امروز  (هامون حجار)

امروز (هامون حجار)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

امروز

نویسنده : هامون حجار

الف، ب، پ، ت، ث/ اَلِف، بِیت، گیمِل، دالِت، هِ/ ج، چ، ح، خ، د، ذ، ر، ز، ژ/ واو، زَین، خِت، تِت، یُد/ س، ش، ص، ض، طف ع، غ/ کاف، لَمِد، مِم، نون/ ف، ق، ک، گ، ل، م، ن/ سَمِخ، عَین، پِه، زادی، کُف/ و، ه، ی/ رِش، شین، تاو

منگم، گیج، سردرگم. نمیدانم باید با کدام الفبا با خودم حرف بزنم. پشت پلک هایم سنگین است. کمرم عرق کرده. احساس میکنم از یک جایی که نمیدانم کجاست، آویزانم. همه چیز گنگ است. دیروز نود و یکمین روز بود اما امروز انگار نود و دومین روز نیست. ریش هایم می خارد. نمیدانم چند شنبه است. نمیدانم ساعت چند است. نمیدانم کجای هفته گیر افتاده ام.

انگار همین دیروز بود که جلوی ورودی باغ خانه هنرمندان دیدمت. نگران ایستاده بودی و شاید خجالت میکشیدی که بروی سمت اتاقک کوچک نگهبانی و سوالت را بپرسی. سرت را این طرف و آن طرف میچرخاندی و کاغذ مچاله ی توی دستت را مدام باز و بسته می کردی و بعد به ساعتت نگاهی می انداختی. چند قدم برمی داشتی جلو و بعد دوباره می رفتی عقب.

چند دقیقه ای می شد که نشسته روی لبه ی حوض بدون آب آنجا داشتم از پشتت نگاهت می کردم. از جایم بلند شدم. شلوار خاکی ام را تکاندم و آمدم طرفت و گفتم: « میتونم کمکتون کنم؟»

ترسیدی. با این که لحنم عادی بود. دستت را گذاشتی روی سینه ات و برگشتی طرفم. بعد از خوشحالی این که جن نیستم، بهم خندیدی. بهار آن روز خودش را نمی شناخت. با یک لباس نه چندان گرم آمده بودی و از شانست آن روز هوا بعد از چند روز گرم بودن شده بود سرد سرد. انگار آن روز اولین فصل سال می خواست لج کند. نه با تو . نه با من. با خودش. مثل این که بخواهد بگوید لعنت به همه چیز. انگار بهار آن روز خوابیده بود و جایش را داده بود به زمستان سوزان بدون برف.

لباسم گرم بود. سردی هوا را از خوردن دندان هایت به هم فهمیدم. روسری کج شده روی سرت را صاف کردی  و گفتی:« سالن ناظرزاده کرمانی میدونین کجاست؟» و برگه ی توی دستت را نشانم دادی.

لبخند زدم و بدون این که به برگه ات نگاهی بیندازم گفتم: «برای تئاتر اومدین؟» و تو گفتی «بله»

« تشریف بیارین من راهنماییتون میکنم. نیم ساعت مونده تا شروع بشه. من خودم هم برای همین نمایش اومدم»

بعد تو ذوق کردی. دستی به بینی ات که از سرما سرخ شده بود ، کشیدی و انگار که توی دلت گفتی «آخیش، پس گم نشدم» . این را از تاپ تاپ قلبت که انگار شده بود دو دو زدن چشم هایت فهمیدم. دستم را به طرف چپ دراز کردم و گفتم :« از این طرف» و راه افتادم.

یک قدم برداشتم و یک دفعه یکی از این چندش های پلنگ مانند آنجا از لای سبزه ها پرید جلوی پایم. همان یک قدم برداشته ام را کمی بلندتر سمت عقب برداشتم. سمت تو که داشتی پشت سرم می آمدی. بعد یک صدای خفه ای از ته گلویم درآمد و حس کردم موهای بدنم سیخ شده.

تو خندیدی. ریز و نخودی و به گربه ای که از جلوی پایم رد شد و پرید سمت سبزه های آنطرف نگاهی انداختی. گفتی : «می ترسین از گربه؟» و توی همان چند دقیقه ی اول من پیش تو لو رفتم. فکر کردم حتما داری پیش خودت می گویی «خجالت نمیکشه خرس گنده با این ریش و پشمش.»

می خواستم بگویم نه چون یکهو پرید جلویم هول شدم اما به تو گفتم«آره می ترسم» . تو هم چهره ات را بی تفاوت نشان دادی و گفتی : «ایراد نداره. خیلی ها اینطورین.» بعد گذشتیم. با نفس عمیق سعی کردم سرخی صورتم را پنهان کنم اما انگار نمیشد. راه افتادیم سمت سالن تئاتر. آن موقع شب آنجا شلوغ بود و پر از سر و صدا اما من خیلی خوب می توانستم صدای تمام قدم هایت را بشنوم. صدایی که اینطور شروع شد :« تَق، تَق، تَتَق، تَق»

به تماشاخانه که رسیدیم و از پله ها که رفتیم بالا، من در شیشه ای را هل دادم و به تو اشاره کردم که بروی داخل. تو هم انگار از روی عمد با یک حس پیروزی خاص با کفش های پاشنه بلندت جوری به آنجا قدم گذاشتی و وارد شدی که صدایشان بلند شود و حتما هم در دلت گفتی :« بالاخره رسیدم»

در سالن سمت راست که باز شد، تو را که ساکت ایستاده بودی کنارم و سرت پایین بود، صدا کردم و گفتم :«بریم» و برگه ی توی دستت را ازت گرفتم : «ردیف شش، صندلی ده». بعد حس کردم که تا بنا گوشم سرخ شد. برای خنده دهانم را ناخودآگاه بیش از حد معمول باز کردم و آن دندان خرابه ته دهانم را نشانت دادم و گفتم :«منم ردیف ششم، صندلی یازده».

آن شب شب سرد شدن و سرخ شدن بود. خدا می خواست من و تو را چند دقیقه یک بار روبروی هم سرخ کند تا بلکه یک چیزی را بهمان بفهماند. آن شب خدا برایم خیلی خدا بود.

از نمایش مزخرف آن شب نمی توانم بگذرم. وقتی یاد صحنه های تاریکی می افتم و ریتم صدای نفس های تند و پشت سر هم تو که کنارم بودی  می افتد توی مغزم، از خود بی خود می شوم.

نمایش که تمام شد و از سالن که آمدیم بیرون، بهت گفتم :«می تونم برسونمتون؟» . درست توی آن تاریکی نمی توانستم صورتت را ببینم اما شک ندارم که حتما دوباره سرخ شدی. بدون مکث و تند گفتی :« نه ممنونم. وسیله هست»

گفتم :« شب خوبی بود»

«بله بله خیلی خوب بود.»

پرو بازی ام اود کرده بود. گفتم :« می تونم بیشتر باهاتون آشنا بشم؟»

و خندیدی و دندان هایت، چراغ شدند برایم توی آن تاریکی و ظلمات ایرانشهر.

آن شب بعد از این که به شماره ات توی گوشی ام خیره شدم و لب هایم را گذاشتم روی صفحه ی گوشی، تَنَخ را باز کردم. یکم از تورات خواندم و یکم هم از نوییم. بعد سرم را گذاشتم روی بالش و فکر کنم دو سه ثانیه گذشت که خوابم برد.

هنوز هم منگ، گیج، سردرگم . دیروز نود و یکین روز بود. نمی دانم چرا امروز، نود و دومین روز نیست. انگار اولین روز است. نمی فهمم یعنی چه. دیشب هم مثل تمام این شب ها خوابیدم اما امروز صبح مثل هیچ کدام از صبح های این نود و یک روز بلند نشدم. منگم، گیج، سردرگم.

از آن روز به بعد تو شدی تکه ای از من. یک تکه ای که می شد گفت نزدیک های قلبم بود و شاید هم خود قلبم. من بعد از آن روز نمی توانستم دیگر بهت فکر نکنم. مدام با صدایت، ریتم تند نفس هایت و آهنگ خنده هایت برای خودم آواز می ساختم و برای خودم می خواندم. و هر لحظه یک نفر انگار زیر گوشم زمزمه می کرد که تو باید باشی.

همه جای ایرانشهر و فردوسی رو به پایین را آباد کردیم. از سالن های تئاترش بگیر تا کافه های رنگارنگش. نمونه اش هم همین کافه لمیز توی چها راه ولیعصر. آن بهار، صبح ها کارمان شده بود نشستن روی صندلی های چوبی طبقه بالایش. این که برویم به منوی بستنی هایش نگاهی بیندازیم و چای سفارش دهیم. بعد برویم طبقه ی بالا. جایی که هیچ کس آن موقع صبح هیچ کس نبود و توی آن سرمای بهاری، باد گرم اسپیلت می خورد توی صورت هایمان. من می رفتم از جعبه ی کنار پله ها یکی دو تا قند برمی داشتم و می نشستم پشت میز. قندها را روی میز می سراندم سمت تو و تو می سراندی سمت من و می گفتی :«بدون قند می خورم، تلخ» و من قند ها را برمی گرداندم سر جایشان. من هم توی آن بهار قند را گذاشتم کنار و شدم مثل تو. آن روز ها من قُلپ قُلپ چایی های تلخ را با شیرینی حرف های تو از گلویم می دادم پایین.

توی همان طبقه ی بالای خلوت کافه لمیز بود که من برای بار اول گونه ات را بوسیدم ، رسیدم به گردنت و دوباره آمدم بالاتر و زیر گوشت گفتم :« آنی اُهِو اُتاه» . تو خندیدی یکجوری که انگار قلقلکت آمده باشد و گفتی :« به عبری گفتی؟»

گفتم :«آره»

«یعنی چی؟»

«یعنی دوست دارم»

بعد تو متداول ترین سوالی را که هر کس که می خواهد یک زبان جدید یاد بگیرد پرسیدی :« سلام به عبری چی میشه؟»

گفتم :«شالُم». و باز تو خندیدی.

دیروز نود و یکمین روز بود. اما امروز انگار نود و دومین روز نیست. امروز انگار اولین روز است. عجیب است. انگار دارم خواب می بینم. حالم یک جورایی خیلی خوب است.

نود و یک روز پیش بود که باهم قرار گذاشتیم که مثل عادت همیشه، صبح برویم کافه لمیز. رفتیم و من چای سفارش دادم و تو هیچی. طبقه بالا، نشستیم روبروی هم روی صندلی های چوبی و سفت. رنگت پریده بود. پرسیدم :« چی شده؟» . نگاهم نکردی. دست هایت به هم قفل بود و داشتی به چرخش سریع انگشت های شستت دور هم، نگاه می کردی. پیشانی ات می لرزید و همینطور چانه ات. گفتی :« نمی تونیم دیگه»

هول شدم. چایی انگار توی دهانم یخ بست. گفتم :«یعنی چی؟» . بعد تو شروع کردی حرف زدن. گفتی به خاطر سیلی محکمی که دیروز از پدرت خوردی می خواهی همه چیز را تمام کنی. گفتی که درباره رابطه مان با پدر منطقی و متمدنت حرف زدی و گفته که نمی شود. یهودی و مسلمون آبشان توی یک جوب نمیرود. مگر این که… و سکوت کردی. نمی دانستم برای چه یکهو آمدی  داری این حرف ها را به من می زنی. مگر این که… مگر این که… مگر این که…

همان لحظه بود که من دیدم خیلی دوستت دارم اما دلم نمی خواهد عبری را فراموش کنم. می خواستم بگویم :« آخه نامرد سه ماه؟ فروردین، اردیبهشت، خرداد همین؟»

با تمام حس محکمی که دلم میخواست داشته باشم، می خواستم بهت ثابت کنم که می شود. چرا نمی شود؟ مگر می شود همه چیز اینطور راحت تمام شود؟ دلم می خواست تو برایم از مسجد بگویی و من از کنیسه ی یوسف آبادمان. تو از قرآن بگویی و من از تورات و تَنَخ. دلم می خواست از شَه مادرانمان برایت بگویم. از سارا و ربکا و ریه و راحیل و اعتراف کنم به این که از همان اول عاشقت شدم چون مثل تصویری بودی که از ربکا توی ذهنم ساخته بودم. اما زبانم قفل شده بود و انگار زبان تو هم. فقط زل زده بودیم به همدیگر. تا این که بالاخره من زبانم باز شد و گفتم :«نه» . تو چشم هایت خیس شد و بدون معطلی از جایت بلند شدی. میز کمی تکان خورد و کمی از چای داغ ریخت روی پایم. کافه را ترک کردی و من انگار یکهو یخ بستم.

از آن روز تا الان نود و یک روز می گذرد. از روز رفتنت. تقریبا سه ماه. تو بهترین فصلم را از من گرفتی. تمام سه ماهی که عاشقشان بودم. تیر و مرداد و شهریور. توی این سه ماه، باد گرم می خورد توی صورتم اما من مثل تابستان های قبلی ازش لذت نمی بردم. توی این نود و یک روز ریش های صورتم بی معنا شده بودند انگار. مثل این که نبودند که صدایم کنند و بگویند :«پاشو مرد» . تو این سه ماه من نه لای تورات را باز کردم و نه حتی لای نوییم. شب ها دعا هم نخواندم.

الان منگ نیستم. فکر می کنم که از گیجی درآمده ام. دیروز نود و یکمین روز بود اما امروز نود و دومین روز نیست. امروز اولین روز است. توی این تابستان من باید همه چیز را فراموش می کردم. صدای کفش هایت، خنده هایت ، نفس هایت و ابروهای همیشه تا به تایت. باید فراموش می کردم که صبح یک سه شنبه ی آفتابی، ما یواشکی پشت ساختمان اصلی تماشاخانه ایرانشهر، ولو شده روی سبزه ها و لای بوته ها همدیگر را برای اولین بار بوسیدیم. باید یادم می رفت لحظه های تاریکی صحنه های تیاتر را که انگشت هایم را حلقه می کردم دور انگشت سبابه ات و فشار می دادم که یعنی «اینجام نترس»

امروز به طور عجیبی خوبم. دلم تنگ شده برای کارهای نکرده توی این نود و یک روز. دلم می خواهد این تابستان لعنتی که دارد تمام می شود را بگذارم کنار. نمی خواهم پاییز را مثل این سه ماه ، با این حال خراب شروع کنم. پاییز به اندازه ی کافی با آن باران هایش غم دارد. نمی خواهم بدترش کنم. دلم می خواهد سکوت کنم و گذشته را بگذارم کنار. احساس می کنم گاهی اوقات زندگی یعنی همین. همین خاموش بودن و گذشتن. مثل یک سکوت طولانی توی یک تاکسی خطی و شاید هم دربست. که خطاب به راننده یعنی برو. مستقیم. تا ته. نه چپ، نه راست، نه دنده عقب.

دلم می خواهد بروم لای تورات را مثل حافظ باز کنم و حتی شده یک خط از رویش بخوانم. یا مثلا بروم این ریش های لعنتی را بزنم. یک لباس درست و حسابی بپوشم و به بهانه ی یک نمایش مزخرف بروم خانه هنرمندان. قبلش بنشینم لب حوض و بدون ترس دستی بکشم به سر و گوش پر موی این گربه های چندش پلنگ طور آنجا و بهشان بگویم :« نمی ترسم دیگه ازتون» . یا این که بروم کافه لمیز. قبلش یک یک جایی برای خودم طبقه ی پایین، بین مشتری های رنگارنگ رزرو کنم و بروم به منوی بستنی هایش نگاهی بیندازم و چای سفارش دهم. یک چای لیوانی بزرگ داغ داغ؛ البته با دو سه تا قند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج + ده =