اوکتای  (فرشید ذوالفقاری فرد)

اوکتای (فرشید ذوالفقاری فرد)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

اوکتای

نویسنده: فرشید ذوالفقاری فرد
.
اوکتای رو که کشت، آشپزخونه مثل ماتم خونه شد. اوکتای بهترین آشپز شهر بود. برای همین سلطان رستورانش رو بست و او و تیمش رو آورد به آشپزخونه ی قصر. اوکتای استاد مسلم سوپ شیر و خامه بود. چهار روز پیش سلطان، پسر اوکتای رو برای اینکه فلفل سوپ زیاد شده بود کشت و فرداش به خاطر نمک زیاد سوپ، دختر اون رو و باز فرداش به خاطر نمک بیشتر، زن اون رو کشت و دیروز به همین دلیل خود اون رو.

حجم گریه ی اوکتای توی این چند روز فرقی نکرده بود ولی انگار نمک چشماش با مصیبت هاش بیشتر می شد. می گن تیموجین تو بچگیش یه کاسه خون آهو خورد و بعد از اون تبدیل شد به چنگیز خان.  تو این چند سالی که چنگیز خان سلطان شد، انقدر کشته بود که خبر کشته شدن ها برای همه ی ما به جز اوکتای عادی شده بود. از امروز من سر آشپز قصر شده بودم و نمی تونستم این استرس رو تحمل کنم. مطمئناً اولین اشتباه برای من که زن و بچه نداشتم، آخرین اشتباهم بود. از خبر مرگ خودم خیلی می ترسیدم و هیچ وقت نمی تونستم به این یکی عادت کنم. به بچه های آشپزخونه گفتم: “فردا نوبت منه و بعدش هم شما ها و هیچ راه فراری نیست، مگر اینکه کاری کنیم”. نقشه ام رو به اون ها گفتم و همه بدون ترس قبول کردن. کاسه ی فیروزه ای اوکتای رو آوردم و توی اون شربت گلاب درست کردم. اون کاسه یادگار مادر اوکتای بود و براش خیلی عزیز بود. گذاشتمش روی میز. رفتم سراغ چنگیز، بین صد ها نگهبان با نوه اش، هولائو، داشت بازی می کرد. گفتم: ” سوالی دارم سلطان”. از بازی دست کشید و نگاهم کرد. با ترس گفتم: ” آیا به جز شما سلطان دیگری در این سرزمین هست؟” با نگاهی تندتر گفت: ” سر بریده اش شاید باشد”. گفتم: ” توی کاسه شربت گلابی که در آشپزخانه هست، کسی هست که می گوید سلطان این سرزمین است و اسمش چنگیز است و از تبار مغول هاست.. “. چنگیز شمشیر کشید و با تمام سپاه به سمت آشپزخانه آمد. فریاد کشید: “کجاست این شیاد..” گفتم: “آنجاست”. به کنار میز رفت و در کاسه نگاه کرد. فریاد زد: ” تو کیستی پدر سگ؟” جواب نداد. گفتم: ” سلطان اون با جواب ندادنش داره شما رو مسخره میکنه داخل شوید و سر این شیاد را جدا کنید.. “. چنگیز نگاه سردی به من کرد و آهسته وارد کاسه شد. پایش کمی لغزید و به وسط کاسه کشیده شد. عمق آن بیشتر از آن بود که به نظر می رسید. من همه را به شکستن سکوت دعوت کردم که سلطان رو حمایت روحی کنید. همه آشپزخانه را صدای سپاهیان و کارکنان گرفته بود. چنگیز تقلا می کرد و فریاد میزد که نجاتش دهند. همه گرم سر و صدا بودن و فقط من می شنیدم.. کم کم توی کاسه آرام گرفت. خون در کاسه شروع به بالا آمدن کرد.. خون های رنگ وارنگ تمام کاسه را گرفت. گوشه ی کاسه خون اوکتای را هم دیدم.. فریاد زدم که سلطان شیاد را هلاک کرد.. همه شادی کردند.. سپاهیان از مردن شیاد و ما از کشتن سلطان.

گرم شادی بودیم که دیدم هولائو کاسه را برداشت و کمی از آن سر کشید. به خودم گفتم کسی که در بچگی خون چنگیز را بخورد چه خواهد شد.. هولاکوخان کاسه را پایین گذاشت، من رو به چند نگهبان نشان داد و گفت: ” این شربت انار نمکش کم بود..”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش + ده =