خنده، خنده اش را خورد، اخم کرد و گفت: ” به کارت برس پسر” . و من به ظاهر رفتم به کارم برسم اما یک چند ثانیه ای سرم را قایم کردم بین کاورهای مرتب لباس ها. چند ثانیه شانه هام از خنده بالا پایین می رفتند. و بعدش خش خش کاور ها که در می آمد، سریع به خاطر این که آقا حمید دوباره مچم را نگیرد خودم را بین دستگاه ها گم و گور میکردم.

پرده ی اتاق خواب خانم و آقای جوادی سفید است و نازک. خیلی نازک. آقا حمید میگوید آقای جوادی بی غیرت است که برنداشته یک پرده ی کلفت و ضخیم بزند به در و پنجره ی خانه اش. من هم تا حدودی موافقم اما موافقتم را هیچ وقت اعلام نکردم. چون میدانستم اگر حرفی بزنم، آقا حمید دوباره اخم میکند و به خاطر این که فکر میکند زیادی رو داده به من، میگوید: ” برو به کارت برس پسر”

پرده ی اتاق خوابشان سفید خالی هم نیست. یعنی توی روز سفید است اما شب که میشود و خانم جوادی برای مطالعه آباجور کنار تختشان را روشن میکند، یک سری گل های کرم رنگ می افتند روی پرده.

آباجورشان سمت چپ میز آرایش خانم جوادی و سمت راست تختشان است. تختشان چسبیده به دیوار و بالایش عکس عروسیشان. همان عکسی که آقای جوادی تویش سبیل دارد و شانه های ظریف خانم جوادی توی لباس عروس سفیدش باد کرده و به نظر من رسیده به گونه هایش. و دسته گل تقریبا زشت عروسیشان جا خوش کرده بین قلابی که دست راست عروس و دست چپ داماد درست کرده. توی عکس عروسیشان خانم جوادی حالت سلطنتی حالا را دارد و انگار دارد اجتناب میکند از چسبیدن به داماد. اما آقای جوادی نیشش تا جایی که میشود باز است و خودش را تا توانسته چسبانده به خانم جوادی.

بعضی وقت ها که این چیزها ناخوداگاه از توی چشمم می آید توی دهنم، اوستا یا همان آقا حمید سعی میکند جلوی خنده اش را بگیرد، اخم کند و بگوید: ” سرت تو کار خودت باشه “. و بعد دوباره سرم را ببرم توی کار خودم. گم شوم توی بوی بخار یا به قول خودم بوی اطو. یا دستم را بگیرم از سر میله، از جایی که کاور لباس ها با چوب لباسیشان آویزان است و بکشم تا ته. با کاور لباس ها خش خش ایجاد کنم و شاید بروم بنشینم روی صندلی و زل بزنم به ماشین لباس شویی، دکمه ای را بزنم و شاید بعدش با چرخش لباس ها چشم هایم را بچرخانم. یا اصلا به ماشین لباس شویی نگاهی نیاندازم. خیره شوم به یک چیز دیگر. به یک دستگاه دیگر و بعد با ریتم چرخش و صدای ماشین لباس شویی، آهنگ برای خودم بسازم.

آقا حمید میگوید من زیادی حواسم پرت است. میگوید رویا بافی زیاد میکنم . میگوید اینجا جای این کار ها نیست. اگر وساطت عزیز خانم نبود، حتما تا حالا صد بار اخراجم کرده بود. آخر آقا حمید دوست قدیمی بابا جان بود.

هفته ی پیش نمیدانم چند شنبه شب بود که فیلم سینمایی شروع شد. بدیش این است که سانس ندارد. یعنی ممکن است هر وقت از روز شروع شود. زمانش هم مشخص نیست. بعضی وقت ها یک ربع. بعضی وقت های دیگر نیم ساعت و بعضی وقت ها هم اگر خانم جوادی توان داشته باشد یک ساعت.

آن شب فکر کنم حدود سه ربع طول کشید. ما قصه را از دقیقه ی فکر کنم بیستم دیدیم. تا قبلش فقط میتوانستیم صدای شکستنی ها و داد و هوار های خانم جوادی را بشنویم. از دقیقه بیستم خانم جوادی با دست و شاید هم با پا در اتاق خواب را کوبید و وارد شد. یک کم اینطرف و آنطرف اتاق گشت و بعد دوباره داد و هوار کرد. صدایشان خیلی واضح نبود اما حرکاتشان چرا. حتی اوستا هم چون نمیخواست فیلم را از دست بدهد، به من هم چیزی نگفت که ” فضولی نکن ” یا ” سرت به کار خودت باشه پسر”

فردای آن روز مثل همیشه راس ساعت هشت صبح بود که دولا شدم و یکی یکی سه تا قفل های مغازه را باز کردم و کرکره را دادم بالا. رفتم داخل و قبل از این که چراغ ها را روشن کنم، مثل هر روز صبح بوی بخار زد توی صورتم. از توی حفره های بینی ام رد شد و گرمایش رسید به فیها خالدون مغزم.

تپ تپ تپ دستگاه ها را روشن کردم تا به قول آقا حمید مدتی گرم کنند. بعد نشستم روی صندلی و به صدایی که قرار بود تا چند ساعت بعد از ماشین لباس شویی بیاید فکر کردم.

ساعت هشت و ربع بود که آقا حمید پژوی چهارصد و پنجش را پارک کرد جلوی مغازه و از ماشین پیاده شد. همزمان با پارک کردن آقا حمید بود که خانم جوادی با کپه لباس های روی دستش از خانه آمد بیرون. در خانه را زد به هم. با آقا حمید سلام و علیکی کرد و هر دو آمدند سمت مغازه.

آقای جوادی صبح زود رفته بود. همیشه صبح زود می رفت. از آنجایی که معلوم بود ، صبح ها هیچ وقت سوزوکی آقای جوادی جلوی در خانه شان دیده نمیشد. اما شب ها چرا. آقای جوادی همیشه سوزوکی اش را جلوی در خانه و خانم جوادی پرادویش را توی پارکینگ کنار استخر وسط حیاط که وقتی در پارکینگ باز میشود میبینمش، پارک میکرد.

خانم جوادی عینک گرد بزرگ آفتابیش را که از توی خانه زده بود به چشم هایش، گذاشت بالای سرش. آقا حمید در را باز کرد و اشاره کرد به خانم جوادی که بیاید تو. بعد هم خودش آمد. تا آن موقع یک دانه مشتری هم نداشتیم که آن وقت صبح آمده باشد. برای همین بود که یک کم هول شدم. ایستادم. به آقا حمید گفتم : “سلام اوستا”. آقا حمید سرش را تکان داد و زیر لب چیزی گفت مثل صبح بخیری که هیچ کدام از حرف هایش درست ادا نمیشد. بعد من رو کردم به خانم جوادی و گفتم : “سلام”

جواب نداد. فقط سرش را تکان داد مثل این که بخواهد بگوید “علیک”. بعد با دست راستش دستی کشید به شلوار گشاد سیاهی که زیر مانتوی طوسی اش پوشیده بود و بعدش لباس های روی دست چپش را انداخت روی پیشخان. گوشی اش زنگ خورد. از جیب مانتویش درش آورد. گوشی را یک جایی بین شانه ی سمت چپ و گوشش ول کرد و سرش را به همان سمت خم کرد. حالا دیگر دست هایش باز بود. پشت گوشی که گفت “سلام”، با دست های لختش که به خاطر این که آستین های مانتویش را داده بود بالا میتوانستم تا آرنج ببینمش، لباس ها را تقریبا پخش کرد. تنها چیزی که توی دست هایش بود حلقه ازدواج توی دست چپش بود. به کسی که پشت تلفن بود گفت :

– خوبی مامان؟… نه… چیزی نشده…وا…اینطوری نمیشه آخه…من باید سر از کار این مرتیکه در بیارم… دیروز اس ام اس اومده چهار ملیون و پونصد کم شده از حسابش… چه غلطی کرده باهاش؟… خب میاد دیگه برا منم… مشترکه حسابمون… نه آخه این فکر میکنه میتونه سر منو شیره بماله… ازش میپرسم چاخان میگه برا کارای شرکت میخواسته…

عصبانی شده بود. یکی از لباس ها را که فکر کنم پیرهن مردانه بود برداشت و کوبید روی لباس های دیگر. بعد گوشی بین شانه و گوشش را داد به دست سمت چپش. بعد آن یکی دستش را گذاشت روی آن نقطه های ریز پایین گوشی که صدا را میبرند آنطرف خط. به کت شلوار طوسی که حالا توی دستش بود اشاره کرد و آرام به آقا حمید گفت: ” این اطو”. احتمالا آنطرف خط مادرش داشت نصیحتش میکرد چون خانم جوادی سریع گفت : ” حالا زنگ میزنم بهت. فعلا” . بعد گوشی را قطع کرد. پوفی کرد و گوشی را انداخت توی جیب مانتویش. بعد به آقا حمید گفت : ” مادره دیگه” و چند لحظه صبر کرد. آقا حمید لبخند زورکی زد. دیگر سکوت خانم جوادی داشت طولانی میشد که به خودش آمد و نگاهی انداخت به لباس ها.بعد چند تا پیرهن مردانه و دامن کرپ زنانه را از کت و شلوار طوسی جدا کرد و گفت : ” این چندتا هم خشک شویی”

آقا حمید اطاعت کرد. سریع چشمی گفت و خودکار را از کنار میز برداشت. دسته ی فیش ها را از داخل کشوی زیر میز آورد بیرون. بعد هی یک نگاه می انداخت به لباس ها و یک نگاه به فیش. داشت نوع لباس ها را یادداشت میکرد و پایش هم یک امضا طوری میزد و مثل همیشه آخر از همه بالای قبض تاریخ زد و پایینش هم حتما نوشت : “خانم جوادی”

خانم جوادی رسید را سریع مثل فشنگ از دست آقا حمید قاپید. دست آقا حمید ماند توی هوا. خانم جوادی با عجله در شیشه ای مغازه را داد جلو، از عرض خیابان گذشت و پرید داخل خانه.

آقا حمید خرخری کرد و گفت: ” زنک خل و چل. چه گرگیه این. بدبخت مرده.” . من هم چون باز دوباره نمیدانستم با من است یا با خودش، حرفی نزدم.خندم هم نگرفته بود که بخواهم بخندم. فقط چشم هایم خیره مانده بود به پاشنه های خیلی بلند و باریک کفش های خانم جوادی که از وقتی رفته بود توی خانه ، تصویرش مثل یک سیاهی می آمد جلوی مردمک چشمم.

کت و شلوار طوسی را از روی پیشخان مغازه برداشتم و سرم را بردم بین کاور لباس ها و بین خش خششان گم شدم. چشم هایم را بسته بودم که آقا حمید داد زد : ” نکن بچه. چروک میشه لباسای مردم”. من هم از حالت رویا آمدم بیرون و کت و شلوار را برای این که یک جوری حرصم را خالی کنم به دور از چشم آقا حمید پرت کردم روی اطوپرسی که حالا تقریبا گرم شده بود. شلوار افتاد روی دسته ی دستگاه و کت هم آویزان شد به تخته اش. داشت می افتاد که دویدم سمتش و گرفتمش. چسباندمش به شکمم و بعد دیدم یک کاغذ از جیب داخلش آویزان است.

باید درش می آوردم . نمیشد که همینطوری اطویش کنم. اما نمیدانم چه چیزی قلقلکم داد که بازش کنم و تویش را بخوانم. حس ششم؟ فضولی؟ چی؟ نمیدانم.

از بین دستگاه ها و کاور لباس ها سرک کشیدم که مبادا آقا حمید ببینتم. بعد خودم را قایم کردم بین کاور لباس ها و تای کاغذ را باز کردم. یک کاغذ نبود. دو تا بود. یک کاغذ کوچک هم بود لای آن بزرگه.

جفتشان کاغذ خرید بود. خرید طلا. روی کاغذ بزرگتر با یک فنت درشت نوشته شده بود “خاتون” و بالایش عکس یک تکه الماس که گوشه اش را یک ستاره پوشانده بود. که یعنی مثلا الماس درخشان. زیرش روی گزینه ی خانم خط خورده بود و شده بود آقای جوادی. جلوی نوع جنس نوشته شده بود دستبند نمیدانم چی. مبلغش چهل ملیون ریال  و عیارش را هم یادم نمی آید. خیلی هم عدد هایش را بدخط و چسبیده به هم نوشته بود. تاریخ زده بود و بعدش هم امضا.

بعد به خودم گفتم آقا حمید راست می گوید . زنک دیوانه است. حتما آقای جوادی می خواهد غافلگیرش کند و از این چیزها. بعد کاغذ دوم را باز کردم. آن یکی هم کاغذ خرید طلا بود اما از جایی دیگر. طلافروشی اول را میشناختم. نزدیک خودمان بود . اما دومی را نه. این یکی هیچ عکس الماسی رویش نداشت ولی این هم مثل آن یکی رویش  با فونت درشت اسم طلافروشی را نوشته بود : “جواهری ساندرا”. دوباره روی گزینه ی خانم خط خورده بود و شده بود آقای جوادی. نوع جنس … انگشتر… با نگین… مبلغ پنج ملیون ریال…تاریخ…عیار…وزن…امضا…

آقا حمید صدایم زد. کاغذ را چپاندم توی جیبم و از لای خش خش کاور ها آمدم بیرون. آقا حمید گفت : ” پس تو کجایی؟ کار خانم صبوری و بیار”. و نگاهم افتاد به خانم صبوری که لب هایش از فرط اعتراض به من شده بودند مثل لب های قورباغه. داشت انگشت هایش را میزد روی پیشخان.

میله ی دراز کنار اطوپرس را برداشتم و کاورهای لباس ها را دانه دانه روی میله ی تکیگاهشان سراندم و کت دامن خانم صبوری را از لایش کشیدم بیرون. آرام گذاشتمش روی پیشخان و رفتم کنار.

تا غروب هی دور از چشم آقا حمید تای دو تا کاغذ توی جیبم را باز میکردم و میگذاشتمش کنار. باز میکردم، میخواندم و دوباره میگذاشتمش کنار. همان روز هم بود که آقا حمید خیلی بهم پیله می کرد. مدام میگفت چرا سرم توی کار خودم نیست و و مدام تهدید میکرد که دیگر فردا پس فردا است که اخراجم کند. من هم در جواب همه ی حرف هایش سرم را می انداختم پایین و میگفتم : “ببخشید اوستا”

آقای جوادی مرد محترمی بود. خیلی خیلی محترم. کدام مردی پیدا میشد که اینطوری برای زنش ولخرجی کند؟ اما چرا رفته بود آن سر شهر که یک انگشتر بگیرد؟ نمیدانم. اما هر چه بود آقای جوادی مرد محترمی بود. از صبح تا غروب کار میکرد برای یک لقمه نان حلال. حقش بود هر چه که دوست دارد برای زنش بخرد حالا از از هر طرف شهر. به من چه ربطی داشت؟

اما نمیدانم چرا با تمام این حرف ها، غروب که آقا حمید یک سر رفت دستشویی و نور چراغ های ماشین آقا جوادی افتاد توی مغازه، مثل چی هل شدم. از جایم پاشدم. بدون آن که سرک بکشم که آقا حمید آمده از دستشویی بیرون یا نه ، از مغازه زدم بیرون.آقای جوادی از ماشینش پیاده شد. از روی صندلی سمت راست جعبه ی شیرینی یا کیک و دسته ی گل های رز قرمزش را آورد بیرون و از توی داشبورد یک جعبه ی سرمه ای که دورش یک نوار طلایی پیچیده شده بود، کشید بیرون. حتما همان دستبند و انگشتری بود که خریده بود. حتما دو تاش را گذاشته بود توی یک جعبه.حتما سالگرد ازدواجی چیزی بود.

نمیدانم چی شد که مثل احمق ها از عرض خیابان گذشتم. سرم را انداختم پایین و رفتم طرفش و گفتم : “سلام”. با تعجب نگاهم کرد. گفتم : “من…” و اشاره کردم به مغازه. فهمید که از آنجا می آیم. من را می شناخت. سلام کرد. سر تکان داد که خب یعنی بگو. دو تا فاکتور طلا را از توی جیبم کشیدم بیرون. گذاشتم روی جعبه ی سرمه ای کنار دسته گل های رز روی جعبه کیکی که دستش بود. بعد ایستادم نگاهش کردم. گفت : ” این چیه؟” منتظر جوابم نماند. رفت بالای جوب ایستاد. کیک و بند و بساطش را گذاشت روی سقف ماشین شاستی بلندش و تای دو تا کاغذ را باز کرد. سریع گفتم : ” توی جیب کتتون بود.”. آقای جوادی انگار یکهو یخ زد. یک نگاه به مغازه انداخت و یک نگاه به من.نگاه هایمان گره خورد توی همدیگر. سرد داشت نگاهم میکرد. شاید میخواست بگوید کره خر این دست تو چی کار میکنه؟ . شاید میخواست تف بیندازد توی صورتم یا یک کشیده بخواباند توی گوشم. نمیدانم یک چیزی شبیه این ها. من گره نگاهمان را باز کردم. دویدم سمت مغازه. از در شیشه ای گذشتم و خودم را قایم کردم بین خش خش کاور لباس ها.

از آن روز به بعد خانم و آقای جوادی خیلی کم با هم دعوا میکنند. یعنی اگر هم دعوا کنند، من و آقا حمید نمیتوانیم ببینیم. فیلم سینمایی مدت هاست همینطور بی هوا و بدون سانس مشخص پخش نمیشود. چون آقای جوادی به قول آقا حمید با غیرت شده و پرده ی کلفت قرمزی زده به پنجره ی اتاق خوابشان. خودم دیدمش وقتی داشت پرده ی قرمز وصل شده به گیره های کوچک را آویزان چوب پرده میکرد. دوباره از آنطرف پنجره نگاهش گره خورد در نگاهم. این بار من گره را باز نکردم. خودش پرده را کشید و باز شد.

همه چیز هنوز هم مثل قبل است. اینجا هنوز هم بوی بخار و اطو میدهد. گاهی باد میخورد به کاور ها و خش خش میکنند. گاهی صدای ماشین لباس شویی می آید و گاهی صدای پوف بخار اطو پرس. گاهی صدای غرغرهای آقا حمید و گاهی صدای کوبیده شدن خودکار و دسته های فیش به پیشخان.

خانم جوادی هنوز هم لباس هایش را می آورد اینجا. گاهی برای اطو، گاهی برای خشک شویی و گاهی هم شاید لکه بری. هنوز هم آستین های مانتو هایش را میدهد بالا و تنها تفاوتی که کرده این است که دست هایش دیگر لخت نیست. به جز حلقه ی ازدواج دست چپش، دستبندی میبنند به دست راستش که همیشه روی صافی دست بی مویش وقتی دارد لباس ها را روی پیشخان پخش می کند، سر میخورد.

دستبند زیبایش همیشه در دستش برق میزند. اما هر دفعه که می آید اینجا،  من هر چه سعی میکنم نمیتوانم آن انگشتر را توی انگشت هایش پیدا کنم. انگشتری با آن مشخصات که توی کاغذ خریدش توی جیب داخل کت آقای جوادی پیدا کردم. با آن مشخصات و با آن نگین. خود خانم جوادی هم دیگر شاید پیگیر آن پانصد هزار تومن اضافی که از حساب مشترکشان خارج شده بود، نشد. شاید اصلا سراغ فاکتور دستبندش را نگرفته چون شاید میداند که قصد فروشش ممکن نیست برای یک لحظه هم در آینده بیاید توی سرش. یا شاید مثل خیلی از زن های بی سلیقه ی این شهر گمش کرده. آقای جوادی مرد محترمی است. شاید آن انگشتر را نگه داشته برای سالگرد ازدواج بعدیشان. نمیدانم. اصلا به من چه؟ آقا حمید راست میگوید. باید سرم تو کار خودم باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + هجده =