آغوش مرگ (محمدرضا طهرانی)

آغوش مرگ (اقتباسی از داستان کوتاه …)

نویسنده: محمدرضا طهرانی صادق

———————————–

یک/

برای منی که تا به حال دست به قلم نبردم، نوشتن نامه همچون زندگی ام سخت است. اما رزای عزیزم، عشق تو در اینجا با من کاری کرد که فهمیدم چقدر زندگی در عین سختی، میتواند شیرین باشد. اما چرا اینقدر دیر، آن هم اینجا. گوشه این آسایشگاه که من منتظر مردن هستم. تو هم اینجا منتظر مرگ هستی. دیر یا زود به سراغمان می آیند و به زندگیمان پایان میدهند. خودمان اینگونه انتخاب کردیم.. قبل از آنکه تو را ببینم، هر روز و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم. حتی چندباری هم دست به خودکشی زدم. اما ترسیدم. از خدا، از عیسی، از تورات. آمدم اینجا که کاری که جرات انجامش را ندارم، برایم تمام کنند. تو هم حتما نمیتوانستی کار را خودت تمام کنی و به اینجا آمدی.  ولی تو را که دیدم، دلم خواست زندگی کنم. اما اینبار با تو. چقدر پریشان میگویم. حتما تو را هم گیج کردم.

دوستار تو، پیتر.

دو/

پیتر عزیزم. وقتی نامه ات از زیر درب اتاق به داخل آمد، اولش ترسیدم که شاید زمان مرگم فرا رسیده باشد. اما وقتی نامه را باز کردم و خواندم، بعد از مدت ها گریه کردم. هنوز هم نمیتوانم اشکم را نگه دارم و همچنان گریه میکنم. مرسی عزیزم. مدت ها بود دلم گریه میخواست تا کمی سبک تر شوم.

رزا.

سه/

رزا جان، نمیدانم قوانین اینجا چه گونه است. روزی که پای قرارداد مرگم را امضا میکردم، به آقای اندرسون التماس کردم که هرچه زودتر کارم را تمام کنند، حتی از او خواستم که جوری مرا راحت کنند که قهر خدا شامل حالم نشود. او هم به من اطمینان داد. تمام ثروتم را هم به آسایشگاهش بخشیدم. اما آقای اندرسون گفت مدتی را اینجا بمانم تا روزی کارم را طوری تمام کنند که حتی خدا هم در کارشان بماند. اکنون یک ماه است که اینجایم. شاید آقای اندرسون هم به بن بست رسیده است. هرچند که دیگر مهم نیست. چون من دیگر پشیمان شده ام و میخواهم زندگی کنم

عاشق تو پیتر.

چهار/

پیتر، عزیزم، امشب به اتاق من می آیی تا من در آغوش تو بخوابم؟

معشوقه ات رزا

پنج/

محبوبم، این دعوت تو به من زندگی دوباره داد. بگذار برای آقای اندرسون نامه ای بنویسم و به او بگویم که ما پشیمان شدیم و میخواهیم زندگی کنیم. من هنوز اندکی از اموالم را برای روز مبادا نگه داشته ام. با آن میتوانیم دور دنیا را با هم بگردیم. بهتر است تو هم برای ایشان نامه ای بنویسی.

دوستار تو، پیتر.

شش/

پیتر جان، من هم برای آقای اندرسون مینویسم که زندگی را در تو یافتم و میخواهم باقی عمرم را با تو بگذرانم. حتما قبول خواهد کرد. تو را کنار صندوق نامه های آقای اندرسون خواهم دید و بعد از آنکه نامه هایمان را به صندوقش انداختیم، با هم به اتاق میرویم و فردا هم از اینجا بیرون میرویم و با هم دنیا را میگردیم. فقط به من قول بده که اول مرا به آفریقا ببری. من همیشه آرزو داشتم آفریقا را ببینم.

دوستت دارم. رزا.

هفت/

آقای اندرسون عزیز سلام.

من از مردن پشیمان شدم. همچنان بر سر قولم مبنی بر بخشیدن اموالم به آسایشگاه شما هستم. ای کاش ثروت بیشتری داشتم تا به شما ببخشم. چون من در آسایشگاه شما زندگی را یافتم.

سپاسگزار.

پیتر.

هشت/

آقای اندرسون.

ماموریت من به اتمام رسید. آقای پیتر امشب با قلبی آکنده از عشق به آغوش مرگ خواهد رفت. دیگر لازم نیست نگران عذاب وجدان ایشان برای مرگ خودخواسته اش باشید. فردا قبل از طلوع آفتاب میتوانید جنازه ایشان را در اتاق من بیابید.

با سپاس.

رزا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + ده =