الهۀ بی‌ناز (نرگس نراقی)

الهۀ بی‌ناز (نرگس نراقی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

الهۀ بی‌ناز                                         

نرگس نراقی

باران که می‌گیرد، آب‌های زیرزمینی راه می‌افتند دنبال مورچه‌ها. مورچه‌هایی که خوش و خرم در یک خط منظم رژه می‌روند تا برنج‌های روی کولشان را انبار کنند و یک سرودی هم احتمالاً دسته‌جمعی می‌خوانند. حالا اما باران نمی‌بارد. زمستان تهران کسل و بی‌غیرت است و انگار که امسال هم خبری از آب زیرزمینی نیست؛ یکی به نفع مورچه‌ها…

در همین حین که زیرِ زمین در آرامش است و زندگیِ روزمرۀ مورچه‌ها جاری‌ست، در روی زمین الهه‌ای گام برمی‌دارد که خشمگین است و از خشم می‌لرزد و لب‌هایش را می‌گزد. درحالی‌که کوله پشتی‌اش را _که پر از گوشواره‌های برنجی‌ست_ از دوش راست به دوش چپ پاس می‌دهد، وارد کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو می‌شود و با مرورِ هزار بارۀ یک فانتزی، خشمش را رام می‌کند؛ فانتزی که در آن یک روز همۀ مسئول‌های خرید همۀ فروشگاه‌های لوازم تزئینی را که او را تحقیر کرده‌اند با یک مسلسل قتل عام می‌کند. کاش حداقل حسرتِ فریاد کشیدن بر سرِ این آدم‌های شکم‌سیر سرِ دلش نمی‌ماند!

او حسرت‌های بی‌شمار دیگری هم دارد. مثلاً چکمه‌هایی را که پارسال شب عید به نصف قیمت خریده؛ اما حالا که زمستان، بی‌باران است، حسرت پوشیدن‌شان به دلش مانده‌است. مورچه‌ها با بار برنج و سرود خان، و الهه با گوشواره‌های برنجی و کوله‌بار حسرت‌ها بر دوش… آدم‌ها همیشه از یک سری حسرت‌هایشان چشم می‌پوشند تا بقیۀ حسرت‌ها را امان ندهند؛ مثل ابراهیم که اسماعیل را به قتلگاه برد: حسرت “پدر خوب بودن” را با “بندۀ خوب بودن” مبادله کرد. پس خشم الهه، بی‌فایده است؛ چرا که باید گوشواره‌ها را بفروشد تا بتواند چکمه‌هایی را که دوست دارد بخرد. تا بتواند کمک خرج مادر باشد. تا چشم امیدشان به امید نباشد. باید حسرت تحقیر نشدن را، با همۀ اینها، مبادله کند.

خشم کم کم کوچک می‌شود و از سرخی می‌افتد و می‌رود کنجی می‌نشیند. در کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو، چشم الهه به یک جفت کفش عروسکی دخترانه می‌افتد که شلخته روی زمین افتاده‌اند. کفش‌ها ورنی سفید هستند که بند آنها روی مچ چسب می‌شود. الهه یاد دختر عمویش می‌افتد و چادر گل گلیِ ریزه میزه‌ای که سرش می‌کرد. مرضیه که با کفش‌های عروسکی ورنی و چادر ریزه میزه‌اش جلوی عمو حسین راه می‌رفت، افتخار کردن پدر به دخترش، شبیه یک دسته گل می‌شد و از توی آستینِ کتِ عموجان در می‌آمد و پر پر می‌شد و می‌ریخت روی سر مرضیه. الهه چشم در چشم کفشِ ورنی، به جعبۀ مقوایی بزرگی فکر کرد که گل‌های پر پر را توی آنها خشک کرده بود. توی جعبۀ مقوایی الهه، کنار گل‌های پر پر شدۀ عمو جان، هزار بار سرخوردگی هست، هزار تا حسرت هست. این جعبه مقواییِ حسرت‌ها، سال‌هاست که توی کوله‌پشتی الهه است. کنار برنج‌ها. کنار گوشواره‌های برنجی. هر سال سنگین‌تر می‌شود.

و سنگین‌تر…

و سنگین‌تر…

ریتم خیال الهه کند شده. تا به کفش‌ها برسد و برشان دارد، امید با یک جفت کفش کتانی سفید در دستش روبروی الهه می‌ایستد و با سبیل تازه جوانه زده‌اش می‌گوید «دُخی! اونا مال تو نیست! اینا برای توست! ببین!»

الهه می‌خواست کتانی نپوشد؛ مجالش نبود. الهه می‌خواست با ناز باشد؛ مجالش نبود. الهه می‌خواست مرضیه باشد؛ مجالش نبود.

حالا خشم جای خودش را می‌دهد به کابوس! در بیداری هم کابوس؟ کابوس او عروسی‌ست؛ عروسی‌ای که در آن عروس با کفش‌های کتانی می‌رقصد و داماد، با مفتول سیمی از جنس برنج، به تخت خواب دوخته شده است. الهه از رقص می‌ایستد؛ می‌خواهد کتانی را از پایش بکَنَد. نمی‌تواند! دلش برای پناهگاه کودکی‌اش می‌لرزد؛ جایی که از حمله‌های امید در امان بود. روی تخت مامان، زیر پتویی که هنوز بوی تن مردانۀ بابا را می‌داد که چند سالی می‌شد رفته بود. صبح‌هایی که بابا به خواب مامان سر می‌زد، سینه‌بند مامان شبیه پوست قو می‌شد. بابا هیچ‌وقت به خواب الهه نمی‌آمد و این بود که الهۀ شش ساله همیشه در پناهگاهش آواز می‌خواند که «گر… دل من نیاسود… از گناه تو بود…». حالا پناهگاه الهه گوشۀ انباری‌شان بود که آنجا جواهرآلات مصنوعی می‌ساخت و لحیم و مفتول برنجی داشت و موقع کار، زمزمه می‌کرد «غمِ نان اگر بگذارد…».

الهه روی زانو به زمین تکیه داده و کفش‌ها را توی دستش برانداز می‌کند. پاپیونِ روی لنگۀ چپ کفش کنده شده. سرش را بلند می‌کند و به کوچه‌ای که سمت راستش هست نگاه می‌کند: کوچه باریک است. دو دیوار بلند دارد و سایۀ درخت‌های چنارِ باغ‌های اطراف، تا ته کوچه را پوشانده؛ طوری‌که ته کوچه پیدا نیست. گروه کُری که الهه هرگز نفهمید چطوری توی کله‌اش جا شده‌اند، شروع می‌کند به خواندن: «در فکر، در فکر، در فکرِ تو بودم که یکی حلقه به در زد….». خشم یک‌بار دیگر مسئول خرید فروشگاه را در ذهنش ترور می‌کند و همزمان بادی می‌وزد و سایۀ چناری کنار می‌رود و یک در قدیمی با دو تا کلون روی در پیدا می‌شود. الهه در خیالش می‌دود تا حلقه به در بزند. بعد می‌بیند که کفش‌های سفید با پاپیون کنده شده پای خیالش است! امید از پشت سر با پوزخند می‌گوید که «کفش مرضیه، تو رو مرضیه نمی‌کنه دُخی. باید یاد بگیری برقصی. ببین! مثل مرضیه.» بعد امید شروع می‌کند به باباکرم رقصیدن و مرضیه هم از پشت سایه‌ها پیدایش می‌شود و خودش را جا می‌کند توی بغل امید و دل امید غنج می‌رود از بس که مرضیه با ناز است. صدای غنج رفتن دل امید، عمو حسین را غیرتی می‌کند و در تمام این مدت، الهه تکه‌های خرد شدۀ ناز را، توی جعبۀ مقوایی‌اش، کنار گلبرگ‌های خشک شده، کنار سرخوردگی‌هایش، کنار حسرت‌هایش می‌چیند.

زمان در کوچۀ منتهی به مترو متوقف شده است. الهه کفش‌ها را از پای خیالش می‌کَند بعد همین‌طور که در هر دستش یک لنگه کفش دارد رو به کوچۀ پر از چنار، می‌ایستد. می‌بیند که یک شتر دمِ درِ کلون‌دار خوابیده و مرضیه رویش نشسته. مرضیه زیر چادر سفیدِ گل‌گلی قایم شده و فقط کفش‌های سفیدی که پاپیون پای چپش کنده شده از زیر چادر پیداست. دست راست مرضیه از زیر چادر زده بیرون و دسته گل را نگه‌داشته. از بس توی دستش النگو کرده که آرنجش خم نمی‌شود و برق طلاییِ النگوها، چشم الهه را می‌زند. امید را می‌بیند که روبروی در کلون‌دار ایستاده و آینه را گرفته جلوی نور خورشید و نور را می‌ندازد توی چشم الهه. سبیل‌هایش کمی سبزتر شده‌اند اما هنوز نتراشیده‌شان. آینه در دست امید تمبک می‌شود و امید تمبک می‌زند و می‌خواند که «زدم بر حلقۀ در! یارم اومد دم در! بگفت کیست؟ بگفتم من مِسکین…». امید همین‌طور که می‌خواند و می‌خواند، کوچک‌تر می‌شود و سبیل‌هایش کم می‌شوند و یکی از دندان‌هایش که می‌افتد، تمبک را پرت می‌کند، ساکت می‌شود و دستش را جلوی دهانش می‌گیرد و دور و بر را نگاه می‌کند و می‌دود ته کوچه تا زیر چادر مامان قایم شود.

الهه ایستاده. کولۀ پر از گوشواره‌های برنجی روی دوش چپش است. یک ردیف مورچه روی زمین رژه می‌روند. الهه گوش می‌دهد، همگی می‌خوانند «اِلی کوچولو! این مرد کوچک! ….». الهه در خیالش داد می‌زند که «من ملکه‌ام! هر که برنج داشت که مورچۀ کارگر نیست! من ملکه‌ام.» مورچه‌ها محلش نمی‌گذارند و دور می‌شوند. الهۀ یازده ساله در گوشۀ کوچۀ خیالش پیدا می‌شود. امید باز چهارده ساله شده و با سبیل‌های تُنُکش از زیر چادر مامان بیرون می‌آید! سینه‌های الهه جوانه زده اما هنوز کفش‌هایش پاشنه در نیاورده‌اند.  آرزو دارد کفش‌هایش پاشنه در بیاورند؛ «چرا کفش‌های مرضیه پاشنه دارند؟ چرا مرضیه النگو دارد؟ چرا مرضیه ناز دارد؟»

الهه می‌خواست با ناز باشد؛ مجالش نبود.

زمان در خیال الهه متوقف می‌شود. کوچه حالا شبیه حیات خانۀ قدیمی‌شان شده؛ آن قدر قدیمی که بابا هنوز زنده بود. بابا که از در رسید، امید را صدا کرد و بهش یک گونی داد که توش پر از تعصب بود، به امید گفت «پسرم! مالکیت مادر و خواهرت الهه، میراث من به توست». بعد مامان با یک بقچه از راه رسید و چادرش را سفت کرد. بعد همان‎طور که گوشۀ چادرش را با دندانش گرفته بود به الهه اشاره کرد که «موهات رو بزن زیر روسری». بقچه را سمت الهه انداخت و گفت «ناز، از آنِ زنان نجیب نیست. میراث من به تو نجابت است». بعد زن عمو آمد با یک چمدان گُل گُلی توی دستش. مرضیه را صدا کرد و کنارش نشاند و بوسیدش. بهش گفت «تو آفریده شدی تا بالنده شوی. این چمدان پر از نشاء است تا تو رشدشان دهی». عمو که از راه رسید همه جلوی پایش ایستادند. بعد مشت بسته‌اش را گذاشت توی دست مرضیه و گفت «دخترم! این، احترام است. مراقبش باش وگرنه پر می‌کشد و می‌رود».

خیال الهه پر می‌کشد به نوجوانی‌اش؛ همان روزی که نمی‌دانست با لکه‌های خون روی لباسش چکار کند. فردای همان روزی که جوش روی بینی‌اش را فشرده بود و منتظر بود خوب شود، اما تا ماه‌ها بعد خوب نشده بود. همان روزها بود که شب‌ها خواب می‌دید دوست میانسال پدرش بر سینه‌اش دست می‌کشد و صبح، جای نوازش‌ها رو سینه‌اش مانده. خیال، کبوتر جَلد است؛ با عبور یک رهگذر از کنار کفش‌های ورنی که حالا باز روی زمین رها شده‌اند، بازمی‌گردد به زمانِ حال. رهگذرِ کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو، بر سینه‌هایش دست می‌کشد. الهه از لای بقچه‌اش کمی نجابت درمی‌آورد و روی چشم‌هایش می‌گذارد. اما حالا باز، خشم سرخ شده و بزرگ شده و به او می‌تازد. او اما، به مردِ رهگذر نمی‌تازد…

دیوارهای کوچه حالا مقوایی شده‌اند. کوچه دارد سقف در می‌آورد. الهه کفش‌های ورنی سفید را از زمین برمی‌دارد و به داخل جعبۀ مقوایی پرت می‌کند. کوچه حالا سقف دارد. کوچه حالا در دارد. کوچه حالا کوچه نیست. کوچه حالا جعبۀ مقوایی است. الهه دست می‌کند توی کوله‌اش و مسلسلش را درمی‌آورد. مسلسل را روی کتفِ چپش می‌گذارد و آمادۀ شلیک می‌شود. امید در جعبه را باز می‌کند و کله‌اش را از جعبه بیرون می‌کشد و به سمتش تُف می‌کند و داد میزند «چپول! مدادتو بده دست راستت! چپولا می‌تُرشن! چپول!»

الهه به جعبه شلیک می‌کند؛ الهه، باز حسرت‌هایش را منهدم می‌کند و مسلسل را توی کیفش می‌گذارد؛ برای روز مبادا. برای قتل عام کردن مسئول‌های خرید همۀ فروشگاه‌های لوازم تزئینی.

باران که می‌گیرد، آب‌های زیرزمینی راه می‌افتند دنبال مورچه‌ها. مورچه‌هایی که خوش و خرم در یک خط منظم رژه می‌روند تا برنج‌های روی کولشان را انبار کنند و یک سرودی هم احتمالاً دسته‌جمعی می‌خوانند. بغض که می‌آید، کولۀ روی دوش الهه سنگین‌تر می‍شود. حال الهه بغض دارد، اما گریه ندارد؛ یکی به نفع الهه.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × چهار =