صدای پای سوره (فهیمه مصدرالامور)

صدای پای سوره (فهیمه مصدرالامور)

داستان کوتاه ( کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

صدای پای سوره

 نویسنده: فهیمه مصدرالامور

.

“- این شالو ببند توی کمرت، پت و پهلوت رو هم خوب بپوشون، سرما نخوری مادر. به عباس بگو زودتر برگرده. بگو خوبیت نداره عروست تنها وسط زمستون شال و کلاه کنه راه بیفته دنبالت تو زندانا؛ بگو نذر کردم شب جمعه، شب ِسال ِبابات، همسایه ها رو شله زرد بدم و ختم هزار قل هو الله گرفتم برات.”

مادر جون اینها را تندتند وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم گفت و قابلمه غذا را داد دستم. صدای جیغ زن همسایه کلام مادر را برید. دویدم پشت پنجره. چند نفر از ساواکی ها ریختند خانه شان و مثل همیشه کاغذ و اعلامیه ای بود که وسط حیاط سوزانده شد و یکی از پسرهای خانه هم برای بازجویی خود را تسلیم کرد. مادر لیوان آب ِقند را داد دستم. دستهای لرزانش را بوسیدم. صدای جیغ زن و بچه که افتاد، دوباره به سمت در رفتم. مادر را زیر چشمی نگاه کردم. روی زمین کنار سماور نقره ای نشسته بود و با دستهای حنا زده اش چای دم میکرد. گره روسری سفیدش را بازکرد و توت خشکیده ای در آورد و در دهان گذاشت. سینی پاک نکرده ی برنج کنار دستش بود. تسبیح به دست گرفته بود و آرام ذکر می گفت. با سر به ساعت اشاره کرد. دستم را به نشانه ی تعظیم روی سینه ام گذاشتم و از خانه بیرون زدم.

ادامه مطلب

هشت و نيم (یگانه خالقی)

هشت و نيم (یگانه خالقی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

هشت و نيم

نویسنده: یگانه خالقی

من هر چندوقت يكبار خواب ميبينم يك بازجو از ان طرف يك ميز دراز اهني هزاربار ازمن ميپرسد “محسن كيه؟”
صورتش را نميبينم. فقط دوتا دست افتاب سوخته ازش پيداست كه جابه جا پينه بسته. داد ميزند، روي ميز ميزند، روي هوا ميزند. ميپرسد محسن كيه؟ چقدر ميشناسيش؟ هزاربار ميگويم نميشناسم. داد ميزنم ولله ، بالله هيچچ محسني نميشناسم. بعد عكس يك جنازه نشانم ميدهد با موهاي سياه خيس و سينه دريده شده. باز نميشناسم اما تا خود صبح زار ميزنم براي بوي خون تازه اش كه از عكس ميريزد بيرون، روي دست هام ..
ديشب هم ديدمش. جنازه محسن را كه نميشناختم و بازجو را كه باورش نميشد كسي براي جنازه يك غريبه تا صبح زار بزند. تا صبح ميگفت بگو محسن كي ات ميشود؟ چه نسبتي داري با محسن؟ سه شنبه ٢٠ ابان با محسنن كجا بودي؟
سه شنبه ٢٠ ابان است امروز. چك دارم. اگر محسني دركار بود باهاش ميرفتم پيش رضايي تا يك هفته مهلت بگيرم. بعد لابد رضايي مهلت نميداد و دعوا ميشد. محسن مارا از هم جدا ميكرد، تا اينكه رضايي يك كلت از كمرش درر مي اورد و سينه من را نشانه ميرفت اما محسن ميپريد وسط و سينه اش جاي من ميشكافت .. من هم تا شب بالاي سرش زار ميزدم و شب به بازجو ميگفتم محسن رفيقم بود. اما نيست. عجيب است يك نفر سي سال زندگي كرده باشد اما هيچ وقت هيچ محسني توي زندگيش نبوده باشد. هيچ رفيقي نداشته باشد به اسم محسن.. محسن با موهاي سياه خشك و سينه تخت.
تلفن ميزنم به رضايي. تهران نيست و اخر هفته برميگردد از هر قبرستاني كه رفته. تا اخر هفته اگر بيست ميليون پر نشود برگشت ميخورد آن چك لعنتي. تكيه ميدهم به صندلي و يك بشكه بنزين ميپاشد توي صورتم. كولر مغازه بويي بنزين ميدهد. هرچه فكر ميكنم يك محسني بايد وسط زندگيم مي بود كه الان بتوانم بهش زنگ بزنم و بگويم من اقلا ماهي چهار پنج بار تا صبح برات زار زدم،داري بيست تومن دستي ؟ چهار ماهه پسِت ميدم. ولي نيست. عليرضا و مهرداد و حميد هم كه برايشان هزارجور تره خورد كردم نيستند، ندارند، گرفتارند، يا حالا هرچي.
هدي سرش را از لاي در مي كند تو و چشم مي چرخاند. مي گويم “خانوم نمي بيني مغازه جا نداره؟ بفرماييد نيم ساعت ديگه بيايد”. الكي هار هار مي خندد و كوله اش را پرت مي كند روي صندلي. دماغش را مي گيرد، كولر راا خاموش مي كند و براي هزارمين بار مي گويد ” مهراب بخدا هربار مامانم از بوي نفت لباسام مي فهمه اومدم پيش تو بسكه اين كولرت بو مي ده. عوضش كن بابا.” گونه هايم انگار هزار تن وزنشان باشد. هرچي سعي مي كنم شبيه آدميزاد باشم نمي شود. يك چيزي توي سرم عيب كرده انگار. هدي چندبار پلك مي زند و انگار از روي پيشانيم چيزي خوانده باشد دوباره كوله اش را برمي دارد كه برود. بلند مي شوم براش چايي بريزم كه بيشتر بماند. با شك مي گويد ” شب كافه مياي؟ به بچه ها گفتم ميايا..محراب! مي شنوي؟” كيسه را سه بار توي ليوانش غسل مي دهم و بعد مي اندازم توي ليوان خودم و مي گويم “اره بابا ميام. كجا حالا؟ بشين چايي ريختم.”
جوابم را نمي دهد. زير چشمي نگاهم مي كند و از توي كوله اش يك كتاب بنفش مي كشد بيرون. مي گذارد روي دخل و مي گويد همين بود؟ كتاب را برمي دارم و زير و روش مي كنم. خودش است. صفحه اول، صفحه دوم،، مقدمه، موخره، پاورقي، پشت نويس.. هيچ جا. هيچ جا اسمي از من و وحيد نزده. جلوي اسم مترجم هم بزرگ نوشته عبدالرضا تمدن! زيرلب چيزي حواله جد و آبادش مي كنم و كتاب را پرت مي كنم روي ميز. هدي با يواش ترين تن صداش مي گويد “به ماهم داره همينو درس ميده .. اگه خودشه مي توني ازش شكايت كنيا.. خودشه نه؟”
خودش است.
هشت سال است كه دارم فرار ميكنم از اسمش. خود نامردش هم نكرد يك بار سراغ بگيرد از ما .. انگار نه انگار بوديم يك زماني. ترم سه دوتا كتاب با وحيد براش ترجمه كرديم كه به نام خودش چاپ كرد. نفري چندرغاز هم دستمانن داد و گفت باقي اش باشد وقتي حق تاليفش را گرفت ميدهد. بعدش اما بهم ريخت همه چي.از اين همه چي فقط يك مشت تصوير برفكي دارم توي سرم. از نشريه ، از تجمع، از راديو، از جلسه . من كجا بودم؟ پشت چشم هام..توي ماشين لباسشويي سرم. صورت ها دراز ميشود و ميپيچد توي هم. آدم ها پهن ميشوند، سوراخ ميشوند و ميريزند پايين. تا اينكه تصوير يكهو واضح ميشود. صورت وحيد صاف ميشود. وحيد رفت بالاي كاپوت ماشين كه از جمعيت عكس بگيرد. من كنار ماشين بودم. صداي شليك آمد از پشت سر. برگشتم ديدم جمعيت جوشيد . پشتم به ماشين بود، بلند گفتم وحيد از تو دوربين ميبيني چيزي؟ ميبيني كي بود؟ ولي جمعيت مي آمد سمت من. من نه، سمت وحيد..
..
هدي كتاب را بر مي دارد و مي گذارد توي كيفش. مي گويم من به جهنم.. از وحيد نبايد دو خط مي نوشت؟ ديگه يه اسم خشك و خالي چيه؟ يه جا اسم شو نبايد مياورد..؟
هدي كاربلد ترين آدم دنياست وقت بدحالي. يك كلمه نصيحت از دهنش در نمي آيد.صبر مي كند تا هرچي دلت مي خواهد را تكه تكه كني. بي منطق يا منطقي، يك كلمه نمي گويد نكن،نگو،نه.. منهم تا جا داشت تمدن را تكه پارهه كردم. بعد كه كوه روي سينه ام سبك تر شد يادم آمد چايي هايمان سرد شده اما دير هم شده بود. هدي بلند مي شود كه برود. مي گويم شرمنده، باز جنگ زده شدم. فكرش يك جايي گير كرده، جوابم را نمي دهد. دم در زير لب مي گويد “همين فردا حذفش مي كنم” و در را پشت سرش مي بندد. به خودم لعنت مي فرستم كه اينهمه سال است نمي توانم خودم را جمع و جور كنم. هدي چه گناهي كرده كه هرچي اسلحه ست توي سر من شليك مي شود؟ رضايي چه گناهي كرده كه هيچ محسني توي زندگي من نيست كه اينجور وقت ها حسابش پر باشد؟
تلويزيون را روشن ميكنم. پنج به علاوه يك،دوسه.چهار.. قسمت آخر اخبار كي است؟ دوباره خاموش ميكنم. فقط پنج بعلاوه پانزده اگر بود خوب ميشد. صادقي تازه بار پارچه اش رسيده، پول ندارد. مغازه سمت راستي هم يكيش راا كرده دوتا، بنايي دارد. عليرضا كه لنگ يك و پانصد بود هفته پيش، مهتاب هم از روزنامه بيست تومن درنمي اورد. دربياورد هم من بايد يك چيزي بگذارم روش. نه اينكه توقع كنم بيست تومن پول را يك كاره بدهد به برادر وامانده اش. خدا بيامرزد مامان و بابا و وحيد و … وحيد اگر زنده بود،دانشگاه اگر زنده بود،آن مهراب وامانده اگر زنده بود الان سرم تا گردن لاي پرونده بود و با وحيد سر ماده و قانون بحث ميكردم. محسن هم گريه نداشت .. لابد يك وكيل ديگر بود كه شريكي دفتر وكالت زده بوديم باهم. بيست تومن پيش پرداخت يك پرونده مالي هم نميشد، وحيد اگر زنده بود.
مشكل اينجاست كه هيچ وقت حواس اسلحه ها را نمي شود پرت كرد. حتي اگر بيست سال گذشته باشد، حتي اگر بيست ميليارد چك برگشتي داشته باشي دست مردم، باز يك دستي هست كه رفتنش روي ماشه برايت گرانن تر تمام شود از همه اينها. تلفن را برميدارم. شماره قديمي ست، تمدن اما جواب ميدهد. صداش را كه مي شنوم دستم مي رود روي زبانه تلفن تا قطع كنم اما نمي كنم. توي سرم صداي وحيد مي پيچد لابه لاي صداي بازپرس و انگار من دوباره سينه همه شان را پاره مي كنم اگر دستم را فشار بدهم روي زبانه. صدام را از ته چاه بيرون مي كشم و ميگويم “اقاي تمدن من مهراب رحيميانم. دانشجو اخراجي ترم چهار حقوق … دوتا كتاب براتون ترجمه كرديم من و وحيد سعيدي نژاد، ٨ سال پيش. خاطرتون هست؟”
ميگويد سعيدي نژاد ..؟
ميگويم “اقاي تمدن چاپ چندم كتاب ها رو تدريس مي كنيد؟” دور و برش شلوغ است. يكي از آن پشت دارد نمره ميگيرد. حواس پيرمرد ميرود پي نمره دانشجوش. باهاش بحث ميكند و دست اخر ميگويد خيله خب . ازين خيله خبب ها به من و وحيد هم ميگفت. خيله خب كشدار كه يعني قبوله ولي حالا تو التماس كن. التماس كن براي يك مشت قانون به درد نخور كه هيچكدام عرضه نداشتند ثابت كنند يك خري خارج از جمعيت وحيد را كشت.. انوقت هدي ميگويد بيا ادامه بده. بيا باز هشت و نه بگير تا تمدن خيله خبش را بيشتر كش بدهد و به روش نياورد حق وحيد را خورده. همه شان حق وحيد را خوردند و آنقدر به روي خودشان نياوردند كه الان اين مردك پاي تلفن اينجوري بگويد “سعيدي نژاد..؟ ”
هشت و نيم را كرد ده. توي ليست دنبال اسم ملتمس ميگشت ..صداي بال درآورده دانشجو درامد ” ايناهاش استاد، محسن جمالزاده. بزن دهُ .. آ قربون شكلت”
قطع مي كنم. يك چيز گرم توي سينه ام جابه جا ميشود. خون ريخته شده آن عكس از توي سرم ميريزد توي گلوم. صداي پشت تلفن محو مي شود و اصلا يادم مي رود چرا و به كي زنگ زدم. هزارتا محسن هست توي اين شهر.. يكي ازين هزارتا سينه اش شكافته نشده. دارد مثل بچه ادم درسش را ميخواند. هشت و نيمش را ده ميگيرد. دفتر وكالت هم ميزند؛ خودش تنهايي، يا با يك مهراب و وحيد ديگر كه انها هم سينه هايشان شكافته نشده. ده چرا، بيست بگيرد اصلا. بخيل نيستيم كه…
كولر را روشن ميكنم. زنگ ميزنم به عليرضا،حالا شايد بتواند از باباش قرض كند.

این فیلم سانس ندارد (هامون حجار)

این فیلم سانس ندارد (هامون حجار)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

این فیلم سانس ندارد 

نویسنده: هامون حجار

.

پنجره ی اتاق خواب خانه ی یک طبقه ی خانم و آقای جوادی اگر بخواهد باز شود، رو به اینجا باز میشود. باز هم که نشود، باز رو به اینجا است. آقا حمید میگوید خیلی خوش شانسیم ما. چون میتوانیم هر چند وقت یکبار فیلم سینمایی ببینیم بدون خرید بلیط . و بعد می خندد. نمیدانم به من میگوید یا زیر لب به خودش. چون چند بار که این را گفت و من پقی زدم زیر خنده، خنده اش را خورد، اخم کرد و گفت: ” به کارت برس پسر” . و من به ظاهر رفتم به کارم برسم اما یک چند ثانیه ای سرم را قایم کردم بین کاورهای مرتب لباس ها. چند ثانیه شانه هام از خنده بالا پایین می رفتند. و بعدش خش خش کاور ها که در می آمد، سریع به خاطر این که آقا حمید دوباره مچم را نگیرد خودم را بین دستگاه ها گم و گور میکردم.

پرده ی اتاق خواب خانم و آقای جوادی سفید است و نازک. خیلی نازک. آقا حمید میگوید آقای جوادی بی غیرت است که برنداشته یک پرده ی کلفت و ضخیم بزند به در و پنجره ی خانه اش. من هم تا حدودی موافقم اما موافقتم را هیچ وقت اعلام نکردم. چون میدانستم اگر حرفی بزنم، آقا حمید دوباره اخم میکند و به خاطر این که فکر میکند زیادی رو داده به من، میگوید: ” برو به کارت برس پسر”

پرده ی اتاق خوابشان سفید خالی هم نیست. یعنی توی روز سفید است اما شب که میشود و خانم جوادی برای مطالعه آباجور کنار تختشان را روشن میکند، یک سری گل های کرم رنگ می افتند روی پرده.

آباجورشان سمت چپ میز آرایش خانم جوادی و سمت راست تختشان است. تختشان چسبیده به دیوار و بالایش عکس عروسیشان. همان عکسی که آقای جوادی تویش سبیل دارد و شانه های ظریف خانم جوادی توی لباس عروس سفیدش باد کرده و به نظر من رسیده به گونه هایش. و دسته گل تقریبا زشت عروسیشان جا خوش کرده بین قلابی که دست راست عروس و دست چپ داماد درست کرده. توی عکس عروسیشان خانم جوادی حالت سلطنتی حالا را دارد و انگار دارد اجتناب میکند از چسبیدن به داماد. اما آقای جوادی نیشش تا جایی که میشود باز است و خودش را تا توانسته چسبانده به خانم جوادی.

بعضی وقت ها که این چیزها ناخوداگاه از توی چشمم می آید توی دهنم، اوستا یا همان آقا حمید سعی میکند جلوی خنده اش را بگیرد، اخم کند و بگوید: ” سرت تو کار خودت باشه “. و بعد دوباره سرم را ببرم توی کار خودم. گم شوم توی بوی بخار یا به قول خودم بوی اطو. یا دستم را بگیرم از سر میله، از جایی که کاور لباس ها با چوب لباسیشان آویزان است و بکشم تا ته. با کاور لباس ها خش خش ایجاد کنم و شاید بروم بنشینم روی صندلی و زل بزنم به ماشین لباس شویی، دکمه ای را بزنم و شاید بعدش با چرخش لباس ها چشم هایم را بچرخانم. یا اصلا به ماشین لباس شویی نگاهی نیاندازم. خیره شوم به یک چیز دیگر. به یک دستگاه دیگر و بعد با ریتم چرخش و صدای ماشین لباس شویی، آهنگ برای خودم بسازم.

آقا حمید میگوید من زیادی حواسم پرت است. میگوید رویا بافی زیاد میکنم . میگوید اینجا جای این کار ها نیست. اگر وساطت عزیز خانم نبود، حتما تا حالا صد بار اخراجم کرده بود. آخر آقا حمید دوست قدیمی بابا جان بود.

هفته ی پیش نمیدانم چند شنبه شب بود که فیلم سینمایی شروع شد. بدیش این است که سانس ندارد. یعنی ممکن است هر وقت از روز شروع شود. زمانش هم مشخص نیست. بعضی وقت ها یک ربع. بعضی وقت های دیگر نیم ساعت و بعضی وقت ها هم اگر خانم جوادی توان داشته باشد یک ساعت.

آن شب فکر کنم حدود سه ربع طول کشید. ما قصه را از دقیقه ی فکر کنم بیستم دیدیم. تا قبلش فقط میتوانستیم صدای شکستنی ها و داد و هوار های خانم جوادی را بشنویم. از دقیقه بیستم خانم جوادی با دست و شاید هم با پا در اتاق خواب را کوبید و وارد شد. یک کم اینطرف و آنطرف اتاق گشت و بعد دوباره داد و هوار کرد. صدایشان خیلی واضح نبود اما حرکاتشان چرا. حتی اوستا هم چون نمیخواست فیلم را از دست بدهد، به من هم چیزی نگفت که ” فضولی نکن ” یا ” سرت به کار خودت باشه پسر”

فردای آن روز مثل همیشه راس ساعت هشت صبح بود که دولا شدم و یکی یکی سه تا قفل های مغازه را باز کردم و کرکره را دادم بالا. رفتم داخل و قبل از این که چراغ ها را روشن کنم، مثل هر روز صبح بوی بخار زد توی صورتم. از توی حفره های بینی ام رد شد و گرمایش رسید به فیها خالدون مغزم.

تپ تپ تپ دستگاه ها را روشن کردم تا به قول آقا حمید مدتی گرم کنند. بعد نشستم روی صندلی و به صدایی که قرار بود تا چند ساعت بعد از ماشین لباس شویی بیاید فکر کردم.

ساعت هشت و ربع بود که آقا حمید پژوی چهارصد و پنجش را پارک کرد جلوی مغازه و از ماشین پیاده شد. همزمان با پارک کردن آقا حمید بود که خانم جوادی با کپه لباس های روی دستش از خانه آمد بیرون. در خانه را زد به هم. با آقا حمید سلام و علیکی کرد و هر دو آمدند سمت مغازه.

آقای جوادی صبح زود رفته بود. همیشه صبح زود می رفت. از آنجایی که معلوم بود ، صبح ها هیچ وقت سوزوکی آقای جوادی جلوی در خانه شان دیده نمیشد. اما شب ها چرا. آقای جوادی همیشه سوزوکی اش را جلوی در خانه و خانم جوادی پرادویش را توی پارکینگ کنار استخر وسط حیاط که وقتی در پارکینگ باز میشود میبینمش، پارک میکرد.

خانم جوادی عینک گرد بزرگ آفتابیش را که از توی خانه زده بود به چشم هایش، گذاشت بالای سرش. آقا حمید در را باز کرد و اشاره کرد به خانم جوادی که بیاید تو. بعد هم خودش آمد. تا آن موقع یک دانه مشتری هم نداشتیم که آن وقت صبح آمده باشد. برای همین بود که یک کم هول شدم. ایستادم. به آقا حمید گفتم : “سلام اوستا”. آقا حمید سرش را تکان داد و زیر لب چیزی گفت مثل صبح بخیری که هیچ کدام از حرف هایش درست ادا نمیشد. بعد من رو کردم به خانم جوادی و گفتم : “سلام”

جواب نداد. فقط سرش را تکان داد مثل این که بخواهد بگوید “علیک”. بعد با دست راستش دستی کشید به شلوار گشاد سیاهی که زیر مانتوی طوسی اش پوشیده بود و بعدش لباس های روی دست چپش را انداخت روی پیشخان. گوشی اش زنگ خورد. از جیب مانتویش درش آورد. گوشی را یک جایی بین شانه ی سمت چپ و گوشش ول کرد و سرش را به همان سمت خم کرد. حالا دیگر دست هایش باز بود. پشت گوشی که گفت “سلام”، با دست های لختش که به خاطر این که آستین های مانتویش را داده بود بالا میتوانستم تا آرنج ببینمش، لباس ها را تقریبا پخش کرد. تنها چیزی که توی دست هایش بود حلقه ازدواج توی دست چپش بود. به کسی که پشت تلفن بود گفت :

– خوبی مامان؟… نه… چیزی نشده…وا…اینطوری نمیشه آخه…من باید سر از کار این مرتیکه در بیارم… دیروز اس ام اس اومده چهار ملیون و پونصد کم شده از حسابش… چه غلطی کرده باهاش؟… خب میاد دیگه برا منم… مشترکه حسابمون… نه آخه این فکر میکنه میتونه سر منو شیره بماله… ازش میپرسم چاخان میگه برا کارای شرکت میخواسته…

عصبانی شده بود. یکی از لباس ها را که فکر کنم پیرهن مردانه بود برداشت و کوبید روی لباس های دیگر. بعد گوشی بین شانه و گوشش را داد به دست سمت چپش. بعد آن یکی دستش را گذاشت روی آن نقطه های ریز پایین گوشی که صدا را میبرند آنطرف خط. به کت شلوار طوسی که حالا توی دستش بود اشاره کرد و آرام به آقا حمید گفت: ” این اطو”. احتمالا آنطرف خط مادرش داشت نصیحتش میکرد چون خانم جوادی سریع گفت : ” حالا زنگ میزنم بهت. فعلا” . بعد گوشی را قطع کرد. پوفی کرد و گوشی را انداخت توی جیب مانتویش. بعد به آقا حمید گفت : ” مادره دیگه” و چند لحظه صبر کرد. آقا حمید لبخند زورکی زد. دیگر سکوت خانم جوادی داشت طولانی میشد که به خودش آمد و نگاهی انداخت به لباس ها.بعد چند تا پیرهن مردانه و دامن کرپ زنانه را از کت و شلوار طوسی جدا کرد و گفت : ” این چندتا هم خشک شویی”

آقا حمید اطاعت کرد. سریع چشمی گفت و خودکار را از کنار میز برداشت. دسته ی فیش ها را از داخل کشوی زیر میز آورد بیرون. بعد هی یک نگاه می انداخت به لباس ها و یک نگاه به فیش. داشت نوع لباس ها را یادداشت میکرد و پایش هم یک امضا طوری میزد و مثل همیشه آخر از همه بالای قبض تاریخ زد و پایینش هم حتما نوشت : “خانم جوادی”

خانم جوادی رسید را سریع مثل فشنگ از دست آقا حمید قاپید. دست آقا حمید ماند توی هوا. خانم جوادی با عجله در شیشه ای مغازه را داد جلو، از عرض خیابان گذشت و پرید داخل خانه.

آقا حمید خرخری کرد و گفت: ” زنک خل و چل. چه گرگیه این. بدبخت مرده.” . من هم چون باز دوباره نمیدانستم با من است یا با خودش، حرفی نزدم.خندم هم نگرفته بود که بخواهم بخندم. فقط چشم هایم خیره مانده بود به پاشنه های خیلی بلند و باریک کفش های خانم جوادی که از وقتی رفته بود توی خانه ، تصویرش مثل یک سیاهی می آمد جلوی مردمک چشمم.

کت و شلوار طوسی را از روی پیشخان مغازه برداشتم و سرم را بردم بین کاور لباس ها و بین خش خششان گم شدم. چشم هایم را بسته بودم که آقا حمید داد زد : ” نکن بچه. چروک میشه لباسای مردم”. من هم از حالت رویا آمدم بیرون و کت و شلوار را برای این که یک جوری حرصم را خالی کنم به دور از چشم آقا حمید پرت کردم روی اطوپرسی که حالا تقریبا گرم شده بود. شلوار افتاد روی دسته ی دستگاه و کت هم آویزان شد به تخته اش. داشت می افتاد که دویدم سمتش و گرفتمش. چسباندمش به شکمم و بعد دیدم یک کاغذ از جیب داخلش آویزان است.

باید درش می آوردم . نمیشد که همینطوری اطویش کنم. اما نمیدانم چه چیزی قلقلکم داد که بازش کنم و تویش را بخوانم. حس ششم؟ فضولی؟ چی؟ نمیدانم.

از بین دستگاه ها و کاور لباس ها سرک کشیدم که مبادا آقا حمید ببینتم. بعد خودم را قایم کردم بین کاور لباس ها و تای کاغذ را باز کردم. یک کاغذ نبود. دو تا بود. یک کاغذ کوچک هم بود لای آن بزرگه.

جفتشان کاغذ خرید بود. خرید طلا. روی کاغذ بزرگتر با یک فنت درشت نوشته شده بود “خاتون” و بالایش عکس یک تکه الماس که گوشه اش را یک ستاره پوشانده بود. که یعنی مثلا الماس درخشان. زیرش روی گزینه ی خانم خط خورده بود و شده بود آقای جوادی. جلوی نوع جنس نوشته شده بود دستبند نمیدانم چی. مبلغش چهل ملیون ریال  و عیارش را هم یادم نمی آید. خیلی هم عدد هایش را بدخط و چسبیده به هم نوشته بود. تاریخ زده بود و بعدش هم امضا.

بعد به خودم گفتم آقا حمید راست می گوید . زنک دیوانه است. حتما آقای جوادی می خواهد غافلگیرش کند و از این چیزها. بعد کاغذ دوم را باز کردم. آن یکی هم کاغذ خرید طلا بود اما از جایی دیگر. طلافروشی اول را میشناختم. نزدیک خودمان بود . اما دومی را نه. این یکی هیچ عکس الماسی رویش نداشت ولی این هم مثل آن یکی رویش  با فونت درشت اسم طلافروشی را نوشته بود : “جواهری ساندرا”. دوباره روی گزینه ی خانم خط خورده بود و شده بود آقای جوادی. نوع جنس … انگشتر… با نگین… مبلغ پنج ملیون ریال…تاریخ…عیار…وزن…امضا…

آقا حمید صدایم زد. کاغذ را چپاندم توی جیبم و از لای خش خش کاور ها آمدم بیرون. آقا حمید گفت : ” پس تو کجایی؟ کار خانم صبوری و بیار”. و نگاهم افتاد به خانم صبوری که لب هایش از فرط اعتراض به من شده بودند مثل لب های قورباغه. داشت انگشت هایش را میزد روی پیشخان.

میله ی دراز کنار اطوپرس را برداشتم و کاورهای لباس ها را دانه دانه روی میله ی تکیگاهشان سراندم و کت دامن خانم صبوری را از لایش کشیدم بیرون. آرام گذاشتمش روی پیشخان و رفتم کنار.

تا غروب هی دور از چشم آقا حمید تای دو تا کاغذ توی جیبم را باز میکردم و میگذاشتمش کنار. باز میکردم، میخواندم و دوباره میگذاشتمش کنار. همان روز هم بود که آقا حمید خیلی بهم پیله می کرد. مدام میگفت چرا سرم توی کار خودم نیست و و مدام تهدید میکرد که دیگر فردا پس فردا است که اخراجم کند. من هم در جواب همه ی حرف هایش سرم را می انداختم پایین و میگفتم : “ببخشید اوستا”

آقای جوادی مرد محترمی بود. خیلی خیلی محترم. کدام مردی پیدا میشد که اینطوری برای زنش ولخرجی کند؟ اما چرا رفته بود آن سر شهر که یک انگشتر بگیرد؟ نمیدانم. اما هر چه بود آقای جوادی مرد محترمی بود. از صبح تا غروب کار میکرد برای یک لقمه نان حلال. حقش بود هر چه که دوست دارد برای زنش بخرد حالا از از هر طرف شهر. به من چه ربطی داشت؟

اما نمیدانم چرا با تمام این حرف ها، غروب که آقا حمید یک سر رفت دستشویی و نور چراغ های ماشین آقا جوادی افتاد توی مغازه، مثل چی هل شدم. از جایم پاشدم. بدون آن که سرک بکشم که آقا حمید آمده از دستشویی بیرون یا نه ، از مغازه زدم بیرون.آقای جوادی از ماشینش پیاده شد. از روی صندلی سمت راست جعبه ی شیرینی یا کیک و دسته ی گل های رز قرمزش را آورد بیرون و از توی داشبورد یک جعبه ی سرمه ای که دورش یک نوار طلایی پیچیده شده بود، کشید بیرون. حتما همان دستبند و انگشتری بود که خریده بود. حتما دو تاش را گذاشته بود توی یک جعبه.حتما سالگرد ازدواجی چیزی بود.

نمیدانم چی شد که مثل احمق ها از عرض خیابان گذشتم. سرم را انداختم پایین و رفتم طرفش و گفتم : “سلام”. با تعجب نگاهم کرد. گفتم : “من…” و اشاره کردم به مغازه. فهمید که از آنجا می آیم. من را می شناخت. سلام کرد. سر تکان داد که خب یعنی بگو. دو تا فاکتور طلا را از توی جیبم کشیدم بیرون. گذاشتم روی جعبه ی سرمه ای کنار دسته گل های رز روی جعبه کیکی که دستش بود. بعد ایستادم نگاهش کردم. گفت : ” این چیه؟” منتظر جوابم نماند. رفت بالای جوب ایستاد. کیک و بند و بساطش را گذاشت روی سقف ماشین شاستی بلندش و تای دو تا کاغذ را باز کرد. سریع گفتم : ” توی جیب کتتون بود.”. آقای جوادی انگار یکهو یخ زد. یک نگاه به مغازه انداخت و یک نگاه به من.نگاه هایمان گره خورد توی همدیگر. سرد داشت نگاهم میکرد. شاید میخواست بگوید کره خر این دست تو چی کار میکنه؟ . شاید میخواست تف بیندازد توی صورتم یا یک کشیده بخواباند توی گوشم. نمیدانم یک چیزی شبیه این ها. من گره نگاهمان را باز کردم. دویدم سمت مغازه. از در شیشه ای گذشتم و خودم را قایم کردم بین خش خش کاور لباس ها.

از آن روز به بعد خانم و آقای جوادی خیلی کم با هم دعوا میکنند. یعنی اگر هم دعوا کنند، من و آقا حمید نمیتوانیم ببینیم. فیلم سینمایی مدت هاست همینطور بی هوا و بدون سانس مشخص پخش نمیشود. چون آقای جوادی به قول آقا حمید با غیرت شده و پرده ی کلفت قرمزی زده به پنجره ی اتاق خوابشان. خودم دیدمش وقتی داشت پرده ی قرمز وصل شده به گیره های کوچک را آویزان چوب پرده میکرد. دوباره از آنطرف پنجره نگاهش گره خورد در نگاهم. این بار من گره را باز نکردم. خودش پرده را کشید و باز شد.

همه چیز هنوز هم مثل قبل است. اینجا هنوز هم بوی بخار و اطو میدهد. گاهی باد میخورد به کاور ها و خش خش میکنند. گاهی صدای ماشین لباس شویی می آید و گاهی صدای پوف بخار اطو پرس. گاهی صدای غرغرهای آقا حمید و گاهی صدای کوبیده شدن خودکار و دسته های فیش به پیشخان.

خانم جوادی هنوز هم لباس هایش را می آورد اینجا. گاهی برای اطو، گاهی برای خشک شویی و گاهی هم شاید لکه بری. هنوز هم آستین های مانتو هایش را میدهد بالا و تنها تفاوتی که کرده این است که دست هایش دیگر لخت نیست. به جز حلقه ی ازدواج دست چپش، دستبندی میبنند به دست راستش که همیشه روی صافی دست بی مویش وقتی دارد لباس ها را روی پیشخان پخش می کند، سر میخورد.

دستبند زیبایش همیشه در دستش برق میزند. اما هر دفعه که می آید اینجا،  من هر چه سعی میکنم نمیتوانم آن انگشتر را توی انگشت هایش پیدا کنم. انگشتری با آن مشخصات که توی کاغذ خریدش توی جیب داخل کت آقای جوادی پیدا کردم. با آن مشخصات و با آن نگین. خود خانم جوادی هم دیگر شاید پیگیر آن پانصد هزار تومن اضافی که از حساب مشترکشان خارج شده بود، نشد. شاید اصلا سراغ فاکتور دستبندش را نگرفته چون شاید میداند که قصد فروشش ممکن نیست برای یک لحظه هم در آینده بیاید توی سرش. یا شاید مثل خیلی از زن های بی سلیقه ی این شهر گمش کرده. آقای جوادی مرد محترمی است. شاید آن انگشتر را نگه داشته برای سالگرد ازدواج بعدیشان. نمیدانم. اصلا به من چه؟ آقا حمید راست میگوید. باید سرم تو کار خودم باشم.

یکی از همون شب ها  (مریم محمدی)

یکی از همون شب ها (مریم محمدی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

یکی از همون شب ها

نویسنده: مریم محمدی

———————————

باید یکی از شب های تیرماه بوده باشه .شب هایی که خورشید تو روزش چنان همه چیزرو پخته که داغیش با باد می نشسته روی تمام بدن . باد نمکی . بدن های همیشه شور و چسبناک .

کوچه ما تو یه محله  خلوت و اعیونی بوده ، نزدیک محل کار بابا . همه دستشون به دهنشون می رسیده . طلا خانوم هم که خونش قدیمی و کلنگی بوده و وسط دو اتاق درندشتشو با پرده از هم سوا می کرده و پنج و شش تا بچه قد و نیم قد داشته ، یکی و دو جای دیگه شهر خونه داشته ولی این خونه رو چون تو زد و بندای بعد از انقلاب صاحب شده بود نمی خواسته از دستش بده .

روزای جمعه کوچه پر از ماشین میشده .مرد های کراوات زده .پیرزن هایی که با دامن کوتاه جوراب رنگ پا می پوشیدن و دختراشون موقع پیاده شدن از ماشین ها ، روسری هاشون می افتاده روی شونه و موهای همیشه رنگ شده و سشوار کشیده شون چشم های پدرمو  پشت پنجره خیره می کرده .

خونه مامان و بابا  یه اتاق با توالت بوده تو طبقه سوم .تراسشو با ایرانیت پوشنده بودن و شده بوده اشپزخونه .

صاحب خونه مامانینا جوری گفته بوده که :

-” این خونه محل خلوت منه قربونتون بشم .شما با این قیمت تو این محل هم چین سوئیتی پیدا نمی کنین فداتون بشم !”

که مامان هیچی نگفته حتی تو صورتشم اخمی هم نبوده  و بابا از خدا خواسته که پول بیشتر نده ، مثل دلقکا لبخندی زده که تمام ردیف دندوناش پیدا شده و گفته :

-” شما لطف می کنید ! ”

و مامانینا فرداش اسباب کشیدن به جایی که تو تابستون  خر تب می کنه سگ سینه پهلو که یه کولر فکستنی داشته که با افتابه باید ابش می کردن و زمستونا با چراغ نفتی گرم میشده .البته دیگه روش غذا نمی پختن که پدرم معتقد بوده مادرم باید خیلی شکرگزاری می کرده که روی اجاق گاز تو اشپزخونش اشپزی می کرده .

خونه بی حموم مصیبتی بوده حتما .مامان از همون موقع شلخته شده . موهای همیشه ژولیده .زیر بغل نزده . بوی عرق .

بوی سیب زمینی . پدرم هنوز رژیم  همه چی ابپزشو شروع نکرده بوده . مادرم سیب زمینی سرخ می کرده . آشپزخونه ایرانیتی کوره ای شده بوده واسه خودش . می تونسته بادمجونم  سرخ کنه .اما نه ، از اون شبایی بوده که سیب زمینی برشته می کرده و بوی روغن روی همه چیز اتاق که مادرمم جز وسایلش بوده ، نشسته بوده .

کباب تابه ای اماده شده و زیرش خاموش شده بوده . ولی ته گرفته بود  .الانم بیشتر  روزا کباب تابه ای می خوریم ولی با سیب زمینی اپز . پس اون شب  هم می تونسته استثناء نباشه .که قدم زنان رفته باشن خیابون ولی عصر . تو آجیل فروشی ، پدرم به سبد تخمه و پسته ناخونک زده باشه .مادرم جلوی کفش فروشی های ردیف به ردیف ایستاده باشه . پدرم صداش کرده باشه :

-” بیا!کفش تازه خریدی ! ”

مادرم گفته باشه :

-” یه سال پیش اینو خریدم ”

و پدرم همون جا پاشو اورده باشه بالا که :

-” ببین ما ل خودمو دادم سه بار  دورشو دوختن !”

و مادرمم نگفته که :

-” تو زرنگی ، پول داری رو پول می ذاری ! ”

-” همش خمیره اون ، چیه می خوای بخوری ؟!”

مامان حتما هوس پیراشکی کرده . بابا هم راهشو کشیده رفته .مامان پول خوردای کیفشو جمع و جور کرده، یه کرم دارشو گرفته .

بعدم یه ساندویچ خریدن و دوتایی نصف کردن و خندان از این خوش های مسخره برگشتن خونه .نه ، من مربوط به هم چین شبایی نیستم .

پدرم حتما کلی غر زده . خطابه خونده که :

-” تو چرا نمی فهمی ؟! غذا که ته بگیره ، مضره . آشغاله .دیگه به درد نمی خوره .چرا تو کلت نمیره ؟! تو مگه کار دیگه ای غیر از یه غذا پختن  داری که غذا ی سوخته بذاری جلوی ادم ؟! هان ؟! با تو حرف می زنم ! جواب بده ! ”

و مادرم که حتما از ترس لباش خشک شده و زورش نمی رسیده بگه که

-” حالا که چیزی نشده ! ”

بجاش گفته :

-” یه لحظه حواسم پرت شد”

و پدرم نذاشته که حرفش تموم شه و ماهی تابه رو پرت کرده و داد زده که :

-“اون تفاله رو خودت  بخور ! ”

و مادرم بیشتر از اینکه ناراحت خودش باشه ، حتما نگران این بوده که الان همسا یه ها صدای بابامو شنیدن . بعد بابام فقط سیب زمینی خورده .بعد ،کمی تلویزیون سیاه و سفیدشون نگاه کردن .

بعد وقتی مامان که عادت داره غذا حتما خنک بشه  بعد بذاردش تو یخچال و تو آشپزخونه بوده ، بابام صداش کرده که:

-” بقیه کاراتو بذار واسه صبح !”

بعد مثل همیشه کولر خاموش کرده .چون استخوناشو خشک می کرده .مامان پر از بوی روغن و عرق . خونه داغ . مامان همیشه رنگ بنفشو دوست داشته و داره . هر بنفشی . فقط احیانا وقت کرده از رژ لب پوست پیازیش یه لایه روی لب پائینیش بکشه و من درست شدم . آره احیانا من تو یه هم چین شبای داغی درست شدم .

 

آغوش مرگ (محمدرضا طهرانی)

آغوش مرگ (اقتباسی از داستان کوتاه …)

نویسنده: محمدرضا طهرانی صادق

———————————–

یک/

برای منی که تا به حال دست به قلم نبردم، نوشتن نامه همچون زندگی ام سخت است. اما رزای عزیزم، عشق تو در اینجا با من کاری کرد که فهمیدم چقدر زندگی در عین سختی، میتواند شیرین باشد. اما چرا اینقدر دیر، آن هم اینجا. گوشه این آسایشگاه که من منتظر مردن هستم. تو هم اینجا منتظر مرگ هستی. دیر یا زود به سراغمان می آیند و به زندگیمان پایان میدهند. خودمان اینگونه انتخاب کردیم.. قبل از آنکه تو را ببینم، هر روز و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم. حتی چندباری هم دست به خودکشی زدم. اما ترسیدم. از خدا، از عیسی، از تورات. آمدم اینجا که کاری که جرات انجامش را ندارم، برایم تمام کنند. تو هم حتما نمیتوانستی کار را خودت تمام کنی و به اینجا آمدی.  ولی تو را که دیدم، دلم خواست زندگی کنم. اما اینبار با تو. چقدر پریشان میگویم. حتما تو را هم گیج کردم.

دوستار تو، پیتر.

دو/

پیتر عزیزم. وقتی نامه ات از زیر درب اتاق به داخل آمد، اولش ترسیدم که شاید زمان مرگم فرا رسیده باشد. اما وقتی نامه را باز کردم و خواندم، بعد از مدت ها گریه کردم. هنوز هم نمیتوانم اشکم را نگه دارم و همچنان گریه میکنم. مرسی عزیزم. مدت ها بود دلم گریه میخواست تا کمی سبک تر شوم.

رزا.

سه/

رزا جان، نمیدانم قوانین اینجا چه گونه است. روزی که پای قرارداد مرگم را امضا میکردم، به آقای اندرسون التماس کردم که هرچه زودتر کارم را تمام کنند، حتی از او خواستم که جوری مرا راحت کنند که قهر خدا شامل حالم نشود. او هم به من اطمینان داد. تمام ثروتم را هم به آسایشگاهش بخشیدم. اما آقای اندرسون گفت مدتی را اینجا بمانم تا روزی کارم را طوری تمام کنند که حتی خدا هم در کارشان بماند. اکنون یک ماه است که اینجایم. شاید آقای اندرسون هم به بن بست رسیده است. هرچند که دیگر مهم نیست. چون من دیگر پشیمان شده ام و میخواهم زندگی کنم

عاشق تو پیتر.

چهار/

پیتر، عزیزم، امشب به اتاق من می آیی تا من در آغوش تو بخوابم؟

معشوقه ات رزا

پنج/

محبوبم، این دعوت تو به من زندگی دوباره داد. بگذار برای آقای اندرسون نامه ای بنویسم و به او بگویم که ما پشیمان شدیم و میخواهیم زندگی کنیم. من هنوز اندکی از اموالم را برای روز مبادا نگه داشته ام. با آن میتوانیم دور دنیا را با هم بگردیم. بهتر است تو هم برای ایشان نامه ای بنویسی.

دوستار تو، پیتر.

شش/

پیتر جان، من هم برای آقای اندرسون مینویسم که زندگی را در تو یافتم و میخواهم باقی عمرم را با تو بگذرانم. حتما قبول خواهد کرد. تو را کنار صندوق نامه های آقای اندرسون خواهم دید و بعد از آنکه نامه هایمان را به صندوقش انداختیم، با هم به اتاق میرویم و فردا هم از اینجا بیرون میرویم و با هم دنیا را میگردیم. فقط به من قول بده که اول مرا به آفریقا ببری. من همیشه آرزو داشتم آفریقا را ببینم.

دوستت دارم. رزا.

هفت/

آقای اندرسون عزیز سلام.

من از مردن پشیمان شدم. همچنان بر سر قولم مبنی بر بخشیدن اموالم به آسایشگاه شما هستم. ای کاش ثروت بیشتری داشتم تا به شما ببخشم. چون من در آسایشگاه شما زندگی را یافتم.

سپاسگزار.

پیتر.

هشت/

آقای اندرسون.

ماموریت من به اتمام رسید. آقای پیتر امشب با قلبی آکنده از عشق به آغوش مرگ خواهد رفت. دیگر لازم نیست نگران عذاب وجدان ایشان برای مرگ خودخواسته اش باشید. فردا قبل از طلوع آفتاب میتوانید جنازه ایشان را در اتاق من بیابید.

با سپاس.

رزا.

اوکتای  (فرشید ذوالفقاری فرد)

اوکتای (فرشید ذوالفقاری فرد)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

اوکتای

نویسنده: فرشید ذوالفقاری فرد
.
اوکتای رو که کشت، آشپزخونه مثل ماتم خونه شد. اوکتای بهترین آشپز شهر بود. برای همین سلطان رستورانش رو بست و او و تیمش رو آورد به آشپزخونه ی قصر. اوکتای استاد مسلم سوپ شیر و خامه بود. چهار روز پیش سلطان، پسر اوکتای رو برای اینکه فلفل سوپ زیاد شده بود کشت و فرداش به خاطر نمک زیاد سوپ، دختر اون رو و باز فرداش به خاطر نمک بیشتر، زن اون رو کشت و دیروز به همین دلیل خود اون رو.

حجم گریه ی اوکتای توی این چند روز فرقی نکرده بود ولی انگار نمک چشماش با مصیبت هاش بیشتر می شد. می گن تیموجین تو بچگیش یه کاسه خون آهو خورد و بعد از اون تبدیل شد به چنگیز خان.  تو این چند سالی که چنگیز خان سلطان شد، انقدر کشته بود که خبر کشته شدن ها برای همه ی ما به جز اوکتای عادی شده بود. از امروز من سر آشپز قصر شده بودم و نمی تونستم این استرس رو تحمل کنم. مطمئناً اولین اشتباه برای من که زن و بچه نداشتم، آخرین اشتباهم بود. از خبر مرگ خودم خیلی می ترسیدم و هیچ وقت نمی تونستم به این یکی عادت کنم. به بچه های آشپزخونه گفتم: “فردا نوبت منه و بعدش هم شما ها و هیچ راه فراری نیست، مگر اینکه کاری کنیم”. نقشه ام رو به اون ها گفتم و همه بدون ترس قبول کردن. کاسه ی فیروزه ای اوکتای رو آوردم و توی اون شربت گلاب درست کردم. اون کاسه یادگار مادر اوکتای بود و براش خیلی عزیز بود. گذاشتمش روی میز. رفتم سراغ چنگیز، بین صد ها نگهبان با نوه اش، هولائو، داشت بازی می کرد. گفتم: ” سوالی دارم سلطان”. از بازی دست کشید و نگاهم کرد. با ترس گفتم: ” آیا به جز شما سلطان دیگری در این سرزمین هست؟” با نگاهی تندتر گفت: ” سر بریده اش شاید باشد”. گفتم: ” توی کاسه شربت گلابی که در آشپزخانه هست، کسی هست که می گوید سلطان این سرزمین است و اسمش چنگیز است و از تبار مغول هاست.. “. چنگیز شمشیر کشید و با تمام سپاه به سمت آشپزخانه آمد. فریاد کشید: “کجاست این شیاد..” گفتم: “آنجاست”. به کنار میز رفت و در کاسه نگاه کرد. فریاد زد: ” تو کیستی پدر سگ؟” جواب نداد. گفتم: ” سلطان اون با جواب ندادنش داره شما رو مسخره میکنه داخل شوید و سر این شیاد را جدا کنید.. “. چنگیز نگاه سردی به من کرد و آهسته وارد کاسه شد. پایش کمی لغزید و به وسط کاسه کشیده شد. عمق آن بیشتر از آن بود که به نظر می رسید. من همه را به شکستن سکوت دعوت کردم که سلطان رو حمایت روحی کنید. همه آشپزخانه را صدای سپاهیان و کارکنان گرفته بود. چنگیز تقلا می کرد و فریاد میزد که نجاتش دهند. همه گرم سر و صدا بودن و فقط من می شنیدم.. کم کم توی کاسه آرام گرفت. خون در کاسه شروع به بالا آمدن کرد.. خون های رنگ وارنگ تمام کاسه را گرفت. گوشه ی کاسه خون اوکتای را هم دیدم.. فریاد زدم که سلطان شیاد را هلاک کرد.. همه شادی کردند.. سپاهیان از مردن شیاد و ما از کشتن سلطان.

گرم شادی بودیم که دیدم هولائو کاسه را برداشت و کمی از آن سر کشید. به خودم گفتم کسی که در بچگی خون چنگیز را بخورد چه خواهد شد.. هولاکوخان کاسه را پایین گذاشت، من رو به چند نگهبان نشان داد و گفت: ” این شربت انار نمکش کم بود..”.

امروز  (هامون حجار)

امروز (هامون حجار)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

امروز

نویسنده : هامون حجار

الف، ب، پ، ت، ث/ اَلِف، بِیت، گیمِل، دالِت، هِ/ ج، چ، ح، خ، د، ذ، ر، ز، ژ/ واو، زَین، خِت، تِت، یُد/ س، ش، ص، ض، طف ع، غ/ کاف، لَمِد، مِم، نون/ ف، ق، ک، گ، ل، م، ن/ سَمِخ، عَین، پِه، زادی، کُف/ و، ه، ی/ رِش، شین، تاو

منگم، گیج، سردرگم. نمیدانم باید با کدام الفبا با خودم حرف بزنم. پشت پلک هایم سنگین است. کمرم عرق کرده. احساس میکنم از یک جایی که نمیدانم کجاست، آویزانم. همه چیز گنگ است. دیروز نود و یکمین روز بود اما امروز انگار نود و دومین روز نیست. ریش هایم می خارد. نمیدانم چند شنبه است. نمیدانم ساعت چند است. نمیدانم کجای هفته گیر افتاده ام.

انگار همین دیروز بود که جلوی ورودی باغ خانه هنرمندان دیدمت. نگران ایستاده بودی و شاید خجالت میکشیدی که بروی سمت اتاقک کوچک نگهبانی و سوالت را بپرسی. سرت را این طرف و آن طرف میچرخاندی و کاغذ مچاله ی توی دستت را مدام باز و بسته می کردی و بعد به ساعتت نگاهی می انداختی. چند قدم برمی داشتی جلو و بعد دوباره می رفتی عقب.

چند دقیقه ای می شد که نشسته روی لبه ی حوض بدون آب آنجا داشتم از پشتت نگاهت می کردم. از جایم بلند شدم. شلوار خاکی ام را تکاندم و آمدم طرفت و گفتم: « میتونم کمکتون کنم؟»

ترسیدی. با این که لحنم عادی بود. دستت را گذاشتی روی سینه ات و برگشتی طرفم. بعد از خوشحالی این که جن نیستم، بهم خندیدی. بهار آن روز خودش را نمی شناخت. با یک لباس نه چندان گرم آمده بودی و از شانست آن روز هوا بعد از چند روز گرم بودن شده بود سرد سرد. انگار آن روز اولین فصل سال می خواست لج کند. نه با تو . نه با من. با خودش. مثل این که بخواهد بگوید لعنت به همه چیز. انگار بهار آن روز خوابیده بود و جایش را داده بود به زمستان سوزان بدون برف.

لباسم گرم بود. سردی هوا را از خوردن دندان هایت به هم فهمیدم. روسری کج شده روی سرت را صاف کردی  و گفتی:« سالن ناظرزاده کرمانی میدونین کجاست؟» و برگه ی توی دستت را نشانم دادی.

لبخند زدم و بدون این که به برگه ات نگاهی بیندازم گفتم: «برای تئاتر اومدین؟» و تو گفتی «بله»

« تشریف بیارین من راهنماییتون میکنم. نیم ساعت مونده تا شروع بشه. من خودم هم برای همین نمایش اومدم»

بعد تو ذوق کردی. دستی به بینی ات که از سرما سرخ شده بود ، کشیدی و انگار که توی دلت گفتی «آخیش، پس گم نشدم» . این را از تاپ تاپ قلبت که انگار شده بود دو دو زدن چشم هایت فهمیدم. دستم را به طرف چپ دراز کردم و گفتم :« از این طرف» و راه افتادم.

یک قدم برداشتم و یک دفعه یکی از این چندش های پلنگ مانند آنجا از لای سبزه ها پرید جلوی پایم. همان یک قدم برداشته ام را کمی بلندتر سمت عقب برداشتم. سمت تو که داشتی پشت سرم می آمدی. بعد یک صدای خفه ای از ته گلویم درآمد و حس کردم موهای بدنم سیخ شده.

تو خندیدی. ریز و نخودی و به گربه ای که از جلوی پایم رد شد و پرید سمت سبزه های آنطرف نگاهی انداختی. گفتی : «می ترسین از گربه؟» و توی همان چند دقیقه ی اول من پیش تو لو رفتم. فکر کردم حتما داری پیش خودت می گویی «خجالت نمیکشه خرس گنده با این ریش و پشمش.»

می خواستم بگویم نه چون یکهو پرید جلویم هول شدم اما به تو گفتم«آره می ترسم» . تو هم چهره ات را بی تفاوت نشان دادی و گفتی : «ایراد نداره. خیلی ها اینطورین.» بعد گذشتیم. با نفس عمیق سعی کردم سرخی صورتم را پنهان کنم اما انگار نمیشد. راه افتادیم سمت سالن تئاتر. آن موقع شب آنجا شلوغ بود و پر از سر و صدا اما من خیلی خوب می توانستم صدای تمام قدم هایت را بشنوم. صدایی که اینطور شروع شد :« تَق، تَق، تَتَق، تَق»

به تماشاخانه که رسیدیم و از پله ها که رفتیم بالا، من در شیشه ای را هل دادم و به تو اشاره کردم که بروی داخل. تو هم انگار از روی عمد با یک حس پیروزی خاص با کفش های پاشنه بلندت جوری به آنجا قدم گذاشتی و وارد شدی که صدایشان بلند شود و حتما هم در دلت گفتی :« بالاخره رسیدم»

در سالن سمت راست که باز شد، تو را که ساکت ایستاده بودی کنارم و سرت پایین بود، صدا کردم و گفتم :«بریم» و برگه ی توی دستت را ازت گرفتم : «ردیف شش، صندلی ده». بعد حس کردم که تا بنا گوشم سرخ شد. برای خنده دهانم را ناخودآگاه بیش از حد معمول باز کردم و آن دندان خرابه ته دهانم را نشانت دادم و گفتم :«منم ردیف ششم، صندلی یازده».

آن شب شب سرد شدن و سرخ شدن بود. خدا می خواست من و تو را چند دقیقه یک بار روبروی هم سرخ کند تا بلکه یک چیزی را بهمان بفهماند. آن شب خدا برایم خیلی خدا بود.

از نمایش مزخرف آن شب نمی توانم بگذرم. وقتی یاد صحنه های تاریکی می افتم و ریتم صدای نفس های تند و پشت سر هم تو که کنارم بودی  می افتد توی مغزم، از خود بی خود می شوم.

نمایش که تمام شد و از سالن که آمدیم بیرون، بهت گفتم :«می تونم برسونمتون؟» . درست توی آن تاریکی نمی توانستم صورتت را ببینم اما شک ندارم که حتما دوباره سرخ شدی. بدون مکث و تند گفتی :« نه ممنونم. وسیله هست»

گفتم :« شب خوبی بود»

«بله بله خیلی خوب بود.»

پرو بازی ام اود کرده بود. گفتم :« می تونم بیشتر باهاتون آشنا بشم؟»

و خندیدی و دندان هایت، چراغ شدند برایم توی آن تاریکی و ظلمات ایرانشهر.

آن شب بعد از این که به شماره ات توی گوشی ام خیره شدم و لب هایم را گذاشتم روی صفحه ی گوشی، تَنَخ را باز کردم. یکم از تورات خواندم و یکم هم از نوییم. بعد سرم را گذاشتم روی بالش و فکر کنم دو سه ثانیه گذشت که خوابم برد.

هنوز هم منگ، گیج، سردرگم . دیروز نود و یکین روز بود. نمی دانم چرا امروز، نود و دومین روز نیست. انگار اولین روز است. نمی فهمم یعنی چه. دیشب هم مثل تمام این شب ها خوابیدم اما امروز صبح مثل هیچ کدام از صبح های این نود و یک روز بلند نشدم. منگم، گیج، سردرگم.

از آن روز به بعد تو شدی تکه ای از من. یک تکه ای که می شد گفت نزدیک های قلبم بود و شاید هم خود قلبم. من بعد از آن روز نمی توانستم دیگر بهت فکر نکنم. مدام با صدایت، ریتم تند نفس هایت و آهنگ خنده هایت برای خودم آواز می ساختم و برای خودم می خواندم. و هر لحظه یک نفر انگار زیر گوشم زمزمه می کرد که تو باید باشی.

همه جای ایرانشهر و فردوسی رو به پایین را آباد کردیم. از سالن های تئاترش بگیر تا کافه های رنگارنگش. نمونه اش هم همین کافه لمیز توی چها راه ولیعصر. آن بهار، صبح ها کارمان شده بود نشستن روی صندلی های چوبی طبقه بالایش. این که برویم به منوی بستنی هایش نگاهی بیندازیم و چای سفارش دهیم. بعد برویم طبقه ی بالا. جایی که هیچ کس آن موقع صبح هیچ کس نبود و توی آن سرمای بهاری، باد گرم اسپیلت می خورد توی صورت هایمان. من می رفتم از جعبه ی کنار پله ها یکی دو تا قند برمی داشتم و می نشستم پشت میز. قندها را روی میز می سراندم سمت تو و تو می سراندی سمت من و می گفتی :«بدون قند می خورم، تلخ» و من قند ها را برمی گرداندم سر جایشان. من هم توی آن بهار قند را گذاشتم کنار و شدم مثل تو. آن روز ها من قُلپ قُلپ چایی های تلخ را با شیرینی حرف های تو از گلویم می دادم پایین.

توی همان طبقه ی بالای خلوت کافه لمیز بود که من برای بار اول گونه ات را بوسیدم ، رسیدم به گردنت و دوباره آمدم بالاتر و زیر گوشت گفتم :« آنی اُهِو اُتاه» . تو خندیدی یکجوری که انگار قلقلکت آمده باشد و گفتی :« به عبری گفتی؟»

گفتم :«آره»

«یعنی چی؟»

«یعنی دوست دارم»

بعد تو متداول ترین سوالی را که هر کس که می خواهد یک زبان جدید یاد بگیرد پرسیدی :« سلام به عبری چی میشه؟»

گفتم :«شالُم». و باز تو خندیدی.

دیروز نود و یکمین روز بود. اما امروز انگار نود و دومین روز نیست. امروز انگار اولین روز است. عجیب است. انگار دارم خواب می بینم. حالم یک جورایی خیلی خوب است.

نود و یک روز پیش بود که باهم قرار گذاشتیم که مثل عادت همیشه، صبح برویم کافه لمیز. رفتیم و من چای سفارش دادم و تو هیچی. طبقه بالا، نشستیم روبروی هم روی صندلی های چوبی و سفت. رنگت پریده بود. پرسیدم :« چی شده؟» . نگاهم نکردی. دست هایت به هم قفل بود و داشتی به چرخش سریع انگشت های شستت دور هم، نگاه می کردی. پیشانی ات می لرزید و همینطور چانه ات. گفتی :« نمی تونیم دیگه»

هول شدم. چایی انگار توی دهانم یخ بست. گفتم :«یعنی چی؟» . بعد تو شروع کردی حرف زدن. گفتی به خاطر سیلی محکمی که دیروز از پدرت خوردی می خواهی همه چیز را تمام کنی. گفتی که درباره رابطه مان با پدر منطقی و متمدنت حرف زدی و گفته که نمی شود. یهودی و مسلمون آبشان توی یک جوب نمیرود. مگر این که… و سکوت کردی. نمی دانستم برای چه یکهو آمدی  داری این حرف ها را به من می زنی. مگر این که… مگر این که… مگر این که…

همان لحظه بود که من دیدم خیلی دوستت دارم اما دلم نمی خواهد عبری را فراموش کنم. می خواستم بگویم :« آخه نامرد سه ماه؟ فروردین، اردیبهشت، خرداد همین؟»

با تمام حس محکمی که دلم میخواست داشته باشم، می خواستم بهت ثابت کنم که می شود. چرا نمی شود؟ مگر می شود همه چیز اینطور راحت تمام شود؟ دلم می خواست تو برایم از مسجد بگویی و من از کنیسه ی یوسف آبادمان. تو از قرآن بگویی و من از تورات و تَنَخ. دلم می خواست از شَه مادرانمان برایت بگویم. از سارا و ربکا و ریه و راحیل و اعتراف کنم به این که از همان اول عاشقت شدم چون مثل تصویری بودی که از ربکا توی ذهنم ساخته بودم. اما زبانم قفل شده بود و انگار زبان تو هم. فقط زل زده بودیم به همدیگر. تا این که بالاخره من زبانم باز شد و گفتم :«نه» . تو چشم هایت خیس شد و بدون معطلی از جایت بلند شدی. میز کمی تکان خورد و کمی از چای داغ ریخت روی پایم. کافه را ترک کردی و من انگار یکهو یخ بستم.

از آن روز تا الان نود و یک روز می گذرد. از روز رفتنت. تقریبا سه ماه. تو بهترین فصلم را از من گرفتی. تمام سه ماهی که عاشقشان بودم. تیر و مرداد و شهریور. توی این سه ماه، باد گرم می خورد توی صورتم اما من مثل تابستان های قبلی ازش لذت نمی بردم. توی این نود و یک روز ریش های صورتم بی معنا شده بودند انگار. مثل این که نبودند که صدایم کنند و بگویند :«پاشو مرد» . تو این سه ماه من نه لای تورات را باز کردم و نه حتی لای نوییم. شب ها دعا هم نخواندم.

الان منگ نیستم. فکر می کنم که از گیجی درآمده ام. دیروز نود و یکمین روز بود اما امروز نود و دومین روز نیست. امروز اولین روز است. توی این تابستان من باید همه چیز را فراموش می کردم. صدای کفش هایت، خنده هایت ، نفس هایت و ابروهای همیشه تا به تایت. باید فراموش می کردم که صبح یک سه شنبه ی آفتابی، ما یواشکی پشت ساختمان اصلی تماشاخانه ایرانشهر، ولو شده روی سبزه ها و لای بوته ها همدیگر را برای اولین بار بوسیدیم. باید یادم می رفت لحظه های تاریکی صحنه های تیاتر را که انگشت هایم را حلقه می کردم دور انگشت سبابه ات و فشار می دادم که یعنی «اینجام نترس»

امروز به طور عجیبی خوبم. دلم تنگ شده برای کارهای نکرده توی این نود و یک روز. دلم می خواهد این تابستان لعنتی که دارد تمام می شود را بگذارم کنار. نمی خواهم پاییز را مثل این سه ماه ، با این حال خراب شروع کنم. پاییز به اندازه ی کافی با آن باران هایش غم دارد. نمی خواهم بدترش کنم. دلم می خواهد سکوت کنم و گذشته را بگذارم کنار. احساس می کنم گاهی اوقات زندگی یعنی همین. همین خاموش بودن و گذشتن. مثل یک سکوت طولانی توی یک تاکسی خطی و شاید هم دربست. که خطاب به راننده یعنی برو. مستقیم. تا ته. نه چپ، نه راست، نه دنده عقب.

دلم می خواهد بروم لای تورات را مثل حافظ باز کنم و حتی شده یک خط از رویش بخوانم. یا مثلا بروم این ریش های لعنتی را بزنم. یک لباس درست و حسابی بپوشم و به بهانه ی یک نمایش مزخرف بروم خانه هنرمندان. قبلش بنشینم لب حوض و بدون ترس دستی بکشم به سر و گوش پر موی این گربه های چندش پلنگ طور آنجا و بهشان بگویم :« نمی ترسم دیگه ازتون» . یا این که بروم کافه لمیز. قبلش یک یک جایی برای خودم طبقه ی پایین، بین مشتری های رنگارنگ رزرو کنم و بروم به منوی بستنی هایش نگاهی بیندازم و چای سفارش دهم. یک چای لیوانی بزرگ داغ داغ؛ البته با دو سه تا قند.

الهۀ بی‌ناز (نرگس نراقی)

الهۀ بی‌ناز (نرگس نراقی)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

الهۀ بی‌ناز                                         

نرگس نراقی

باران که می‌گیرد، آب‌های زیرزمینی راه می‌افتند دنبال مورچه‌ها. مورچه‌هایی که خوش و خرم در یک خط منظم رژه می‌روند تا برنج‌های روی کولشان را انبار کنند و یک سرودی هم احتمالاً دسته‌جمعی می‌خوانند. حالا اما باران نمی‌بارد. زمستان تهران کسل و بی‌غیرت است و انگار که امسال هم خبری از آب زیرزمینی نیست؛ یکی به نفع مورچه‌ها…

در همین حین که زیرِ زمین در آرامش است و زندگیِ روزمرۀ مورچه‌ها جاری‌ست، در روی زمین الهه‌ای گام برمی‌دارد که خشمگین است و از خشم می‌لرزد و لب‌هایش را می‌گزد. درحالی‌که کوله پشتی‌اش را _که پر از گوشواره‌های برنجی‌ست_ از دوش راست به دوش چپ پاس می‌دهد، وارد کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو می‌شود و با مرورِ هزار بارۀ یک فانتزی، خشمش را رام می‌کند؛ فانتزی که در آن یک روز همۀ مسئول‌های خرید همۀ فروشگاه‌های لوازم تزئینی را که او را تحقیر کرده‌اند با یک مسلسل قتل عام می‌کند. کاش حداقل حسرتِ فریاد کشیدن بر سرِ این آدم‌های شکم‌سیر سرِ دلش نمی‌ماند!

او حسرت‌های بی‌شمار دیگری هم دارد. مثلاً چکمه‌هایی را که پارسال شب عید به نصف قیمت خریده؛ اما حالا که زمستان، بی‌باران است، حسرت پوشیدن‌شان به دلش مانده‌است. مورچه‌ها با بار برنج و سرود خان، و الهه با گوشواره‌های برنجی و کوله‌بار حسرت‌ها بر دوش… آدم‌ها همیشه از یک سری حسرت‌هایشان چشم می‌پوشند تا بقیۀ حسرت‌ها را امان ندهند؛ مثل ابراهیم که اسماعیل را به قتلگاه برد: حسرت “پدر خوب بودن” را با “بندۀ خوب بودن” مبادله کرد. پس خشم الهه، بی‌فایده است؛ چرا که باید گوشواره‌ها را بفروشد تا بتواند چکمه‌هایی را که دوست دارد بخرد. تا بتواند کمک خرج مادر باشد. تا چشم امیدشان به امید نباشد. باید حسرت تحقیر نشدن را، با همۀ اینها، مبادله کند.

خشم کم کم کوچک می‌شود و از سرخی می‌افتد و می‌رود کنجی می‌نشیند. در کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو، چشم الهه به یک جفت کفش عروسکی دخترانه می‌افتد که شلخته روی زمین افتاده‌اند. کفش‌ها ورنی سفید هستند که بند آنها روی مچ چسب می‌شود. الهه یاد دختر عمویش می‌افتد و چادر گل گلیِ ریزه میزه‌ای که سرش می‌کرد. مرضیه که با کفش‌های عروسکی ورنی و چادر ریزه میزه‌اش جلوی عمو حسین راه می‌رفت، افتخار کردن پدر به دخترش، شبیه یک دسته گل می‌شد و از توی آستینِ کتِ عموجان در می‌آمد و پر پر می‌شد و می‌ریخت روی سر مرضیه. الهه چشم در چشم کفشِ ورنی، به جعبۀ مقوایی بزرگی فکر کرد که گل‌های پر پر را توی آنها خشک کرده بود. توی جعبۀ مقوایی الهه، کنار گل‌های پر پر شدۀ عمو جان، هزار بار سرخوردگی هست، هزار تا حسرت هست. این جعبه مقواییِ حسرت‌ها، سال‌هاست که توی کوله‌پشتی الهه است. کنار برنج‌ها. کنار گوشواره‌های برنجی. هر سال سنگین‌تر می‌شود.

و سنگین‌تر…

و سنگین‌تر…

ریتم خیال الهه کند شده. تا به کفش‌ها برسد و برشان دارد، امید با یک جفت کفش کتانی سفید در دستش روبروی الهه می‌ایستد و با سبیل تازه جوانه زده‌اش می‌گوید «دُخی! اونا مال تو نیست! اینا برای توست! ببین!»

الهه می‌خواست کتانی نپوشد؛ مجالش نبود. الهه می‌خواست با ناز باشد؛ مجالش نبود. الهه می‌خواست مرضیه باشد؛ مجالش نبود.

حالا خشم جای خودش را می‌دهد به کابوس! در بیداری هم کابوس؟ کابوس او عروسی‌ست؛ عروسی‌ای که در آن عروس با کفش‌های کتانی می‌رقصد و داماد، با مفتول سیمی از جنس برنج، به تخت خواب دوخته شده است. الهه از رقص می‌ایستد؛ می‌خواهد کتانی را از پایش بکَنَد. نمی‌تواند! دلش برای پناهگاه کودکی‌اش می‌لرزد؛ جایی که از حمله‌های امید در امان بود. روی تخت مامان، زیر پتویی که هنوز بوی تن مردانۀ بابا را می‌داد که چند سالی می‌شد رفته بود. صبح‌هایی که بابا به خواب مامان سر می‌زد، سینه‌بند مامان شبیه پوست قو می‌شد. بابا هیچ‌وقت به خواب الهه نمی‌آمد و این بود که الهۀ شش ساله همیشه در پناهگاهش آواز می‌خواند که «گر… دل من نیاسود… از گناه تو بود…». حالا پناهگاه الهه گوشۀ انباری‌شان بود که آنجا جواهرآلات مصنوعی می‌ساخت و لحیم و مفتول برنجی داشت و موقع کار، زمزمه می‌کرد «غمِ نان اگر بگذارد…».

الهه روی زانو به زمین تکیه داده و کفش‌ها را توی دستش برانداز می‌کند. پاپیونِ روی لنگۀ چپ کفش کنده شده. سرش را بلند می‌کند و به کوچه‌ای که سمت راستش هست نگاه می‌کند: کوچه باریک است. دو دیوار بلند دارد و سایۀ درخت‌های چنارِ باغ‌های اطراف، تا ته کوچه را پوشانده؛ طوری‌که ته کوچه پیدا نیست. گروه کُری که الهه هرگز نفهمید چطوری توی کله‌اش جا شده‌اند، شروع می‌کند به خواندن: «در فکر، در فکر، در فکرِ تو بودم که یکی حلقه به در زد….». خشم یک‌بار دیگر مسئول خرید فروشگاه را در ذهنش ترور می‌کند و همزمان بادی می‌وزد و سایۀ چناری کنار می‌رود و یک در قدیمی با دو تا کلون روی در پیدا می‌شود. الهه در خیالش می‌دود تا حلقه به در بزند. بعد می‌بیند که کفش‌های سفید با پاپیون کنده شده پای خیالش است! امید از پشت سر با پوزخند می‌گوید که «کفش مرضیه، تو رو مرضیه نمی‌کنه دُخی. باید یاد بگیری برقصی. ببین! مثل مرضیه.» بعد امید شروع می‌کند به باباکرم رقصیدن و مرضیه هم از پشت سایه‌ها پیدایش می‌شود و خودش را جا می‌کند توی بغل امید و دل امید غنج می‌رود از بس که مرضیه با ناز است. صدای غنج رفتن دل امید، عمو حسین را غیرتی می‌کند و در تمام این مدت، الهه تکه‌های خرد شدۀ ناز را، توی جعبۀ مقوایی‌اش، کنار گلبرگ‌های خشک شده، کنار سرخوردگی‌هایش، کنار حسرت‌هایش می‌چیند.

زمان در کوچۀ منتهی به مترو متوقف شده است. الهه کفش‌ها را از پای خیالش می‌کَند بعد همین‌طور که در هر دستش یک لنگه کفش دارد رو به کوچۀ پر از چنار، می‌ایستد. می‌بیند که یک شتر دمِ درِ کلون‌دار خوابیده و مرضیه رویش نشسته. مرضیه زیر چادر سفیدِ گل‌گلی قایم شده و فقط کفش‌های سفیدی که پاپیون پای چپش کنده شده از زیر چادر پیداست. دست راست مرضیه از زیر چادر زده بیرون و دسته گل را نگه‌داشته. از بس توی دستش النگو کرده که آرنجش خم نمی‌شود و برق طلاییِ النگوها، چشم الهه را می‌زند. امید را می‌بیند که روبروی در کلون‌دار ایستاده و آینه را گرفته جلوی نور خورشید و نور را می‌ندازد توی چشم الهه. سبیل‌هایش کمی سبزتر شده‌اند اما هنوز نتراشیده‌شان. آینه در دست امید تمبک می‌شود و امید تمبک می‌زند و می‌خواند که «زدم بر حلقۀ در! یارم اومد دم در! بگفت کیست؟ بگفتم من مِسکین…». امید همین‌طور که می‌خواند و می‌خواند، کوچک‌تر می‌شود و سبیل‌هایش کم می‌شوند و یکی از دندان‌هایش که می‌افتد، تمبک را پرت می‌کند، ساکت می‌شود و دستش را جلوی دهانش می‌گیرد و دور و بر را نگاه می‌کند و می‌دود ته کوچه تا زیر چادر مامان قایم شود.

الهه ایستاده. کولۀ پر از گوشواره‌های برنجی روی دوش چپش است. یک ردیف مورچه روی زمین رژه می‌روند. الهه گوش می‌دهد، همگی می‌خوانند «اِلی کوچولو! این مرد کوچک! ….». الهه در خیالش داد می‌زند که «من ملکه‌ام! هر که برنج داشت که مورچۀ کارگر نیست! من ملکه‌ام.» مورچه‌ها محلش نمی‌گذارند و دور می‌شوند. الهۀ یازده ساله در گوشۀ کوچۀ خیالش پیدا می‌شود. امید باز چهارده ساله شده و با سبیل‌های تُنُکش از زیر چادر مامان بیرون می‌آید! سینه‌های الهه جوانه زده اما هنوز کفش‌هایش پاشنه در نیاورده‌اند.  آرزو دارد کفش‌هایش پاشنه در بیاورند؛ «چرا کفش‌های مرضیه پاشنه دارند؟ چرا مرضیه النگو دارد؟ چرا مرضیه ناز دارد؟»

الهه می‌خواست با ناز باشد؛ مجالش نبود.

زمان در خیال الهه متوقف می‌شود. کوچه حالا شبیه حیات خانۀ قدیمی‌شان شده؛ آن قدر قدیمی که بابا هنوز زنده بود. بابا که از در رسید، امید را صدا کرد و بهش یک گونی داد که توش پر از تعصب بود، به امید گفت «پسرم! مالکیت مادر و خواهرت الهه، میراث من به توست». بعد مامان با یک بقچه از راه رسید و چادرش را سفت کرد. بعد همان‎طور که گوشۀ چادرش را با دندانش گرفته بود به الهه اشاره کرد که «موهات رو بزن زیر روسری». بقچه را سمت الهه انداخت و گفت «ناز، از آنِ زنان نجیب نیست. میراث من به تو نجابت است». بعد زن عمو آمد با یک چمدان گُل گُلی توی دستش. مرضیه را صدا کرد و کنارش نشاند و بوسیدش. بهش گفت «تو آفریده شدی تا بالنده شوی. این چمدان پر از نشاء است تا تو رشدشان دهی». عمو که از راه رسید همه جلوی پایش ایستادند. بعد مشت بسته‌اش را گذاشت توی دست مرضیه و گفت «دخترم! این، احترام است. مراقبش باش وگرنه پر می‌کشد و می‌رود».

خیال الهه پر می‌کشد به نوجوانی‌اش؛ همان روزی که نمی‌دانست با لکه‌های خون روی لباسش چکار کند. فردای همان روزی که جوش روی بینی‌اش را فشرده بود و منتظر بود خوب شود، اما تا ماه‌ها بعد خوب نشده بود. همان روزها بود که شب‌ها خواب می‌دید دوست میانسال پدرش بر سینه‌اش دست می‌کشد و صبح، جای نوازش‌ها رو سینه‌اش مانده. خیال، کبوتر جَلد است؛ با عبور یک رهگذر از کنار کفش‌های ورنی که حالا باز روی زمین رها شده‌اند، بازمی‌گردد به زمانِ حال. رهگذرِ کوچۀ خلوتِ منتهی به ایستگاه مترو، بر سینه‌هایش دست می‌کشد. الهه از لای بقچه‌اش کمی نجابت درمی‌آورد و روی چشم‌هایش می‌گذارد. اما حالا باز، خشم سرخ شده و بزرگ شده و به او می‌تازد. او اما، به مردِ رهگذر نمی‌تازد…

دیوارهای کوچه حالا مقوایی شده‌اند. کوچه دارد سقف در می‌آورد. الهه کفش‌های ورنی سفید را از زمین برمی‌دارد و به داخل جعبۀ مقوایی پرت می‌کند. کوچه حالا سقف دارد. کوچه حالا در دارد. کوچه حالا کوچه نیست. کوچه حالا جعبۀ مقوایی است. الهه دست می‌کند توی کوله‌اش و مسلسلش را درمی‌آورد. مسلسل را روی کتفِ چپش می‌گذارد و آمادۀ شلیک می‌شود. امید در جعبه را باز می‌کند و کله‌اش را از جعبه بیرون می‌کشد و به سمتش تُف می‌کند و داد میزند «چپول! مدادتو بده دست راستت! چپولا می‌تُرشن! چپول!»

الهه به جعبه شلیک می‌کند؛ الهه، باز حسرت‌هایش را منهدم می‌کند و مسلسل را توی کیفش می‌گذارد؛ برای روز مبادا. برای قتل عام کردن مسئول‌های خرید همۀ فروشگاه‌های لوازم تزئینی.

باران که می‌گیرد، آب‌های زیرزمینی راه می‌افتند دنبال مورچه‌ها. مورچه‌هایی که خوش و خرم در یک خط منظم رژه می‌روند تا برنج‌های روی کولشان را انبار کنند و یک سرودی هم احتمالاً دسته‌جمعی می‌خوانند. بغض که می‌آید، کولۀ روی دوش الهه سنگین‌تر می‍شود. حال الهه بغض دارد، اما گریه ندارد؛ یکی به نفع الهه.

پایان

آبی روشن (فهیمه مصدرالامور)

آبی روشن (فهیمه مصدرالامور)

داستان کوتاه ( کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

آبی روشن 

 نویسنده: فهیمه مصدرالامور

راننده چمدان ها را یکی یکی از صندوق عقب ماشین بیرون می آورد و می گذاشت کنار ساختمان. مهشید توی تاریکی کلیدها را یکی یکی نگاه می کرد. کلید در ساختمان را پیدا کرد و در را باز کرد و به راننده گفت: لطفا” چمدان ها را بیارید طبقه ی یازدهم . وارد ساختمان شد و رفت به طرف آسانسور که ته راهرو بود. توی آینه ی آسانسور خودش را برانداز کرد. دکمه ی طبقه ی یازدهم را زد. روسری اش را برداشت و دستی به موهاش کشید. از توی کیفش ماتیکی درآورد و مالید به لبهاش . دکمه های بارانی اش را باز کرد. آسانسور طبقه ی یازدهم ایستاد …

مردی جلوی در خانه ایستاده بود. مهشید روسری اش را نصفه نیمه روی سرش انداخت: بفرمائید؟ مرد با ته لهجه ای که داشت جواب داد: چه عجب بالاخره یه نفر اومد… خانم پیتزا سفارش میدید پس چرا وای نمی ایستید بگیرینش آخه؟! یه ربّه دارم زنگ میزنم … الاّف کردید ما رو؟! مهشید کلید را در قفل چرخاند و انگار که داشت با خودش حرف میزد ساعتش را نگاه کرد . ساعت یازده و نیم بود: کی پیتزا سفارش داده این وقت شب؟ همزمان با چرخاندن کلید، در از پشت باز شد . نگاه امیر که داشت صورتش را با حوله خشک می کرد به نگاه مهشید گره خورد: مهشید؟!

مهشید گل از گلش شکفت. کیف دستی اش را داد دست چپش و آن یکی دستش را دور گردن امیر قلاب کرد : سلام.

امیر با دستپاچگی : سلام. تو… تو اینجا چه کار میکنی؟

مرد زیر لب چیزی گفت که فقط خودش شنید! مهشید خنده ا ش راخورد، عقب رفت. به مرد و پیتزاهایی که دستش بود نگاهی کرد و به امیر هم: می خوای برگردم؟!

  • : نه عزیزم … نه … فقط غافلگیر شدم.
  • : من هم همین قصدو داشتم! نمی خوای پیتزاها رو از دست آقا بگیری ؟ ظاهرا” خیلی وقته منتظرند .

آسانسور در طبقه ی یازده ایستاد . چمدانها یکی یکی از آسانسور خارج می شد.امیر با پیکی که پیتزا آورده بود حساب کرد. با عجله رفت سمت آسانسور و چمدانها را از دست راننده گرفت و به داخل خانه برد. مهشید پیتزاها را روی اپن گذاشت.

امیر آخرین چمدان را که آورد در را بست . پیتزاها را از روی اپن برداشت و روی عسلی کوچک جلوی مبلی که مهشید نشسته بود گذاشت: نگفته بودی امشب بر میگردی؟ میگفتی می اومدم دنبالت؟ شام که نخوردی؟!

مهشید که روی مبل تکیه داده بود به سمت پیتزاها خیز برداشت. یکی از پیتزاها را به سمت خودش کشید . در آن را باز کرد و با ولع یک تکه ی آن را در دهان گذاشت. دوباره سرش را به مبل تکیه داد و درحالی که میخورد چشمانش را بست: فکر میکردم زودتر برسم. توی فرودگاه مشهد اسیر شدم. پروازم تاخیر داشت. امیر بلند شد ریز نگاهی به مهشید انداخت و موبایلش را که روی کاناپه بود برداشت و همانطور که روی صفحه ی موبایلش چیزی می نوشت حرف هم میزد: چی شد؟ کارای ثبت نامتو انجام دادی ؟ به این زودی دلت تنگ شد؟ حداقل یه خبر میدادی داری میای. گرچه … منم امروز سرم خیلی شلوغ بود…  مطب غلغله بود… خسته شدم از دست این مریضا.  رفت روی مبل روبروی مهشید نشست. مهشید همچنان چشماش بسته بود . امیر یک تکه پیتزا برداشت و شروع کرد به خوردن : حالت خوبه عزیزم؟ نگفتی چرا زود برگشتی؟ این کتابا رو هر دفعه می خوای با خودت از مشهد تا اینجا بکشی؟

مهشید چشماشو باز کرد و به سمت امیر خم شد: دیگه قرار نیست با خودم بکشمشون. امروز رفتم دانشگاه و انصراف دادم . با صاحب خونه هم تسویه کردم.

امیر تکه ی دیگری پیتزا را نزدیک دهانش برد، درحالی که هنوز اولی را پایین نداده بود سرفه ای کرد: چه کار کردی؟!

  • : تلفنی که گفته بودم تصمیمات جدیدی دارم میگیرم.

امیر بلند شد و با عصبانیت داد کشید:هیچ معلوم هست چه کار میکنی؟ من نباید بدونم این تصمیمات جدید چیه؟ خونه رو که تازه اجاره کردیم . خودت انتخابش کردی. گفتی دوا درمون دیگه فایده نداره منم گفتم باشه … خودتو اذیت نکن … ولی نگفتی می خوای از دانشگاه انصراف بدی اونم از تخصص پوست! تو چت شده؟!

مهشید خیلی خونسرد انگار نمیشنید امیر چه میگفت: مثل اینکه این یه هفته ای که من نبودم بهت خوش گذشته! …آب افتاده زیر پوستت. دو تا دو تا پیتزا میگیری!

امیر رنگش پرید . سر جایش خشکش زد . خودش را جمع و جور کرد و به سمت آشپزخانه رفت . در کابینت ها را یکی یکی باز میکرد. در صدایش لرزشی نامحسوس به گوش می خورد: من… فقط نگرانتم . چند روز پیش عمو خسرو زنگ زد. گفت مدارک پزشکیتونو بفرستید دوباره بررسی کنم . میگفت هشت سال اینجا صبر کردید بس نبود؟ گفت با یکی از دوستاش تو آمریکا که متخصص نازائیه صحبت کرده، اگه مهشید خانم بخوان می تونه برای آمریکا…. ای بابا پس این قهوه کجاست؟!

مهشید از جاش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت . خانه به شکل غیر منتظره ای مرتب بود. از توی کیف دستی اش کاغذی درآورد و به سمت پذیرایی رفت. حال و پذیرایی با انحنایی مایل به هم راه داشتند. دور تا دور پذیرایی مبل چیده شده بود. میز ناهار خوری بزرگی کنار پنجره چوبی با نقش و نگار های سنتی حکاکی شده لبه های آن به چشم می خورد. گلدان بلور روی میز که همیشه خالی از گل بود توجهش را جلب کرد. چند شاخه ارکیده ی تازه ی قرمز صورتی با رگه های باریک زرد رنگ وسطش در گلدان جا خوش کرده بودند. دو شمع با پایه های نقره ای در دوسوی گلدان نقش بادی گاردهای گلدان را بازی میکردند.

مهشید کاغذ را روی میز گذاشت . صندلی پشت میز را به عقب کشید . خواست بنشیند که تلفن زنگ زد. امیر که هنوز در آشپزخانه بود و داشت داخل کابینتها سرک میکشید با عجله بیرون آمد.

مهشید به سمت گوشی تلفنی که روی کاناپه افتاده بود رفت و با خودش فکر کرد: کیه این وقت شب؟!

امیر : من برمیدارم . این … این آقای نعمتی مدیر ساختمونم همش نصف شب زنگ میزنه . شارژ واحدو میخواد! به اتاق خواب رفت . سر راه تعادلش را از دست داد و نزدیک بود زمین بخورد. زنگ تلفن قطع شد .امیر آنقدر آهسته حرف میزد که صدایی از اتاق بیرون نمی آمد.

مهشید اخم هایش را درهم کشید . موبایل روی میز داشت چشمک میزد و میلرزید. مهشید با عجله موبایل را برداشت و صفحه پیام جدید را باز کرد: باشه عزیزم پس فردا شب من منتظرتم. مینا

صفحه پیامهای فرستاده شده را که باز کرد گُر گرفت: قرارِ امشب منتفی.

موبایل امیر بود. مهشید سرش گیج رفت. انگار آتش مذاب روی سرش ریخته بودند. موبایل را روی میز انداخت. با پشت دست ماتیکش را پاک کرد . ردّ سرخی از ماتیک بر پشت دستش جا ماند. دکمه های پالتویی را که هنوز تنش بود بست. روسری اش را روی سرش انداخت و کیف دستی اش را از روی مبل برداشت و به سمت در رفت. یک لحظه ایستاد . درآینه ای که کنار چوب لباسی آویزان بود نگاهی انداخت. چشمهاش قرمز بود . امیر هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. مهشید در را باز کرد و محکم به هم کوبید.

با صدای در امیر از اتاق بیرون آمد .در خانه را باز کرد. دکمه ی آسانسور را زد. نمایشگر طبقه ی ششم را نشان میداد . برگشت داخل خانه و به پذیرایی رفت . پنجره را باز کرد و کوچه را رصد کرد. پرنده پر نمیزد یا آنقدر فاصله زیاد بود که در آن تاریکی چیزی ندید. برگشت . دستش را روی سرش گذاشت. باد سردی به داخل می وزید. کاغذ روی میز تلو تلو خوران به زمین افتاد .حاشیه ی آبی بالای کاغذ توجهش را جلب کرد. امیر خم شد و کاغذ را برداشت .اسم مهشید را دید. خواند، از چپ به راست. کاغذ از دستش روی میز رها شد . پایین که میرفت هر سه چهار تا پله را یکی میکرد.

در خانه باز مانده بود و پنجره هم. کوران، گلدان را روی میز انداخت . در محکم به هم خورد و کاغذ افتاد روی زمین .قطره های آبی که از گلدان بلور شکسته ی روی میز بر روی کاغذ میچکید نتیجه ی مثبت آزمایش بارداری را

پررنگ و پرنگ تر میکرد.

 

پایان

یک نخ وینستون آبی (پریسا نجم روشن)

یک نخ وینستون آبی (پریسا نجم روشن)

داستان کوتاه (کارگاه داستان ناهید طباطبایی)

یک نخ وینستون آبی

نویسنده: پریسا نجم روشن

.

یک    

ترا روی کاغذ ها جامیگذارم و میروم ،مثل زنِ جوان موخرمایی، که  چند ساعت پیش، بی آنکه بیدارت کند با چمدانی در دست از این خانه رفت.

اما قبل از رفتن باید همه چیز را بنویسم. کاغذ های سیاه شده را کنار میزنم و روی کاغذ سپید می نویسم

:” اولِ مرداد ماهِ هزارو سیصدو.. ”

دلم بهم میخورد،از پشت میز بلند میشوم، گویی چیزی از درونم کنده میشود.شیر آب را می چرخانم ،آبِ سردو تازه را به صورتم میزنم،نگاهی به آینه ی بالا ی دستشویی می اندازم ،دختری رنگ پریده با مو های مشکی، درون آینه ،به من خیره شده است ، به سختی میشناسمش، سرم گیج می رود،دستم را به دیوار تکیه میدهم .

صدای زنگ ساعت ،سکوت خانه را میشکند، مي بينمت، روي كاناپه ي آجري رنگ بخواب رفته یی با يازدهمین زنگِ ساعت بلند ميشوی ومثل همان سالها  به سراغ پاكت سيگارت ميروی،نه، تا جایی که درخاطرم هست ، آن روزها هنوز عادت نداشتی، ناشتا سیگار بِکِشَی، پس به طرف آشپزخانه ميروی و زيرِ كتري را روشن ميكنی و تا جوش آمدن آب ،سری به دستشويي میزنی.کنار آیینه می ایستم و نگاهت میکنم دستانت را از آب پُر میکنی و به صورتت میزنی ، دستی به ته ریش ات میکشی، بی حوصله تر از آنی که صورتت را اصلاح کنی ، چشمانِ بادامی پف آلودات، از بدخوابی شب پیش خبر میدهد.نگاهت میکنم و زیر لب از خودم میپرسم

:هنوز هم دوستش داری؟

سوتِ کتری بلند میشود، شیرِ آب را می بندی وبه آشپزخانه برمیگردی، ،مثل همان سالها دوست داری خودت چای دم کنی،همان صبح هایی که قبل از بیدار شدنم ،بلند میشدی و بی صدا صبحانه را آماده میکردی، عطر‍‍ِ چای، خانه را پرُ ميكند.

با لیوانِ چای به کنار کاناپه میروی و یک نخ وينستونِ آبی، روشن میکنی .یادم هست قبل از تحريم سيگارهایِ آمريكايی – مالبرو قرمز مي كشيدی و من عاشقِ بُویش بودم –میخواهم  کنارت روی کاناپه بنشینم ،اما می ترسم بوی سیگار دوباره حالم را بهم بزند، این تهوع ،این روزهاست هر لحظه با من است ،این روزها ترا و عشق ترا بالا می آورم ،بهتر است به اتاق برگردم شاید بتوانم کمی بنویسم ، قبل از رفتن ،نگاهت میکنم _هنوز هم پس از این همه سال ،دل کندن از تو برایم سخت است_حلقه های دود چهره ات را می پوشاند،به سیگارت پُک میزنی و روي كاناپه لم می دهی وبه صفحه ی تلويزيون كه يا از ديشب اصلاً خاموش نشده يا هنگام بيدار شدن از خواب ، بلافاصله، آنرا روشن كرده ای ،‌خيره ميشوی ،‌كه در آن ساعاتِ روز ، اخبار ورزشی نشان ميدهد يا بازپخش بازی فوتبالِ شبِ قبل– راستی امروز چند شنبه است؟ اگر پنج شنبه باشد از کار خبری نیست ،البته برای تو هر روز این دو سالِ گذشته یا پنج شنبه بوده است یا جمعه. از آشپزخانه فاصله میگيرم وبه طرف اتاق میروم ، در‍ِ نيمه باز‍ِ اتاقِ سمتِ چپی را باز میكنم ،بویِ تندِ سيگار و عطرِ مردانه كه از لباس هایِ تَلنبار شده در گوشه ی اتاق بلند میشود،به مشامم می رسد، پلیور ارغوانی ات هم اینجاست ، آخرين روزي كه ديدمت تنت كرده بودی،آن روزِبهاری را خوب بخاطر دارم، موهايت ،‌كوتاهِ كوتاه بود،یادم هست گفته بودم:چقدر مویِ كوتاه به تو مي آيد و تو خندیده بودی.

سَرم گیج میرود به طرف میز میروم و روی صندلی کنارِ میز مینشینم ، ناخودآگاه ،نگاهم به وسایل روی میز می افتد، کنار کاغذهایِ من،لب تابِ نقره يی رنگِ كاركرده يی،روی میز  نشسته .خسته به نظر می رسد، لب تاپ نقره يی،دوستِ مشتركِ  ما،من وتو، که دیگرخیلی وقت است،”ما” نیستیم.چه خوب تمام حرف هایمان را به یاد دارد،تمام روزهای ِ خوبِ مرداد ماه.

در كنارش زير سيگاریي پُر از ته سيگار و خاكستر ، يك پاكت سيگار وينستون آبي خالي وچند كتاب كه از مدتها پيش بسته مانده و چند قابِ دی وی دی . روي ديوار پُر از عكس است مي توانم ببينمت،‌ اين عكسها ، شبيه مستنداتِ تاريخي اند ، كه تو را در سالهاي مختلف زندگيت گزارش مي كنند، شروع اين تاريخ دوران دانشجويي توست ،شروع كارهايِ دانشجويي ات ، همکلاسی ها، مي توانم تك تك دوستانت را ،‌در اين عكس ها پيدا كنم ، دوستاني كه هنوز ، يكي ،‌دو نفر از آنها ،‌كنارت هستند _ البته وقتي پول داری ،‌ يا مشغول انجامِ كارِ پُر منفعتي هستی –تنها یک چیز اینجا کم است ، یکی از همکلاسی ها که همیشه کنارت بود،چرا عکسش را پیدا نمیکنم؟همان دخترِجوانِ موخرمایی ،که عاشقت شد.عکس اش را چرا کنار باقی عکس ها نمی بینم؟ پیدایش نمیکنم ،شاید دوباره گُمش کرده ای؟

پایین تر چند تا عكس دیگرهم هست، مثل عكس هاي پشت صحنه ، پشتِ صحنه یِ فیلم هایت. چقدر جوان بودی، مغرور و کله شق_ اين قيافه جدي را كه به خودت مي گيري ،خيلي بامزه مي شوی شبيه كارگردانهاي بزرگ،اما فقط شبيه كارگردانهاي بزرگ،مثل فيلمهایت كه فقط اسمشان شبيه،فيلمهايِ بزرگِ تاريخ سينماست _سَرم سنگین میشود، به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمهایم را می بندم. از خودم می پرسم :”‌من اینجا چه میکنم،من که سالها پیش از این خانه رفته ام. اما حالا من؟ دوباره ؟در اتاقِ تو؟ اتاقي كه مثل تو ، فقط گذشته دارد و حال و آينده برایش مُرده.

 

وقتی به این خانه آمدم ، تو تنها بودی. اما من همیشه حضور کسی را حس می کنم. تو حرفی نمی زنی اما صدای پاهایش را می شنوم. عطر نفس های زنِ جوانِ موخرمایی، در تار و پود این خانه  جا مانده است .در همه ی خوابهای من ،ما سه نفربودیم. .صدای زنگ ساعت در خانه می پیچید ، به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه ها ، شروع مي كنند به عقبگرد:‌ يازده ، ده ، نه ‌و روي عدد هشت مي ايستند، چند ساعت قبل از بيدار شدن تو.در ِ اتاق سمت راست باز می شود،می بینمش، زنِ جوانِ موخرمايي را ،که روي تختِ دو نفره چوبي غلت می زند ، زنِ جوان مو خرمایی ،همان دخترِجوانی که عکسش روی دیوار نبود.دوباره ، سه نفر شدیم،مثلِ خواب های من.

دو

غَلتي مي زنم ،‌جاي خالي و سَردت را زیر دستانم  حس مي كنم ، مثل بيشتر شب ها رویِ كاناپه، جلوي  تلويزيون خوابیده یی.  صداي تيك تيك ساعتِ كنار تختم را مي شنوم ، به ساعت نگاه مي كنم ، ساعت ۸ صبحِ ، پنج شنبه اول مرداد ماهِ هزار و سيصد و…. از شمردن ، روزها و سالها‌، خسته شده ام ،‌ از این خانه ، از این شهر، خسته شده ام،شهری  که روزی ،شهر رویاهایم بود ،حالا دارد خفه ام می کند. هفت سالِ پيش با تو به این شهر آمدم .در يك روز گرم تابستاني مثلِ امروز .یادت هست ؟ اولين روزِ زندگي مشتركِ ما؟ تو همه چیز را از یاد برده ایی ،حتي سالگردِ ازدواجمان را .بلند مي شوم،دربِ حمام را باز مي كنم و به داخل حمام ميروم ، قطره هاي سَرد آب ، روي  موهای خرمایی رنگم می ریزند. اتفاقاتِ تمام اين هفت سالِ گذشته ، از جلوي چشمانم عبور مي كنند آن روزها گمان مي كردم ، خوشبخت ترين زن دنيا هستم، اما حالا خودم را گُم کرده ام ،دختر جوان موخرمایی ،که عاشق توبود وهفت سالِ پیش ،دست در دست تو پا به این شهر و این خانه گذاشت . همه چيز عوض شده است ، ‌سالهاست که برای هم حرفي نداریم ، اگر گاهی هم این سکوت می شکند، بلافاصله دعوایمان ميشود ،‌خودم را غرقِ كاركرده ام تا شاید زمان همه چیز را به حالت اولش برگرداند،اما دورتر شدیم. نه،عزیزم. گلایه نمی کنم. تو تمام تلاشت را کردی. هفت سال ،ُتمامِ تلاشت را  كردی تا نااميدم كنی  ،‌از كارم ، از زندگي ، حتی از خودت. بغض تمام این سالها در گلویم می شکند.بي اختيار، قطره هاي اشك روي صورتم ردِ گرمي برجای مي گذارندو می گذرند، ‌شير آب را مي بندم و به طرف كمد داخل حمام مي روم ، حوله یِ تني صورتي رنگمم را بر مي دارم و تنم مي كنم ، از حمام بيرون مي آيم  روبروي ميز آرايش مي نشينم ،‌ به عكس خودم در آينه نگاه می کنم .کنارم نشسته یی و موهای خرمایی رنگم را شانه مي كنی ، تمام خاطراتمان در دلِ آينه زنده مي شود. بی اختیار دستم به شيشهِ عطرِ خالي روي ميز مي خورد و زمين مي افتد، شانه را كنار مي گذارم ، شيشه خالي عطر را از زمين بر مي دارم، اين اولين هديه يي بود كه به من دادی ، ‌درش را باز  مي كنم اما ، دیگر هيچ بویی  ندارد ،‌ از دربِ نيمه باز اتاق ، نگاهت مي كنم ، هنوز خوابی. به دستانم نگاه می کنم ،به حلقه ی طلایی ام، مثلِ حلقه ی مردانه در دستانِ تو.تنها نشانی که از هفت سال زندگی مشترک هنوز نگه داشته ایم.هفت سال!” هميشه شنيده بودم كه عدد هفت ،‌ عدد مقدسي ست،‌اما،‌حالا، در هفتمين سالِ زندگیِ مشتركِ ما،نه قداستي هست نه عشقی.اين زندگي بيشتر از هر چيز نيازمندِ يك شهامت است.يكي از ما‌ ، بايد شهامت اين راپیدا کند که ‌اين حلقه را از انگشتش جدا كند ،‌ شايد اين طلسم هفت ساله ، بشكند.سرمایی در تنم می پیچد حوله را به خود می پیچم و كشوي لباسها یم را باز مي كنم.لباسِ زير،ساده ایِ سپید، يك بلوزِ صورتي و شلوار لي روشن،حوله را روی تخت می گذارم ولباس هایم را بر تن میکنم،موهایم را كه هنوز نمداراست ، پشت سرم جمع مي كنم ، بليط و پاسپورتم رابر مي دارم، نگاهي به ساعت دقيق حركت مي اندازم

:‌”مقصد :‌فرانکفورت، ساعت پرواز : ۱۰صبح پنج شنبه ،‌ اول مرداد ،‌ هزاروسيصد و .. “‌

مانتوي خردلي رنگم را از داخل كمد بر مي دارم و تنم مي كنم ، با يك شالِ طرح دار زرد ،‌ نگاهی به چمدانِ کنار میز می اندازم ،همه چیز برای رفتن آماده است، بليط و پاسپورت را داخل كيف دستي ام مي گذارم ، در حاليكه كيف دستي و چمدانم را به همراه دارم از اتاق بيرون ميایم،‌ هنوز روي كاناپه خوابی،‌ خوشحالم كه مجبور نيستیم خداحافظي كنیم. از امروز، هر كدام از ما به راه خود می رود من با چمدانم ،‌ به سوي آينده و توبا حسرت هایت به سوي گذشته.

مي توانم ، امروز ، فردا وفرداهایت راتصور كنم ،‌كه بي خيالِ من رو به روي تلويزيون نشسته یی و تيم مورد علاقه ات را تشويق مي كنی، نگاهم را از تو میگیرم، چمدان را داخل راهرو مي گذارم و كفشهايِ پاشنه کوتاهِ قهوه یی ام  را مي پوشم، دلم می خواهد یکبار دیگر برگردم و به خانه نگاهی بیاندازم تا طبق عادت مطمئن شوم همه چیز مرتب است، اما وقتی من در این خانه نباشم دیگر چه اهمیتی دارد که همه چیز مرتب است یا نه؟

سه

برف می بارد ، موهای مشکی ام بلند شده است ،حالا ماههاست که زنِ مو خرمایی از این خانه رفته است و دربِ اتاقِ سمت راست بسته مانده . تو هرگزبه آن اتاق نمی روی.اما خوب می دانم که زنِ مو خرمایی را از یاد نبرده یی ، یک نخ سیگار وینستون ِ آبی روشن می کنی و من به زنِ مو خرمایی می اندیشم.او رفته بود روزی که من به این خانه آمدم .آن شبِ گرم ِ تابستانی را چه خوب به یاد می آورم. شبی که دختری با موهایِ مشکی ، مهمان لحظه هایت شد. یک دوست قدیمی ، تنها رفیقی که برایت مانده بود.تنها رفیقی که وقتی زمین خوردی نخندید و دستت را گرفت.آن شب را چه خوب به خاطر دارم.جشنِ کوچکی برپاشده بود دراین خانه .یادت هست؟ وقتی که دیدمت غمِ عجیبی در چشمانت بود. چشمانی که همیشه دوستشان داشتم . که همه چیزت را یک باره از دست داده بودی. کاری که همه ی زندگی ات بود و همسرت،زن مو خرمای، که ترکت کرده بود.وقتی که آمدم تنها بودی. تنهایی ات را  نفس می کشیدم در جای جای این خانه . آمده بودم رفیق قدیمی ام را ببینم و بروم اما.ماندنی شدم

برف می بارد ، روزهای زندگی ما مثل همین فصل های زیبا چه زود می گذرد و من هنوز این صفحات ِ آخر را تمام نکرده ام.اینجا سرد است ، سردرد،سردردهایِ کِشدار امانم را بُریده است. کاغذ ها را رها می کنم.دنبال شیشه داروها می گردم باید اینجا باشد،اما نیست.

کسی دستش را روی زنگ می گذارد و می فشارد. نگاهت می کنم. تو منتظر کسی نیستی. ماه هاست که کسی به این خانه نیامده است به طرفت می آیم  کنار ِپنجره ، نگاه میکنم زنِ جوانِ موخرمایی،پشتِ در است،او بی خبر بازگشته است باچمدانی در دست. نگاهم میکنی و به سیگارت پک می زنی. منتظرم چیزی بگویی و از این برزخ نجاتم دهی.اما تو سکوت می کنی.چیزی مرا از این لحظه جدا میکند.میان حال و اینده معلق میشوم. صدایی در گوشم فردای این خانه را پیش گویی میکند.فردایی بدونِ من.

صدایی در درونم میگوید : زن موخرمایی، آمده است که بماند.آمده است تا همه چیز را از من بگیرد . صدای تپشِ قلب کوچکی را می شنوم.او تنها نیست. نبضِ ضعیفی  که میزند در درون او قلبِ کوچکِ نوزادی که در شکم دارد.نوزادِ به دنیا نیامده اش بهانه یی ست که او را به این خانه کشانده است… کودکی که حالا  با او نفس میکشد… او آمده است تا همه چیز را از من بگیرد… از این فکر به خود می لرزم…نگاهت میکنم شاید مرا در آغوش بگیری و از این کابوس نجاتم دهی…شاید بوسه های گرمت مرا به رویاهای عاشقانه یی که باهم ساخته بودیم برگرداند و از این کابوس نجاتم دهد… منتظرم تا شاید حرفی بزنی،چیزی بگویی ، بخواهی که بمانم،منی که دیگر تنها یک رفیقِ قدیمی نیستم و منی که زندگی ام با تو گره خورده است،از تهِ دل تنها یک آرزو دارم که حمایتم کنی،اما، تو بی حرکت ایستاده یی و به سیگارت پک می زنی ،صدایِ زنگِ در، دوباره  به صدا در می آید…… نگاهم را از تو می گیرم، تودر تردید هایت می مانی و من تصمیم میگیرم ، در را باز میکنم و از پله ها بالا میروم.. دکمه را فشار می دهی، صدای درب آهنی_درب ِورودی اصلی ساختمان_  تیرِ خلاصی ست برایِ من                                             .زنِ موخرمایی یکی یکی پله ها را پشت سر میگذارد… ازپله ها بالا می روم، تو به سیگارت پک می زنی، زنِ موخرمایی  هم از پله ها بالا میآید،به طبقه اول می رسد،من طبقه ی چهارم را پشت سر میگذارم،به طبقه ی دوم میرسد،من طبقه ی پنجم را پشت سر میگذارم، به طبقه سوم می رسد،نزدیک دربِ واحد پانزده، من دربِ  پشت بام را باز می کنم.

چمدان را از دستِ زنِ جوانِ موخرمایی  میگیری، لبخندی که خودت هم باورش نمی کنی تحویلش می دهی ، زن وارد خانه اش میشود،تو کنار در می مانی و به بالای  پله ها نگاه می کنی، دنبال ردِ مبهمی از ردِ پای ِمن که بر پله ها باقی مانده است….نگاه می کنم ،زنی شبیه من، با موهای بلند مشکی روی لبه ی پشت بام، چون درختی در سکوت ایستاده است،چشمانش بسته، دستانش باز، شبیه زنی تکیه داده برصلیبِ خویش….

زنِ جوانِ مو خرمایی صدایت میکند، وارد خانه میشوی و درب را می بندی…زنِ مو مشکی آرام خود را به دستِ باد می سپارد و سقوط میکند…

حالا پس از سالها هنوز هم زنِ مو خرمایی با دختر کوچکت در همان خانه، طبقه ی سوم واحدِ پانزده زندگی می کند، دختری با چشمانی شبیه چشمان ِتو                                                                 و من سالهاست که ازاین خانه رفته ام ،اما هنوز اولِ مرداد ماه ِ هزارو سیصدو هشتادوچند را..از یاد نبرده ام.. کفش هایم را روی پشت بام جا گذاشتم و ترا روی کاغذ ها… روزی شاید دخترکِ کوچکت که چشمانش شبیه چشمان توست، نوشته هایم را بخواند یا کفش هایم راکه روی  پشتِ بام جامانده است، پیدا کند.