لاس خشکه  (مریم محمدی)

لاس خشکه (مریم محمدی)

لاس خشکه

نویسنده : مریم محمدی

آره من دیدمشون ؛درشت و سفت و شیار دار وسط آب شناور بودن .کارشون با یه دکمه تموم بود .شایدم کار به بار دوم  می کشید .خوب که نمی سازن .لعنت بهشون که با همون  با ر اول  کاسه توالت خالی نمیشه .ولی بازم مشکلی نبود .یه چند دقیقه صبر می کنی و دوباره دکمه سیفون فشار میدی و تموم . همه تیکه های عن می رفتن  تو راه مارپیچ چاه .

ولی بگما قبلا اتفاق های  این مدلی افتاده  بود . عادی بود . مثل اینکه  هر روز از خواب بیدار شی  و بری سر وقت یخچال و درش باز و بسته کنی . مادربزرگه چشماشو که  باز می کرد  واسه رفع ناشتایی  چند ابدارشو  نثار پدربزرگه  می کرد  و همین طور ادامه  داشت .  ” چرا دندوناتو گذاشتی بالا سرمن ” فحش ابدار .”چرا تخت مرتب نکردی ؟!” فحش ابدار .” چرا لیوان شیرتو نذاشتی  تو ظرفشویی ؟!” فحش ابدار .حالا اگه  پدربزرگه  اون روز  درجه  صبرش روی بالا تنظیم  کرده بود ، چیزی نمی گفت .گاهی هم لوندی  می کرد  و می گفت  “باشه الان درستش می کنم ، تو  خودتو ناراحت نکن  ! ”  ولی اگه صبرو  تو تختخوابش  جا گذاشته بود ، از فحش های ابدار  سیل راه می افتاد  و عصا می یومد وسط .چند بار اگه نرسیده بودم  ، مغز پدربزرگه مثل هندونه  قاچ خورده بود .

اصلا جای یکی از این نبردها هنوز باید رو دست پدربزرگه  باشه .قلپ اخر قهو ه شو  سرازیر کرده بود  روی رومیزی .مادربزرگه  هم از دور که حالت دفاعیش خراب نشه با دسته عصا چنان  کوبیده بود روی بازوی پدربزرگه  که اندازه ته همون فنجون قهوه سیاه شده بود .

باید منصف بود من عاشق برنامه های آخر هفتم .دلقک بازی رو دوست دارم .بابابزرگه هم خواب نداشت .مادربزرگه یکریز غر می زد.” کم کن !” ” خاموش کن ” ” همش مزخرفات نشون میدن ” تلویزیون هی خاموش میشد .روشن میشد . ولی روزای تعطیل پشت بابابزرگه در می یومدم و ۴و ۵ ساعت خزعبلات  می دیدیم . مادربزرگه هم می رفت و می یومد و فحش می داد و راهشو کج می کرد  از جلوی کاناپه ای که پدربزرگه  روش میشست  و به هوای گردگیری  روی میز ، با عصاش مثل گلف بازا  ، وقتی  فاصله توپ با سوراخ چیزی نیست ، ضربه ای می زد  و می گفت : ” پاتو جمع کن تا خورد نشده ! ”

ولی با شاشش منم مشکل داشتم .بوی شاش همیشگی بود .ولی کاریش نمیشد کرد .دکتر بابا بزرگه رو روی تخت  دولا کرد و انگشتش کرد و گفت :” اه خیلی بزرگ شده ! ”  از یه جایی به بعد  دیگه مغز مردا بزرگ نمیشه  و پروستات گنده میشه و جایی می رسه  که فقط خودش  تو دم و دستگاه  شاش کار می کنه .دیگه اینجا هر دومون غر می زدیم ، من و مادربزرگه .غر الکی . پروستات  کار خودشو می کرد و مادربزرگه هم هر روز  این تک جمله  نمایش نامه ریختن  شاش در شلوار رو تمرین می کرد :” مرگ چیز خوبیه ! ”  و بابا بزرگه خیلی قیافه حال خراب کنی  پیدا می کرد و تو دلم می گفتم  دفه بعد که شاشید  ، بهش میگم :” دمت گرم ، همه می شاشن ! ”

هر کسی یه جا دیوونه میشه .بابابزرگه زورش می یومد  بالا سر کاسه وایسه تا تیکه ها راهی شن .مادربزرگه با دیدن اون تیکه ها  تو کاسه توالت  به جنون می رسید .مثل مهاجم فوتبال  که زمین حریف بدون دفاع  می  دید  با عصا حمله می کرد .مستقیم به سمت سر بابابزرگه  هر جا که بود .

میشد جلوش گرفت .زدن دکمه تخلیه و محروم شدن مادربزرگه از دیدن نمایش شناوری تیکه ها .میشد ولی بابابزرگه  نذاشت .نذاشت که دکمه رو فشار بدم .مادربزرگه افتاده بود  روی تخت و خودشو لوس کرده بود و ناله می کرد و می گفت :” دوباره تب کردم ”  بابابزرگه  هم سینه ها ی آویزونشو  می مالید .موقع تب ، فحش و عصا در کار نبود . از اون زاویه توالت ، بالاسر تیکه ها ، صحنه حال بهم زنی بود  لاس خشکه بابابزرگه .اینم نقطه تعطیلی  من بود . اونجا بابابزرگه  ده سال بود مثل بادکنک باد خالی شده ، چروک و شل شده بود . وقتی سر میز دستشو می کرد  زیر دامن مامان بزرگه  و اونم می گفت  دستتو بکش و دلش خنک میشد  که من فهمیدم ، اونقدر رقت امیز بود که حتما بالا می اوردم .

حالا عن ها در کاسه و سینه ها تو دست های بابابزرگه چرخ می خوردن. بابابزرگه چندش  اور بود .رفتم تو اتاق  منتظر شدم .خیلی زود مادربزرگه جیشش گرفت . بیرون نرفتم . خودش مقصر بود .صدای عصا تو سر بابابزرگه  مغزمو سوراخ کرد . من باز هم منتظر موندم .ضربه دوم و فقط صدای نفس زدن های  مادربزرگه موند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − پانزده =