یکی از همون شب ها  (مریم محمدی)

یکی از همون شب ها (مریم محمدی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

یکی از همون شب ها

نویسنده: مریم محمدی

———————————

باید یکی از شب های تیرماه بوده باشه .شب هایی که خورشید تو روزش چنان همه چیزرو پخته که داغیش با باد می نشسته روی تمام بدن . باد نمکی . بدن های همیشه شور و چسبناک .

کوچه ما تو یه محله  خلوت و اعیونی بوده ، نزدیک محل کار بابا . همه دستشون به دهنشون می رسیده . طلا خانوم هم که خونش قدیمی و کلنگی بوده و وسط دو اتاق درندشتشو با پرده از هم سوا می کرده و پنج و شش تا بچه قد و نیم قد داشته ، یکی و دو جای دیگه شهر خونه داشته ولی این خونه رو چون تو زد و بندای بعد از انقلاب صاحب شده بود نمی خواسته از دستش بده .

روزای جمعه کوچه پر از ماشین میشده .مرد های کراوات زده .پیرزن هایی که با دامن کوتاه جوراب رنگ پا می پوشیدن و دختراشون موقع پیاده شدن از ماشین ها ، روسری هاشون می افتاده روی شونه و موهای همیشه رنگ شده و سشوار کشیده شون چشم های پدرمو  پشت پنجره خیره می کرده .

خونه مامان و بابا  یه اتاق با توالت بوده تو طبقه سوم .تراسشو با ایرانیت پوشنده بودن و شده بوده اشپزخونه .

صاحب خونه مامانینا جوری گفته بوده که :

-” این خونه محل خلوت منه قربونتون بشم .شما با این قیمت تو این محل هم چین سوئیتی پیدا نمی کنین فداتون بشم !”

که مامان هیچی نگفته حتی تو صورتشم اخمی هم نبوده  و بابا از خدا خواسته که پول بیشتر نده ، مثل دلقکا لبخندی زده که تمام ردیف دندوناش پیدا شده و گفته :

-” شما لطف می کنید ! ”

و مامانینا فرداش اسباب کشیدن به جایی که تو تابستون  خر تب می کنه سگ سینه پهلو که یه کولر فکستنی داشته که با افتابه باید ابش می کردن و زمستونا با چراغ نفتی گرم میشده .البته دیگه روش غذا نمی پختن که پدرم معتقد بوده مادرم باید خیلی شکرگزاری می کرده که روی اجاق گاز تو اشپزخونش اشپزی می کرده .

خونه بی حموم مصیبتی بوده حتما .مامان از همون موقع شلخته شده . موهای همیشه ژولیده .زیر بغل نزده . بوی عرق .

بوی سیب زمینی . پدرم هنوز رژیم  همه چی ابپزشو شروع نکرده بوده . مادرم سیب زمینی سرخ می کرده . آشپزخونه ایرانیتی کوره ای شده بوده واسه خودش . می تونسته بادمجونم  سرخ کنه .اما نه ، از اون شبایی بوده که سیب زمینی برشته می کرده و بوی روغن روی همه چیز اتاق که مادرمم جز وسایلش بوده ، نشسته بوده .

کباب تابه ای اماده شده و زیرش خاموش شده بوده . ولی ته گرفته بود  .الانم بیشتر  روزا کباب تابه ای می خوریم ولی با سیب زمینی اپز . پس اون شب  هم می تونسته استثناء نباشه .که قدم زنان رفته باشن خیابون ولی عصر . تو آجیل فروشی ، پدرم به سبد تخمه و پسته ناخونک زده باشه .مادرم جلوی کفش فروشی های ردیف به ردیف ایستاده باشه . پدرم صداش کرده باشه :

-” بیا!کفش تازه خریدی ! ”

مادرم گفته باشه :

-” یه سال پیش اینو خریدم ”

و پدرم همون جا پاشو اورده باشه بالا که :

-” ببین ما ل خودمو دادم سه بار  دورشو دوختن !”

و مادرمم نگفته که :

-” تو زرنگی ، پول داری رو پول می ذاری ! ”

-” همش خمیره اون ، چیه می خوای بخوری ؟!”

مامان حتما هوس پیراشکی کرده . بابا هم راهشو کشیده رفته .مامان پول خوردای کیفشو جمع و جور کرده، یه کرم دارشو گرفته .

بعدم یه ساندویچ خریدن و دوتایی نصف کردن و خندان از این خوش های مسخره برگشتن خونه .نه ، من مربوط به هم چین شبایی نیستم .

پدرم حتما کلی غر زده . خطابه خونده که :

-” تو چرا نمی فهمی ؟! غذا که ته بگیره ، مضره . آشغاله .دیگه به درد نمی خوره .چرا تو کلت نمیره ؟! تو مگه کار دیگه ای غیر از یه غذا پختن  داری که غذا ی سوخته بذاری جلوی ادم ؟! هان ؟! با تو حرف می زنم ! جواب بده ! ”

و مادرم که حتما از ترس لباش خشک شده و زورش نمی رسیده بگه که

-” حالا که چیزی نشده ! ”

بجاش گفته :

-” یه لحظه حواسم پرت شد”

و پدرم نذاشته که حرفش تموم شه و ماهی تابه رو پرت کرده و داد زده که :

-“اون تفاله رو خودت  بخور ! ”

و مادرم بیشتر از اینکه ناراحت خودش باشه ، حتما نگران این بوده که الان همسا یه ها صدای بابامو شنیدن . بعد بابام فقط سیب زمینی خورده .بعد ،کمی تلویزیون سیاه و سفیدشون نگاه کردن .

بعد وقتی مامان که عادت داره غذا حتما خنک بشه  بعد بذاردش تو یخچال و تو آشپزخونه بوده ، بابام صداش کرده که:

-” بقیه کاراتو بذار واسه صبح !”

بعد مثل همیشه کولر خاموش کرده .چون استخوناشو خشک می کرده .مامان پر از بوی روغن و عرق . خونه داغ . مامان همیشه رنگ بنفشو دوست داشته و داره . هر بنفشی . فقط احیانا وقت کرده از رژ لب پوست پیازیش یه لایه روی لب پائینیش بکشه و من درست شدم . آره احیانا من تو یه هم چین شبای داغی درست شدم .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − یک =